تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من برگشتم سر خونه ی اول!
اگه 5 ثانیه صبر کنید خود به  خود هدایت می شید به سمت "همون خرسه که قهوه ای بود".
اگه دوست ندارید صبر کنید اینجا رو کلیک کنید:
همون خرسه که قهوه ای بود

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:32 ق.ظ
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

| ()
انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم. به همین دلیل در طول زندگى، چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد!

پائولو کوئیلو
موضوع مطلب : یه خرس راوی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 02:32 ق.ظ
شنبه 11 دی 1389

| ()
برچسب ها : پائولو کوئیلو,
vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg
تو ماشین با بچه ها و همسری یه یک ساعتی فقط بحث بود که کجا بریم شام بخوریم!! این همیشه یه معظل بزرگه برای ما! (غلط دیکته ای بگیرین دیگه نه من نه شما!) اصولا معیارهای انتخابی ما با هم خیلی فرق می کنه! ولی از اونجایی که تولد من بود و زورم می چربید هرجا رو گفتن گفتم نه! راسش دلم می خواست یه جاب باز باشه. با سقف بلند! دلباز! روشن! خلوت!! نه دلم جای شلوغ و تو هم تو هم می خواست، نه جای کوچیک و تاریک، نه نزدیک خونه! می خواستم حتما دور باشه! من واسم خیلی مهمه جایی که می رم غذا می خورم آرامش داشته باشم و حریم ایمن ام حفظ بشه!!! یادتون نرفته که بنده خرسم و یه حریم خیلی مشخصی برای خودم دارم که کسی نباید بهش نزدیک بشه!! خلاصه آخرش رفتیم این اورست که تازگی تو شریعتی باز شده. (دقت دارین که چقــــــــــــــــــدر از خونه دور شدیم!) خوب فضای همونجوری که من می خواستم باز و روشن بود. ولی خیلی هم خاص نبود! قیمت هاش هم خیلی پرت بود! غذاش هم اصلا خوب نبود!! فکر کن تو هات داگش پیاز داغ داشت این هواااااااااااااااااااااا!! ولی از غذاش اگه بگذریم همین دور هم بودنمون و خندیدنمون و عکس انداختنمون اون وسط و بیشتر از همه یاینا لطفی که همسری کرده بود و به خاطر تولد من کلی تو خرج افتاده بود ، کلی می ارزید. شاممون رو هم که خوردیم به اصرار بچه ها رفتیم خونه شون و چایی رو دور هم خوردیم و یه ساعتی بودیم و اومدیم خونه بیهوش شدیم! دیروز هم رفتم خونه مامان که خواهرها هم بیان و دور هم باشیم. خوب خیلی هم دور هم بودیم! آخه من صبح رفتم دیدم هنوز بچه ها نیومدن. بعد یه ساعت مینا اومد و یکم که همدیگه رو دیدیم نی نی ریحان با سرویس از پیش دبستانیش اومد. بعد زنگ زدیم لیلا گفت همه کارام مونده زمین من دیرتر میام! این شد که وقتی لیلا رسید مینا رفت جلسه مدرسه ی نی نی ریحان اینا!! بعد ساعت سه بود که مینا اومد و لیلا رفت دانشگاه امتحان بده!!! بعد امیرعباس هم از مدرسه اومد و تا عصر ما از بازی های آروم بالش پرت کردن و گریه زاری این سه تا بچه لذت بردیم! بعد یه ساعت بعد غروب بود که لیلا اومد و یکم بعدش مینا و نی نی ریحان رفتن خونه و یکم بعدترشم من رفتم داروخونه قرص لوراتادین واسه این سرفه کوفتی بخرم و وقتی برگشتم لیلا و سه تا پسراش هم رفته بودن!! این بود انشای من درباره جشن روز تولدم!! ولی قسمت باحال دیروز عشق کردن این بچه با لواشک های جومونگ بود! ول کن هم نبود! بعدا فهمیدیم گوشه یکی از این لواشکا باز شده بوده و آقا داشته با کلی عشق و حال بی خبر از ما لواشک می خورده!!!!!!

