تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من برگشتم سر خونه ی اول!
اگه 5 ثانیه صبر کنید خود به  خود هدایت می شید به سمت "همون خرسه که قهوه ای بود".
اگه دوست ندارید صبر کنید اینجا رو کلیک کنید:
همون خرسه که قهوه ای بود

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:32 ق.ظ
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

| ()
اینکه من الان اینجوری خشک شدم و از هر طرف که می چرخم قرچی صدا می دم، اثر جنگولک بازی پریروزه! جنبه ندارم که! دست خودمم نیستا! دسته گل خدا جونه!! وقتی سال تا سال برف درست حسابی نبارونی و بنده هات رو حسرت به دل کنی، یه روز که از سمت مهربونی دربیای و ابرا رو روی سرشون مثل پنبه بزنی، جو گیر می شن از ساعت 9 صبح می زنن بیرون، تا ساعت 2!!! و بعد از 3 ساعت استراحت در منزل خاله جانشون ، دم غروب راه می یوفتن از دربند می رن خونه!!! اهم! لطفا تصور بفرمایید:

ساعت یه ربع به هفت صبح با کش و قوس و اوم اوم برای همسری که داره برای نماز صدات می کنه به زووووووووووور پا می شی! چون شب قبلش تا نصفه شب نشستی پشت پنجره و زل زدی به برفا! همچین یه نموره م واسه همسری قیافه می یای که یعنی خیلی نامردی تو این شب برفی که ممکنه تا آخر عمرمون تکرار نشه گرفتی خوابیدی و نیومدی با هم بریم تو شهر بگردیم و برف ببینیم! هپلی و داغون و خمیازه کشون می ری دم پنجره و می بینی . . . . همسری خیلی زودتر از همیشه می ره که به خاطر برف توی ترافیک نمونه و دقیقا از همون لحظه ای که همسری پاش رو از خونه بیرون می ذاره تو می شینی پشت پنجره و با یه لبخند ملیح صبر می کنی...صبر می کنی...بازم صبر می کنی...بازم...و ...و ...دیگه طاقت نمیاری و می پری رو گوشی تلفن و زنگ می زنی به مامان و خواهرات تا ببینی دارن با این برف چی کار می کنن!! مامان داره لباس می پوشه بزنه بیرون پیاده روی. مینا داره هویج و تیله و شال جور می کنه واسه آدم برفی و صدای نی نی ریحان میاد که داره جیغ می زنه و ذوق می کنه! بچه م اولین بارش بود برف می دید! لیلا داره لباس تن بچه هاش می کنه که با هم برن پارک برف بازی! به امیر علی می گم برای دماغ آدم برفیت هویج می ذاری؟ می گه هویج به اون گندگی رو که نمی شه گذاشت واسه دماغ!! بچه م نیست تا حالا هرچی آدم برفی ساخته با خمیر آریا بوده اصلا نمی دونه ابعاد آدم برفی واقعی چقدر هست!!

خوب! با این اوصافی که از خانواده تون می شنوید شما می مونید توی خونه؟ نخیر!! کارهاتون رو راست و ریس می کنین و ساعت 9 در حالی که تا خرخره پوشیدید (!) از خونه می زنید بیرون!! مبدا؟ سید خندان منزل خانوم میم! مقصد؟ بلوار میرداماد ، دانشگاه!!! جو گیرید دیگه! پس پیاده زیر اون بررررررف در حالی که سعی می کنین از جاهایی برین که برفش دست نخورده و قلمبه س، راه می افتین سمت میرداماد! سر راه این عکس رو می ندازین:

ge75avai7niy046hiquo.jpg      j0jhwkbbwpo2o54wwde.jpg
(ایشون یک دیوانه ای بوده مثل من زیر برف انقدر نشسته که یخ زده مجسمه شده!!)

