تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من برگشتم سر خونه ی اول!
اگه 5 ثانیه صبر کنید خود به  خود هدایت می شید به سمت "همون خرسه که قهوه ای بود".
اگه دوست ندارید صبر کنید اینجا رو کلیک کنید:
همون خرسه که قهوه ای بود

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:32 ق.ظ
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

| ()
تو قهوه ی تلخ، اون قسمتی بود که مستشار برمی گرده به زمان حال و دکتر روانشناس باهاش حرف می زنه رو یادتونه؟ اونجاییش منظورمه که دکتره می گه: "هرکسی توی ناخودآگاهش تمایل به مرگ داره" ولی بعد جمله ش رو اینطور اصلاح می کنه که " همه تو ناخودآگاهشون به مرگ فکر می کنن". راستش حرفش خیلی درسته، مگه نه؟ خداییش چندبار بهش فکر کردین؟ اینکه چه جوری اتفاق می افته؟ یا چه جوری دوست دارین که اتفاق بیوفته؟ رودروایسی که نداریم بالاخره همه مون می میریم. مگه نه؟ یکی تو خواب سکته می کنه می میره، یکی تصادف می کنه، یکی سر زا می ره، یکی سرطان می گیره، یکی غرق می شه، یکی هواپیماش سقوط می کنه، یکی زیر آوار می مونه، یکی تو آتیش سوزی از بین می ره، ...خلاصه حضرت عزرائیل قربونش برم خوب بهونه داره. بعضی ها می میرن و عالم خبردار می شه، بعضی ها می میرن و جسدشونم پیدا نمی شه چه برسه به خبرشون!
بیاین یک دقیقه به این مسئله فکر کنیم. به اینکه دوست داریم چه طوری بمیریم و دوست داریم چه طوری نمیریم! به اینکه دوست داریم چه زمانی باشه و دوست داریم چه زمانی نباشه! به اینکه دوست داریم چه کسایی پیشمون باشن و چه کسایی پیشمون نباشن! خوب؟ شاید به نتایج جالبی رسیدیم...

پ.ن: توی پست بعدی نتایج رو می گم.
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 04:19 ب.ظ
دوشنبه 16 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : مرگ,قهوه تلخ,
خلاصه اینجوریاس دیگه!
اهم...ببخشید نفهمیدم شمام اینجایین!عرضم یا ارزم یا ارضم یا عرزم به خدمتتون که جاتون خالی همین پیش پای شما با خودمون صوبت بود سر اینکه من چرا انقده یه چیزی گیجه گرفتم! به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم جز اینکه کلهم من از بچگیم همیشه اینجوری بودم که 100 تا چیز رو با هم می خواستم! مثلا مدرسه که می رفتم هم زمان کلاس نقاشی می رفتم ، کلاس خطاطی می رفتم، کلاس معرق می رفتم، باشگاه برای بسکتبال می رفتم، شنا می رفتم، کلاس کامپیوتر می رفتم، خلاصه هر کوفتی که تو این شهر پیدا می شد من کله م رو می کردم توش و می گفتم منم بازی!! عملا هیچکدوم رو هم به سرانجام نرسوندم! فقط می تونم بگم از کلاس های زبانم نتیجه گرفتم همین! تازه اونم تا اَدوَنس 3 خوندم و وقتی دقیقا یه ترم مونده بود که مدرکم رو بگیرم تیچر شدم و کلاس هام رو ول کردم!! خولاصه! الان یه ساله من بی وقفه پی عکاسی ام دیگه، خوب؟ خداییش هم استمرار داشتم توش. کسایی بودن که با من شروع کردن ولی وسط راه ول کردن ولی من چسبیدم بهش و همچنان هم چسبناکم بهش! ولی الان آرامش روانی ندارم. راستش رو بخواین دلم می خواد کلا موسسه رو ول کنم و بیام بچسبم به عکاسیم. ولی نمی شه! یعنی حیفم میاد. تازه جا افتاده م اونجا. تازه جاپام محکم شده. از طرفی دلم نمی خواد از انگلیسی دور بشم. چون خیلی دوسش دارم. همین الانش که سه ساله دارم به بچه ها درس می دم زبانم افت کرده و اصلا از خودم راضی نیستم. دلم می خواد دوباره شروع کنم به زبان خوندن ولی از طرفی می بینم اصلا فرصتش رو ندارم. بعد آرزوم شده یه کلاس ورزشی برم ولی هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم توی برنامه ی روزانه م جاش بدم.
اون مدرسه هه رو که رسما گفتم دیگه نمیام! خیلی آموزشگاه عتیقه ای داشتن! فکر کن! وقتی من به مدیرشون گفتم من دیگه نمی تونم بیام گفت: ا؟؟ ما رو باش خیالمون راحت بود که ترم بعد شما رو می بینیم با هم حساب کتاب می کنیم! فکر کن!! می خواستن حقوق منو بعد عید بدن!! موسسه خودمون شاید خیلی چرب و نرم حقوق نده ولی همیشه به موقع می ده!
نمی دونم...فعلا که رفتم و بند و بساط بک گراند رو خریدم ولی وقتی نصاب اومد گفت سقفتون کاذبه و نمی شه بهش این میله ها رو رولپلاگ کرد چون تحمل وزنش رو نداره. امروز دوباره باید پاشم برم ناصرخسرو عوضش کنم! اینم از مشغولیت امروز ما.
ببخشید اینطور قاطی پاتی نوشتم. مخم ترکیده! نه می تونم درست فکر کنم نه می تونم درست بنویسم! فعلا برم خونه رو مرتب کنم که از همه کارا واجب تره!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:04 ق.ظ
شنبه 14 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,موسسه,مدرسه,