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg
اس ام اس زده:
سلام. به احترام یه دوستی، تولدت مبارک!

شما باشین از این اس ام اس چه حسی بهتون دست می ده؟ فرض کنید از یه دوستی اینو گرفتید که زمانی باهاش خیلی صمیمی بودید و حالا به اقتضای زمان فاصله افتاده بینتون. آخرین تماس هم از شما بوده. حدود چند ماه پیش. به خوبی و خوشی و جونم قربونم هم گوشی رو گذاشتین.
شما رو نمی دونم. من جواب دادم:
دست شما درد نکنه! راضی به زحمت نبودیم! انگار خیلی بهتون فشار اومد!

پ.ن: بعضیا کلا بهت محبت نکنن حالت بهتره!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 02:23 ب.ظ
دوشنبه 6 دی 1389

| ()
برچسب ها : اس ام اس,
می دانم عزیزانم...می دانم. همه تان می خواهید مرا شاد کنید. فقط می شود این وسط یکی هم از من بپرسد:

دوس داری روز تولدت چیکار کنی؟؟؟؟
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:31 ب.ظ
جمعه 3 دی 1389

| ()
برچسب ها : تولد,
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...
دلم می خواد حرف بزنم. از در و دیوار! مثل قدیما. وقتی خرس قهوه ای بودم. وقتی تو بلاگفا بودم. وقتی همسری با خوندن نوشته هام عاشقم شد!
آره...دلم می خواد حرف بزنم. از چیزای بی ربط. از دلتنگی های بی مورد. از مشغله های فکری که الان مهم ان و فردا  خنده دار! دلم می خواد بیام از ریز و درشت اتفاقات روز بگم. از اون پیرمرد بامزه و بـِه های توی دستش بگم. از مستخدم مدرسه ای که کارم رو توش شروع کردم. از دلهره م برای تدریس این کتاب جدید. یا شوقم برای کار کردن با وسائل آتلیه. دلم می خواد سرخوشانه غر بزنم!! به اینکه احساس تنهایی می کنم. به اینکه کارام رو هم تلنبار شده ن و انگار هیچوقت تموم نمی شن. به اینکه دیگه نمی تونم ماشین ببرم سر کار و پدرم درمیاد تا برسم خونه! به اینکه یه دندون عقل دارم که باید بکشم و یه دندون دیگه دارم که...!!!! (خدایی کهیر نمی زنین انقدر اسم دندون پزشکی از من می شنوید؟؟ )
ولی می دونین چیه؟ به این نتیجه رسیده م که هرچیزی دوره ای داره! حتی خرس قهوه ای بودن!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
دوشنبه 29 آذر 1389