به راهتون ادامه می دید و می رسید به دانشگاه! خیس و یخ زده!! سراغ آقای نون رو می گیرین و بهتون می گن که توی برف گیر کرده و نمی دونن کی می رسه! پس شما سرتون رو می ندازین پایین و می رین سمت محل کار همسری! خیلی تمیز از محیط گرم و نرم کار جداش می کنین و زیر برررررررررررررررف می برینش برای قدم زدن! آخه نیست همسری هم خیلی عاشق برفه!!!!! یه هات چاکلت و نسکافه ی داغ با هم می زنین و بعد می رین برج نادر ناهار می خورین! بعد از ناهار از هم جدا می شین و همسری می ره سر کار و شما برمی گردی دانشگاه! اقای نون تشریف دارن؟ بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! آقای نون شما رو می برن پیش آقای ط! آقای ط و آقای نون هردو شروع می کنن به بمبارون شما که خـــــــــــــــانوم جان؟ کجایی تو؟؟ سال 86 واحد کارورزیت رو برداشتی و رفتی که پروژه ت رو بیاری! الان که آخر 89 ه اومدی؟؟! برین یکم استراحت کنین تا بقیه شو بگم!! . . .

خوب...چی می گفتم؟؟ آهان! شما یکم نقش گربه ی شرک رو بازی می کنین و خودتون رو مظلوم می کنین و می گین باشه بابا! من نیومدم! ولی یه نگاه به پرونده ی من بندازین شوما!! من یه واحدم نیوفتادم! اینهمه 20 هست تو پرونده م! به خدا به پیر به پیغمبر من بپه تنبل نبوده م!! اینا رو که می گین آقای ط و آقای نون خیلی مهربون بهت می گن فکر نکنیم کاری بشه برات کرد! باید جریمه بدی هوارتا!! بعدم می گن فردا دوباره بیا ببینیم چیکار می شه برات کرد! این سومین باریه که بهتون می گن یه روز دیگه بیا!!

الان دیگه ساعت 1 ه! دلتون میاد تو این برف خوشگل که دیگه گیرتون نمیاد برین خونه؟؟ حتی اگه دارین از سرما می میرین! حتی اگه از زور خستگی می خواین کف خیابون دراز شین!! پس می چپین توی مترو و ایستگاه قیطریه پیاده می شین. وقتی میاین بیرون چی می بینین؟؟ آسمون اومده روی زمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن! انقدر شدید داره می باره که یه متر جلوتر از پات رو نمی تونی ببینی! سوار تاکسی می شی؟ نخیر!! پیاده می ری تا تجریش ! به سر دربند که می رسین می بینین دیگه شوخی بردار نیست قضیه! پس سوار تاکسی می شین و دم خونه ی خاله تون پیاده می شین. زنگ آیفون رو که می زنین با یک جیغ بنفش مواجه می شین! این می شه که توی بالکنی که از برف لبریزه این آقای آدم برفی رو با دختر خاله فری می سازین:

qrbftg1csr5bmfaddupl.jpg
(توجه بفرمایید که آقای آدم برفی شال گردن و کلاه بنده رو دزدیده ن!!)

(اینم منظره ای که از بالکن خونه خاله اینا می شد دید: )
xrym3nsbqbunps7zx0kz.jpg

نزدیک غروب که می شه بدو بدو لباساتون رو با اتو خشک می کنین!! و از خونه ی خاله می زنین بیرون چون می دونین هوا به شدت سرده و خیابون دربند هم به سمت تجریش تاکسی نداره و باید پیاده برین!! خلاصه ش کنم...وقتی ساعت 6:30 می رسین خونه با جنازه هیچ فرقی نمی کنین! برای همین فقط در عرض نیم ساعت یه سوپ می پزین و منتظر همسری یخ زده می شینین و وقتی اومد با هم شام می خورین و بعدشم یه چایی داغ و بعدم همون وسط هال که دارین قهوه ی تلخ می بینین روی زمین خوابتون می بره!!