مامان همیشه می گفت تو خیلی بچه ی بی آزاری هستی. البته اینو وقتی خیلی بچه بودم می گفت! وگرنه توی نوجوونیم حسابی براش آتیش سوزوندم! چند روز پیشا داشتم فکر می کردم من چیکار می کردم که هیچوقت حوصله م سر نمی رفت؟ هیچوقت غر نمی زدم؟ همیشه م سرم به یه چیزی گرم بود. حالا درسته من عاشق نقاشی کردن، خمیر بازی و کاردستی درست کردن بودم. ولی اینا نبود که همه وقت منو پر می کرد. الان که فکر می کنم یه صحنه های کمرنگی از بچیگیم یادم میاد. وقتی ساعت ها به رقص ذرات غبار توی ستون نوری که از پنجره می تابید خیره می شدم. دوست داشتم انگشتم رو توی غلظت نور فرو کنم و فرار ذرات غبار رو دنبال کنم. یا وقتی بعد الظهر های بهاری رو می رفتم تو حیاط و برای گل های رز صورتی ون شعر های بی سر و تهی رو می خوندم که از خودم در می آوردم! دوست داشتم آینه قدی رو تکیه بدم به دیوار ، یه جوری که عکس همه چیز توش شیب پیدا کنه. اونوقت می رفتم جلوش وایمیسادم و تظاهر می کردم که تو شیب زمین دارم می افتم! :)) یا مثلا یوهو می دیدی یکی دو ساعتی هست که تا کمر توی ماشین لباس شویی ام و دارم با دست اون گردونه ی گنده رو می چرخونم و زیر لب آواز می خونم! بعی وقتام طاق باز دراز می کشیدم روی کاناپه و خودم رو انقدر می کشیدم بالا که سرم از لبه ی مبل آویزون بشه. اونوقت به همه چیزایی که برعکس می شدن نگاه می کردم و تصور می کردم که می شه روی سقف راه رفت و این لوستر هام مثل چتر توی سقف - که حالا دیگه حکم زمین رو داشت - کاشته شده ن! تازه یه زمانی هم تفریحم قایم کردن گنج توی خاک های باغچه بود :))
آخی...یادش به خیر. راسش فکر می کنم خیلی ها کارای عجیب غریب می کردن تو بچگیشون. بیاین بگین. بذارین دور هم بخندیم یکم :)
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:25 ق.ظ
شنبه 7 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : بچگی,
نشد!
هر کاری کردم نشد!
حتی با چسب رازی که همه از آن راضی اند!
یا چسب دوقلو که مناسب برای انواع فلزات و چوب و شیشه است!
من حتی آدامس خوتکا را هم امتحان کردم که به خاطرش دستت باید در تله گیر بیوفتد و برایت چوب خط بزنند!
نمی شود آقاجان نمی شود!
نمی چسبد!
وقتی این صدای تو دماغی دوست داشتنی می خواند تو هم باید باشی!
باید بروی در خلسه!
گاها بغض هم بکنی!
مرا هم نمی خواهد نگاه کنی!
همین که تو باشی و لذت ببری و عاشقی کنی با نٌت ها برای من کافیست!
آنوقت تازه می شود که بچسبد!
می شود با هم بلند بخوانیم:
"دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه- لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه"
بعد با هم بزنیم زیر خنده و یک دل سیر به صدای نکره مان بخندیم!
نه!
اینطوری نمی شود!
من سیاوش قمیشی گوش کنم و تو نباشی؟!
نمی شود!
نمی چسبد!
حتی با چسب رازی که همه از آن راضی اند!!