| ()
برچسب ها : دلتنگی,
اینکه انقدر سکوتم زیاد شده از حرف نداشتنم نیست. از مشغله ی زیادمه. از اون ماه که پدر مادر همسری رفتن مکه و ما همش می رفتیم اونجا که به برادرهای همسری و خاله شون که اومده بود پیششون بمونه، سر بزنیم، و بعدش که از مکه برگشتن و درگیر رفت و آمد و اینا بودیم تا این هفته ی آخر که هفته ی آخر ترم پاییز آموزشگاه بود و هجم کاری وحشتناک بود و کلاس فوق برنامه داشتیم و روز امتحانا و غیره ، و همزمانیش با تمرین های عکاسی و اینترویو برای کار جدید توی یه مدرسه غیر انتفاعی و آخر از همه هم حال و هوای این روزا که روح منو هزار تیکه می کنه وقتی دلم پرمی کشه واسه یه مجلس خوب و با حال ولی اصلا وقت نمی کنم(!)، اینا همه با همدیگه باعث شده خانوم میم به آپدیت کردن وبلاگش نرسه! اصلا آپدیت کردن که سهله، حتی نرسه خونه ش رو که مثل طویله شده مرتب کنه! :| یکی منو دریابه لطفا!!
آره داشتم می گفتم. واسم یه کار جور شد خیلی خیلی اتفاقی! جمعه هفته ی پیش منزل دایی جان بودیم و مشغول بخور بخور بعدالظهر که موبایلم زنگ خورد و دیدم یکی از همکارای موسسه ست. ازم پرسید دوست دارم برم تو مدرسه ی فلان درس بدم؟؟ شماها نمی دونین! من همیشه آرزوم این بود که وارد جو مدرسه بشم و مدرسه رو خیلی به آموزشگاه ترجیح می دادم! اینه که حرف از دهن این دختر درنیومده من گفتم اِهِن! موضوع هم از این قرار بوده که این همکار بنده یه مدتی توی این مدرسه کار می کرده. ولی درس های دانشگاهش که سنگین می شه و ازدواج هم می کنه دیگه نمی تونه بره. اینام ازش می خوان که یکی از همکاراش رو که ترجیحا محجبه هم باشه معرفی کنه! این دوست منم زود یاد من می افته و زنگ می زنه به من. البته اینو بگم که کار توی خود مدرسه نیست. بلکه مال آموزشگاه مدرسه ست. ولی جو کاملا همون جو ه. خلاصه مام یکشنبه رفتیم واسه اینترویو و کتاب متاب گرفتیم و امروز هم اولین جلسه کلاسمه! :)  البته من تا حالا اینترچنج درس ندادم. ولی انقدر تیچرز گایدش خوب بود که هیچ مشکلی از این جهت ندارم. فقط مونده که قبل از کلاس با مسئول زبان صحبت کنم تا یکم روند کاریش دستم بیاد. اینم از این...
ولی من الان ناراحتم. از خودم خیلی ناراحتم! چون انقدر این چند وقته سرم شلوغ بوده که به امام حسین (ع) نرسیده م...! خیلی وقت کنم صبح ها بعد از نماز یه سلام خشک و خالی بفرستم :(  البته یه روز رفتم خونه ی رخصفت ها. اما انقدر حرف های ثیاثی زد و بعضی ها رو دعا کرد که دیگه نمی رم!  یه شب هم به عادت همیشه رفتم مجلس حاج اقا مجتبی. قبلا هم گفته بودم که جاج مجتبی واسه من پر از نوستالوژی ه. به قول مرضی همه مجلسش یه طرف اونجایی که حاج مجتبی یوهو اوج می گیره و اتیشت می زنه هم یه طرف. هنوزم سر حرفم هستم. ولی امسال که رفتم احساس کردم اون مجلسی نیست که دلم بخواد. من برعکس خیلی ها دنبال روضه خونی و گریه زاری نیستم. من بیشتر دلم می خواد تو این شبا دو کلمه حرف حساب بشنوم ! دلم نمی خواد باهام مثل مردم عامی برخورد شه. راسش شب های قدر امسال من یه مجلسی رفتم که واقعا به نظرم پربار بود! واقعا قشنگ و پرمعنی حرف می زد. سخنرانیش خیلی طولانی تر از روضه خونیش بود و من همینش رو دوست داشتم. چون آدم به خودشم باشه می تونه گریه کنه و بزنه تو سر خودش! ولی تنهایی نمی تونه بعضی حرفا رو بشنوه. از طرف دیگه به هیچ سمت و سویی هم وابسته نبودن که بخوان کسی رو جز امام زمان (عج) دعا کنن! اینه که دلم می خواد امسال سنت هر ساله م رو بشکنم و عاشورا تاسوعا به جای مجلس حاج مجتبی برم مجلسی که ساعت 8:30 شب توی ولنجک، خیابون مقدس اردبیلی آقای حسینی برگزار می کنه. البته می گم دلم می خواد!! ولی اینکه امام حسین ما رو به مجلسش راه بده یا نه حرف دیگه ایه. . .

صفحات وبلاگ : ... | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | ... | « 12

Auto Forwarding .......