بله! اینجوریه که الان بعد از دو روز هنوز همه ی جونتون درد می کنه و احساس می کنین به هر طرف که خم بشین امکان شکستنتون هست!!!

پ.ن: خیلی دلم می خواد اولین عکس هایی رو که تو آتلیه انداختم بهتون نشون بدم! حیف که کسایی که ازشون عکس انداختم دوست ندارن عکساشون بیاد توی اینترنت! عکسای خاصی نیستن ها! اما من خیلی ذوق دارم :)

خدا جونم عاشقتم!!

موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:36 ب.ظ
شنبه 25 دی 1389

| ()
برچسب ها : برف,زمستون,
اول یه چیزی بگم. می دونم این قالب جدید برای بعضی ها سکته ای میاد بالا پایین. البته من حدسم اینه که از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید یا اینترنت دایل آپ دارید. به هر حال. من شرمنده م واقعا الان یکم سرم شلوغ شده نمی رسم برای قالب وقت بذارم. تو اولین فرصت درستش می کنم. فعلا برای کمتر کردن مشکل من تعداد پست های توی صفحه ی اول رو کم می کنم تا بعدا سر فرصت درستش کنم.

و اینکه مگه من چه غلطی دارم می کنم که انقدر سرم شلوغ شده ییهو!! جونم برادون بگد که ما قرار بود این هفته از بیکاری و استراحت بترکیم! یعنی کلا قرار بود این سه ماه زمستون از خوشی بترکیم! چشم نداشتن ترکیدن ما رو ببینن که! حقیقتش از وقتی توی اون مدرسه هه برام کار پیدا شد و می رم اونجا، از این جهت که کتاب اونا اینترچنج ه و من تا حالا این کتاب رو درس ندادم و سطحشون هم اینترمیدی ایت ه و خیلی هجم کارشون سنگینه، دلم می خواست موسسه بهم کلاس نده! و در کمال ناباوری همین هم شد و آقای صاد ازم عذرخواهی کرد و گفت که چون من فقط صبح هام رو تایم خالی دادم نتونسته برام کلاسی بذاره. منم انقدر دلم شیکست!!! خلاصه با یه قیافه ی خیلی دلشکسته ای گوشی تلفن رو قطع کردیم و مشغول عمل شنیع (؟) بشکن زدن شدیم! بعد از اون طرف کلاس های مدرسه رو به خاطر امتحانات بچه ها 2 هفته تعطیل کردن و منم ذوق مررررررررررررررگ گفتم برو حال کن میم جان که خدا برات خواسته!! ولی تا خواستیم حال کنیم افتادیم تو پروسه ی اون یه واحد جا مونده ی دانشگاه و پیدا کردن نقاش برای خونه و از همه ی اینا داغون تر یه مسئولیت سنگین توی موسسه که انداختن گردن من چون از همه بیکار تر بودم!!! موسسه ی ما غیر از کلاس های خودش یه سری club هم داره که شبیه کلاس های بحث آزاده . با این تفاوت که leader ها کاملا برنامه دارن و می دونن بجث رو باید به کجا هدایت کنن و چه جوری طوری که شاگرد نفهمه بهش یه چیزایی هم در قالب بازی و سرگرمی و لیستنینگ یاد بدن! حالا بنده این وسط چیکاره م؟؟ مسئول هماهنگی لیدر هام!!!! این عکس کاملا گویای وضایف منه!!!
هیچی دیگه! از اول این هفته بدبخت کارای موسسه شده م و از این سر شهر به اون سر شهر و تلفن به این و اون و کپی گرفتن و رایت کردن و سرچ کردن و خلاصه...!! داغونیم آقا داغون! این وسط هم با بچه های عکاسی هی باید با هم قرار بذاریم که بریم آتلیه عکس بندازیم و از اون یکی طرف هم به توصیه همسری و دوستان به این نتیجه رسیدم که باید تجهیزات بخرم و اتاق عقبی رو برای عکاسی استفاده کنم تا به یه جایی برسم! اینه زندگی من!!!الان که داری اینجا رو می خونی من یا تو راه موسسه م، یا توی موسسه دارم دنبال فایل ها و لیست ها می دو ام، یا دارم با تلفن لیدر ها رو هماهنگ می کنم، یا درام می رم آتلیه که عکس بگیرم، یا درام درباره ی تجهیزات نور توی اینترنت سرچ می کنم!!! برای شادی روحم صلوات بلنننننند بفرست!
موضوع مطلب : یه خرس معلم,یه خرس زرنگ,یه خرس خسته,یه خرس پرحرف,یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:29 ق.ظ
سه شنبه 21 دی 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,قالب,

