تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من برگشتم سر خونه ی اول!
اگه 5 ثانیه صبر کنید خود به  خود هدایت می شید به سمت "همون خرسه که قهوه ای بود".
اگه دوست ندارید صبر کنید اینجا رو کلیک کنید:
همون خرسه که قهوه ای بود

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:32 ق.ظ
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

| ()
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
من دارم از خستگی می میرم ولی انقدر هیجان زده م گفتم تندی بدو ام بیام اینجا بگم که...
فردا مامانم و لیلا اینا و مینا اینا رو دعوت کردم شام. بعد مونده بودم واسه دسر چی درست کنم که هم خیلی تجملی نباشه (از بس اینا منو خفه کردن که به زحمت نیوفتی ها!! ساده برگزار کن!!) هم خوشگل باشه. بعد یه سایتی هست که من عــــــــــــــــــــاشقشم! آدرس می دم ولی فیلتره. آخه بلاگ اسپات کلا فیلتره. یه دختر هنرمند توش می نویسه به اسم طیبه که خدای دسر و کیک و آشپزی و هرچیزی عجیبی که تا حالا ندیدی هست!! حالا من چی درست کردم؟؟ ژله بروکن گلس!
از اونجایی که ممکنه نتونین برین تو سایتش یا حال نداشته باشین بشکن بشکن راه بندازین(!) من عکس های ح.د طیبه رو روی یه سرور دیگه اپلود کردم و می ذارم تا شمام ببینین چه شکلیه.

دستورشو با اجازه ی طیبه می ذارم اینجا. البته من یه سری توضیحات تجربی هم کنارش می دم که به مشکلات من برنخورید.  برید ادامه مطلب:
داشتم فیلم The Tourist رو می دیدم. شدیدا هم لذت می بردم. چه انتظار دیگه ای هم غیر این می شد داشت؟ فکر کن دو تا بازیگر محبوبت با هم توی یه فیلم قوی کار کرده باشن. سوژه فیلم هم عالی باشه. بعد به آخر فیلم که رسیدم به این سوال فلسفی برخوردم که " آیا اینا چه جوری این فیلم رو تو تلویزیون نشون دادن؟" و " آیا اینا چه جوری این فیلم رو سانسور کردن و در عین حال تونستن داستان رو حفظ کنن؟" و کلا " آیا اینا عجب نابغه هایی هستن بابا!!!"

بگذریم. نیومدم اینو بگم. من آدم فیلم بازی ام. یه جورایی عشق فیلمم. تا حالا هم نشده یه فیلم رو نصفه ببینم. هرچقدر هم فیلم خسته کننده باشه از من بعیده نصفه نیمه ولش کنم. 90 درصد فیلمایی که می بینم هم هالیوودی ان. حالا با اینهمه فیلمی که من تا الان دیدم (یکی بیاد آرشیو خونه ی ما رو ببینه تا بفهمه من چی می گم!) یه چیز هنوز برام سواله و برام حل نشده. من فیلم مراسم Golden Globe رو دیده بودم. یه مراسمی شبیه اسکار ولی یه پله پایین تر از اونه. خوب برای نقش اول مرد جانی دپ جایزه برد تو این فیلم. بعد هر فیلمی که کسی توش جایزه می برد اینا یه دمو ازش نشون می دادن. تو دموی توریست صحنه های ناموسیش هم بود! بعد این خانوم جولی در حالی که رو صفحه ی تلویزون داشت جانی دپ رو می بوسید ، با لبخند خودش رو تو بغل برد پیت جان ولو کرده بود و دلبری می کرد! من دقیقا همین رو درک نمی کنم! که زندگی اینا چه جوریه؟ چه احساسی دارن از اینکه تصویر همخوا.بگی همسرشون رو رو پرده سینما می بینن؟ دلم می خواد بدونم شب وقتی همسرشون از سر فیلمبرداری برمی گرده خونه اینا هیچ حس منفی ای نسبت به صحنه ای که بازی کرده ندارن؟ شاید بگین داری با نگاه عقب مونده ی شرقیت به قضیه نگاه می کنی! باشه من عقب مونده. اصلا همه شرقی ها عقب مونده. پس اینهمه گیس و گیس کشی سر خیانت و این چیزا تو غرب برا چیه؟ اگه خیلی عادیه که همسرت تو روز با یکی باشه و شب با لبخند برگرده خونه، پس اینهمه حرص خوردن واسه چی؟ من اصلا هیچ درکی نسبت به زندگی این آدما ندارم. شما دارین؟
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 12:36 ق.ظ
پنجشنبه 11 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : فیلم,The Tourist,Golden Globe,هالیوود,
تهران خلوت رو دوست دارم. تهرانی که دود نداره. ترافیک نداره. آفتاب داغ نداره. آدم های عصبی و خسته نداره. تهرانی که قله ی دماوندش معلومه. شب شهرش معلومه. تهرانی که تو مغازه هاش آدم وول نمی زنه. لباسای همه نو ه. هرکی رو می بینی از سر و وضعش داد می زنه مشغول دید و بازدید عیده. تهرانی که خیابوناش و پیاده رو هاش پر گل ن. این تهران رو دوست دارم. تهرانی که فقط 13 روز وقت داره تهران باشه. و بعد دوباره تبدیل می شه به همون جهنمی که بود.
سال های تجردم روزای خلوتی تهران رو به شهر کتاب، پارک جمشیدیه و بازار رضا می گذروندم. اون سالی که گواهی نامه گرفتم عید برام بهترین فرصت تمرین بود. با مامان می رفتیم تو خیابونای خلوت و هر بار یه مقصدی رو در نظر می گرفتیم. خونه ی خاله فریبا...خونه ی خاله مهری...خونه ی دایی...یادش به خیر.
می دونم وقتی این 13 روز تموم بشن دوباره آرزوی من می شه رفتن از این شهر جهنمی...