Download
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس رمانتیک,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:43 ق.ظ
سه شنبه 3 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سیاوش قمیشی,دلتنگی,
دو ماه خیلی خیلی شلوغی رو پشت سر گذاشتم. دو ماهی رو که همه چی با هم قاطی شده بود و من هم مسئول هماهنگی کلاب های موسسه بودم، هم یه معلم سر در گم و ناآشنا با فضای اون مدرسه هه، هم یه خانوم خونه که دستش رو زده بود زیر چونه ش و نقاش رو نگاه می کرد، هم یه دانشجوی لب مرز اخراج که باید پروژه ی ترجمه یه فیلم یک ساعت و چهل دقیقه ای رو توی سه روز تموم می کرد، هم یه خانوم عکاس که امتحان فاینال داشت و باید انقدر از این و اون عکس می نداخت تا بتونه عکس نهایی ش رو بدون عیب و نقص تحویل استاد بده! همه یاین اتفاقات - که یه دونه ش برای به فـ... دادن اعصاب آدم کافیه توی دو ماه اتفاق افتاد و منی که الان راحت نشسته م اینجا و دارم تایپ می کنم و چایی م رو سرمی کشم، امروز اولین روزم ه که بیکارم و لازم نیست بدو بدو کنم! البته اگر به این بگیم بیکاری! چون منتظرم مردم از خواب بیدار شن زنگ بزنم از آرایگاه وقت بگیرم که دو ماهه خودم رو توی آینه نگاه نکرده م!! از سر تا پام رسیدگی می خواد!! عصر هم یه جشن فامیلی گنده دعوت دارم و دیگه امروز حتما باید خودم رو هرجور شده به آرایشگاه برسونم!
خیلی دلم می خواد عکسایی رو که این اواخر انداختم بذارم ببینین. ولی اینترنته دیگه. در و پیکر که نداره. کسایی که ازشون عکس انداختم قاعدتا خوششون نمیاد عکسشون توی اینترنت پخش شه. پس شمام فعلا از فضولی باد کنین تا ببینیم چی می شه!
یه چیزی هم می خواستم تعریف کنم که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد! شماها اگه یادتون اومد به من بگین!!! قربون دستتون!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:00 ق.ظ
پنجشنبه 28 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,موسسه,آرایشگاه,پروژه,دانشگاه,
بهترین قسمت یه صبح جمعه برفی و بارونی، رفتن به باغ گل و رنگ و وارنگ کردن خونه ست :)





برای هرکس یه چیزی بوی عید رو می یاره. برای من گل فلزیا :) اگه من تو حد فاصل اسفند تا اردیبهشت مردم رو قبرم از این گلا زیاد بذارین :دی فقطم زردشو ها! قربون دستتون!!!