به آرشیو موضوعی م که نگاه می کنم می بینم من یه خرس هنرمند دلتنگم که زیاد حرف می زنم ولی هیچ حس خاصی ندارم و تازه شاد هم هستم! خدایا بابت این خلق عجیبت خیلی خجالت می کشی نه؟

پ.ن: برای درک این پست به آرشیو موضوعی اینجانب رجوع کرده و به تعداد پست های هر موضوع دقت بفرمایید!

پ.پ.ن: بعضی پست ها چقدر ضایع و تابلو درج می شن که پست پایینی خودشون رو از دید مخفی کنن!!
امضا: یک عدد خانوم میم در حال سوت زدن ، که آسمون رو نگاه می کنه و می گه: اِ !! اون گنجیشکه رو!!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:16 ق.ظ
شنبه 18 دی 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,



یکی از همین روزهاست. یکی از همین روزهای معمولی که خسته از شعر و اواز و بازی با بچه ها به خانه برمی گردم. که سر راهم از سوپری یک پاکت شیر هم می خرم. که دارم توی اشپزخانه به پختن یک غذای جدید فکر می کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دوربینم را بی هدف توی کیفم می گذارم و می روم در دل شهر که عکس بیاندازم. که نمی اندازم هم! یا از هاجر سراغ اتلیه اش را می گیرم و یک ساعت مانده به قرار همه چیز را بهم می زنم. یکی از همین روزهای معمولی که دلم تنگ مادر می شود ولی یادم می افتد کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام دهم. ظرف هایی که نشسته ام و رخت هایی که از روی بند جمع نکرده ام! یکی از همین روزهای معمولی که توی تاکسی به صدای بی روح گوینده رادیو گوش می دهم و دیگر از دروغ های شاخ دارش متعجب نمی شوم. یکی از همین روزهای معمولی که بارانی هم نمی بارد و هوا هیچ رمانتیک نیست و یه هیچ آهنگ عاشقانه ای گوش نمی دهم. که عصبانی نیستم، افسرده نیستم، غمگین نیستم. اصلا هیچ چیز خاصی نیستم! یکی از همین روزهای معمولی که برایم پیامک تبلیغاتی می آید از هاکوپیان که خدا درصد  تخفیف می دهد به نمی دانم کی ها! یا پیامکی نمی اید از طرف اشنایی که بپرسد حال داری با هم کمی قدم بزنیم؟  یکی از همین روزهای معمولی که با همسرم بحثم نشده و زندگی به طرز مسخره ای یکنواخت است. که دیگر به رنگ کردن دیوارها و لمینیت کردن کف فکر نمی کنم. که نور لوستر اذیتم نمی کند. یکی از همین روزهای معمولی که بچه خواهرم برایم روی تلفن پیغام گذاشته که دلش برایم تنگ شده. یکی از همین روزهای معمولی که روز تولدم نیست، سالگرد ازدواجم نیست، حتی روز زن هم نیست. یکی از همین روزهای معمولی که صبحش نمازم قضا شده است. که یک ماهی می شود ارایشگاه نرفته ام و ابروهایم تا تخم چشمم پایین امده. که یکهو دلم هوس می کند بروم کنار دریای ارام جنوب قدم بزنم. یکی از همین روزهای معمولی که یک فیلم خوب دیده ام که هنوز برای هیچکس تعریفش نکرده ام. که هنوز وقت نکرده ام پاچه های شلوار جین نو ام را کوتاه کنم. که روز تولد بهترین دختر خاله ام را فراموش کرده ام. یکی از همین روزهای معمولی که وایمکس ایرانسلمان قطع شده. و دیگر توی فریزر سبزی قرمه نداریم. و من کلی عکس ادیت نکرده دارم. یکی از همینن روزهای معمولی که من هنوز وبلاگ می نویسم و شما هنوز مزخرفات من را می خوانید و یک نفر سادیسمی برای کامنت فحشی می گذارد. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به یک چیز بی اهمیت غر می زنم. که سر کلاس درس سوتی می دهم. که می خواهم سر از تن مدیر اموزش دانشگاهم جدا کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به صمیمی ترین دوستم که حالا تبدیل شده به صمیمی ترین دشمنم فکر میکنم. که هنوز برای دیدن بچه دوستم که یک سالش هم تمام شد نرفته ام. که لباس های بچگانه ی خوشگلی که با مادر از مدینه و مکه خریدیم هنوز دارند گوشه ی انباری خاک می خورند. یکی از همین روزهای معمولی ست که من دیگر از خدا نمی ترسم، گستاخ شده ام و بیشعورانه هدیه اش را به خودش پس می دهم. تا همین شمایی که خیلی احساس نزدیکی با من می کنی برای همه با اب و تاب تعریف کنی که: دخترک طوریش نبود! همین دیروزش حرف زده بودیم و می خندید. هیچ کس نمی فهمد چرا خودش را کشت!! یکی از همین روزهای معمولی...