***

شمال رو دوست دارم. حتی اگر سرد باشه. برف بیاد. بارون بیاد. سوز بزنه. ابر باشه. یا حتی آفتاب. فقط تحمل حالت شرجیش رو ندارم. عاشق فصل سرمای شمالم. واسه همین از مسافرتمون لذت بردم. برعکس همسری که از سرما متنفره :)  البته ما داستانای عجیبی داشتیم با این سفرمون! محض نمونه تو ادامه ی مطلب سفرنامه ی روز اول رو که یه گوشه ی لپ تاپم واسه خودم تایپ کرده بودم می ذارم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! :دی
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 06:39 ب.ظ
دوشنبه 8 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : تهران,عید تهران,شمال,مسافرت,سفر,
شب اول بارون میومد. تند و ریز. خیس خیس شده بودیم و تیلیک تیلیک می لرزیدیم. توی صحن جامع رضوی باد چادر های خیسمون رو می پیچید دورمون و می خواست که ما رو از جا بکَنه. صبح روز دوم برفی بود. برفای درشت و خیس. تو تنهایی خودم، زیر برف، قدم زنون، توی صحن انقلاب، گوش می کردم..."آمدم ای شاه پناهم بده"...صبح روز سوم ابری بود. ابر کیپ که هر لحظه امکان باریدن داشت. از گفشداری شماره 2 که میومدی بیرون اونطرف صحن انقلاب رو نمی تونستی ببینی. شب چهارم سرد بود اما دیگه از ابر خبری نبود. اصرار داشتیم که توی صحن انقلاب دعای کمیل رو بشنویم. باد میومد و ما زیر چادرهامون قایم شده بودیم. (و در این قضیه اصلا هم تنها نبودیم!)شب آخر که رفتیم برای خداحافظی ، نه بارونی بود، نه برفی، نه ابری، نه سرد...انگار که امام رضا داشت با نهایت مهربونیش بدرقه مون می کرد.
سفر خیلی خوبی داشتیم. این دومین تجربه ی سفرمون با گروه چهار نفره مون بود. (من، همسری، مرضی و آقا سید!!) خیلی بچه های خوش سفری ان. یعنی انقدری که ما وقتی با ایناییم می خندیم با هیشکی این تجربه رو نداشتیم. رفتنه با این قطارهای تندرو رفتیم، پردیس. همه چی خوب بود الا هوای تو قطار که وحشتنـــــــــــــــــــــاک گرم بود. برگشتنه ولی کوپه بود. و خوب قاعدتا توی کوپه خیلی بیشتر خوش می گذره. خلاصه جای همه تون حسابی خالی. بعضی ها شخصا میومدن جلوی چشممو مخصوص دعا می کردم. بقیه رم گفتم یا امام رضا من حافظه که ندارم! چرت و پرت می گم حاجت ها قاطی می شه. خودت یه سر به کامنت های وبلاگم بزن!
خوب. اومدم یه چیز دیگه م بگم. فکر کنم ما فردا می ریم شمال! با مامانم اینا. خیلی خوشحالم. آخه از وقتی من و همسری آشنا شدیم تا حالا با اینوری ها مسافرت نرفتیم. امیدوارم که آغاز دهه 90 براتون آغاز برهه ای توی زندگیتون باشه که خوشی و موفقیت از سر و کولش بره بالا! دم سال تحویل اگه بیدار بودین....هیچی! نمی خواد دعام کنین! خواب آلویین اشتباه برام دعا می کنین!! کلا سال نو تون مبارک
پ.ن: اگه سایز اصلی عکس رو می خواین اینجا کلیک کنید: (+)
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 06:20 ق.ظ
یکشنبه 29 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سفر,مسافرت,مشهد,شمال,
خوب...اگه بار گران بودیم رفتیم! :دی
فردا صبح زود تیلیکو تیلیکو کنون داریم با قطار می ریم مشهد. دیگه ما رو نمی بینین تا 28 ام!
با امام رضا اگه کار دارین لیست کنین تو کامنت دونی ما منتقل کنیم. تضمین هم نمی کنم البته که دعاهاتون سالم برسه و با هم قاطی نشه! یوهو دیدین اونی که معافی از سربازی می خواست حامله شه اونی که شوهر خوب می خواست دانشگاه قبول شه! والا!
تا هفته ی دیگه بابای

موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:09 ق.ظ
یکشنبه 22 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سفر,مشهد,مسافرت,
چیه؟ خوب حالا اینکه من گفتم میام تو پست بعد نتایج بحث مرگ رو می گم یعنی الان حتما باید بگم؟ خوب نمی خوام بگم! زور که نیست. خودتون برین تو کامنت ها بخونین. هیچکس هم که از من نپرسید من چی دوست دارم! منم نمی گم تا تمام اعضا و جوارح تون که قابلیت سوختن دارن بسوزن!! بله!
خوب...چه خبرا؟ خوبی خوشین؟ من الان هیچی ندارم که بگما! تابلوه خیلی نه؟ اصلا مگه آدم باید همیشه یه حرفی داشته باشه واسه زدن؟ همینجوری خواستم بیام یه سلامی عرض کنم برم بعد بگم که ....بگم که.... آهان! دو روز پیش مرضی و خواهرش اومدن پیش من تا از پارسا عکس بندازم. شماها که نمی دونین چقدر من خوشحال می شم وقتی یکی بهم اعتماد می کنه و با اینکه تازه کارم و می دونه قراره کلی معطل بشه بازم میاد و ناامیدم نمی کنه :) البته من الان اتاق عقبی مامانم رو اشغال کردم که یکم برام تنگه و اذیت  می شم. حالا داشتیم با همسری فکر می کردیم یه جایی بیابیم که یکم بزرگتر باشه و من راحت تر باشم. فعلا تو فکرشیم تا ببینیم اونور سال چی می شه.
وای 89 هم تموم شد ها!!! حواستون هست اصلا؟؟

پ.ن: کامنت دونی بازه هرچی دلتون خواست بگین. ترجیحا بی ربط، مثل عنوان این پست!!!
پ.پ.ن: یه امکان باحالی این میهن بلاگ گذاشته اونم امکان ویدئو گذاشتن هست! الان من کرمم گرفته امتحانش کنم فعلا امتحانی اینو ببینین:

[http://www.aparat.com/v/a1d33d0dfec820b41b54430b50e96b5c752]

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:19 ق.ظ
پنجشنبه 19 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,مرگ,

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 12

Auto Forwarding .......