پ.ن: مدل با حوصله (مثل emovi) می خوام برای عکاسی. یکی که انتظار هیچگونه معجزه ای از یه آماتور نداشته باشه!! ولی کوش؟؟ :(

پ.پ.ن: واااااای! همین الان پنجره رو نگاه کردم و دیدم داره برف میاد! خدایا شوخیت گرفته با ما؟؟ من الان تو این برف چه جوری پاشم برم سعادت آباد خونه ی دوستم که با هم عکس امتحان عکاسیم رو بندازم؟؟ حالا گیرم برم، آفتاب از کجا دربیارم که عکسای عقب مونده ی کلاسم رو بندازم؟ :((
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:46 ق.ظ
شنبه 23 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : باغ گل,گل فلزیا,برف,عکاسی,
شنیدین قدیمیا می گفتن " مرد وقتی از سر کار برمی گرده باید انقدر دستش پر باشه که با پا در رو باز کنه" ؟! راستش من خیلی وقتا به این حرفشون فکر می کنم. شاید اولش آدم فکر کنه منظورشون اینه که مرد باید خیلی دست و دلباز باشه یا خیلی پولدار باشه یا مثل ریگ پول خرج کنه و اینا... ولی من به شخصه فکر می کنم منظورشون یه چیز دیگه ست! بذارین یه جور دیگه بگم. الان، تو زندگی امروز، انقدر همه چیز ماشینی و سریع و مصنوعی شده که تقریبا جایی برای این حس های لطیف زنونه مردونه نمی مونه. یه موقعی مرد خونه صبح زود بعد از خوردن یه صبحونه مفصل و بوسیدن همه ی بچه ها (!) می رفت سر کار. دم در خانوم قابلمه ی ناهاررو همراه یه لیست خرید می داد دست آقا که حاجی، قربون دستت اینارم سر راهت بخر بیار! آقاهه می رفت پی لقمه نون حلالش و خانومه هم مشغول کارای روزمره ش می شد. خونه رو تمیز می کرد و ناهار واسه بچه ها که از مدرسه میان درست می کرد و اون وسط هام یه سر به مادرش یا خواهرش دو سه تا کوچه پایین تر می زد. عصر که می شد خانومه ساعت برگشت حاجی رو می دونست. می رفت دامن گل دارش رو می پوشید و موهاش رو شونه می زد و گونه هاش رو نیشگون می گرفت که سرخ شه! شامش هم سر اجاق داشت ریز ریز می جوشید. شربت سنکنجبینشم آماده بود. حاجی هم سر وقت همیشگی می رسید و از اونجایی که دستش پر از پاکت های میوه و شیرینی و خریدهای روزانه بود با نوک پا می زد به در که یعنی یکی در رو باز کنه. یکی از بچه ها می دویید و در رو واسه حاجی باز می کرد و خانوم خونه با یه لبخند رضایت مند می اومد خریدارو از دست حاجی می گرفت و می رفت توی آشپزخونه که لیوان شربت رو برای حاجی ای بیاره که داره دم حوض دست و صورتش رو می شوره! آخی...یه وقتا فکر می کنم سادگی زندگی اون موقع ها خیلی دوست داشتنی بوده. اینکه هیچکس نمی خواسته چیزی رو ثابت کنه. نه مردی مردونگیش رو نه زنی مردونگیش رو!!! جدی می گم. شاید به من بگین نافمینیست! (نمی دونم برعکس فمینیست چی می شه!) اما من یه زندگی ساده ی اینجوری رو به زندگی ماشینی و بی روح امروز ترجیح می دم! الان زندگی ها چه جوریه؟ صبح ها یا خانومه زودتر از آقا رفته سر کار! یا اگرم هست خوابه و از صبحانه خبری نیست. آقا هم می ره تو محل کارش یه شیر و کیکی چیزی می خوره که از گشنگی نمیره. ناهار هم احیانا از همون سوپری سر محل یه ساندویچ کالباس یا یه کلاب می گیره و می ریزه ته شیکمش! خانومه و وآقاهه هردوشون همه ی روز سر کارن و تقریبا با هم می رسن خونه. هر دو خسته و جنازه! حالا خانومه یکی دو ساعتم زودتر برسه حتما حال نداشته وایسه آشپزی کنه! اینه که یه دونه از همین غذا آماده ها گرفته و  گذاشته تو مایکروویو داغ شه. یعنی حتی حال نداره یه سفره بندازه پس همونجوری سر اوپن یه چیزی می خورن و جلوی تلویزیون خوابشون می بره. اون وسط مسط هام خانومه می گه: کامی؟ یه هفته س میوه نخوردم  پوستم خشک شده! نون هم که یه ماهه نداریم. گوش و مرغم که فکر کنم یه سالی هست رنگشو ندیدیم! می شه بگی پس کی می ری خرید؟ کامی جون هم لای چشماشو به زور باز می کنه و می  گه: عزیزم خودت که می بینی من اصلا وقت نمی کنم برم خرید. تازه سر راهمم نه میوه فروشی هست نه نونوایی نه قصابی. تو که دو ساعت زودتر از من می رسی خودت برو بخر دیگه!
حالا اینا که شوخیه. ولی من خودم به عنوان یه زن وقتی مرد خونه م برای خونه خرید می کنه و دست پر میاد یه حس خیلی خوبی بهم دست می ده. آره من خودم می تونم ماشین رو بردارم و برم خرید کنم که چه بسا برای من هم خیلی راحت تره تا همسری. چون همسری ماشین نمی بره سر کار و اصولا همیشه زیر پای منه این تئودور! بی عرضه م نیستم. نابلد هم نیستم. عارم هم نمیاد از اینکه برم تو میوه فروشی و قصابی! ولی حرف من اون حسه س! اون حس قشنگه وقتی می بینم همسری با یه کیسه لیمو شیرین میاد خونه. نمی دونم می تونم حسم رو برسونم یا نه. یه چیزایی هستن تو زندگی که خیلی ریز و ناچیزن ولی با خودشون کلی حس خوب میارن. تا حالا بچه ها رو دیدین؟ دیدین هربار که باباشون از در میاد تو منتظرن براشون یه چیزی خریده باشه؟ حتی شده یه آبنبات چوبی! من فکر می کنم این حس کودکانه تو وجود خانوما هیچوقت از بین نمی ره :) اصلا مهم نیست اون چیزی که توی دست آقای خونه ست چقدر ارزش مادی داشته باشه. مهم اینه که اسم خانوم خونه روش بیاد! پدر خدا بیامرز من یه اخلاق خوب داشت. جمعه ها که می رفت خرید هفته ای واسه هر کدوم از ماها یه چیزی رو جداگونه اسم می ذاشت! می گفت اینو برای مریم خریدم اینو واسه لیلا اینو واسه مینا! شاید اون خرید واقعا ربطی به ما نداشت ولی ما ذوق می کردیم که حالا مثلا این نیم کیلو ازگیلی که اومده تو خونه به اسم منه! حالا من می تونم به بقیه هم تعارف کنم!!! :))
خلاصه که آی آدما! ماها همه مون کم توقعیم. به چیزای کوچیکی هم دلخوشیم. فقط یادمون میره این دلخوشی های کوچیک رو به هم هدیه بدیم...
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:13 ق.ظ
دوشنبه 18 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : اون قدیما,خانوما,آقایون,خرید,

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 12

Auto Forwarding .......