پ.ن: لطفا مرا جدی نگیرید!

موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:28 ب.ظ
پنجشنبه 16 دی 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,
راسش یه بحث بیخودی بود سر اینکه امسال خونه رو عوض کنیم. می گم بیخود چون کاملا یه طرفه بود و من واسه خودم خیالبافی کرده بودم!! ولی حالا که منتفی شده شدیداً و روحاً و رواناً نیاز دارم که توی خونه تغییرات بوجود بیارم وگرنه در و دیوار خونه منو می خورن! البته خونه واقعا رنگ می خواد. یه دیوار ترک درست حسابی برداشته و اون یکی هم جای تاج مبل روش مونده! از همه اینا گذشته از رنگ دیوارا هم خسته شدیم. اینا رو گفتم که ازتون یه کمکی بخوام. خودتون می دونین که این جماعت نقاش بعضا چقدر بد قول و بدجنس می شن! من  یه آدم مطمئن و کار بلد و تمیز می خوام. از اینایی که زود می دون  کار رو انجام می دن و اصلا حرصت نمی دن! کسی با همچین نقاش هایی برخورد داشته؟ شماره ای چیزی دارین به من بدین؟ ثواب داره به خدا! اگه دیوارمون ترک نخورده بود خودمون با غلتک رنگش می کردیم ولی مسئله اینجاست که بتونه کاری داره. ممنون می شم اگر کمکی از دستتون برمیاد دریغ نکنید :)

پ.ن: چقدر قالب اینجا بدون عکس هاش زیباست نه؟
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 12:54 ب.ظ
دوشنبه 13 دی 1389

| ()
برچسب ها : نقاش,کمک,
من الان در شوک به سر می برم! امروز فهمیدم که ورودی 84 بودم!! و هنوز واحد کارورزی م مونده!!!!!!!!! تا حالا به طرز شدیدی عاشق خودتون بودین؟؟؟

پ.ن: ازم توضیح نخواین فعلا سکته کردم مثه یه تیکه گوشت افتاده م رو صندلی کامپیوتر!
موضوع مطلب : یه خرس تنبل,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:05 ب.ظ
شنبه 11 دی 1389

| ()
برچسب ها : دانشگاه,

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | ... | « 12

Auto Forwarding .......