تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من برگشتم سر خونه ی اول!
اگه 5 ثانیه صبر کنید خود به  خود هدایت می شید به سمت "همون خرسه که قهوه ای بود".
اگه دوست ندارید صبر کنید اینجا رو کلیک کنید:
همون خرسه که قهوه ای بود

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:32 ق.ظ
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390

| ()

واسه اینه که می گم دلم دختر می خواد!!!!!!
موضوع مطلب : یه خرس راوی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:58 ق.ظ
پنجشنبه 18 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکس,
راستش خیلی زور زدم تا با یکی از همکارام جور کنم. ولی این هفته انقدر هفته ی شلوغیه که نه من زمانم با اونا جور می شد نه اونا با من، نه هیچکدوم با آتلیه!! :| منم که باید حتما حتما تا دو شنبه سه تا عکس خوب با سه تا طرح نور خوب بندازم! اینه که دیروز دوربینم رو زدم زیر بغلم رفتم خونه ی خاله م، (که آتلیه هه توی همون ساختمونه)و گفتم هرچه باداباد! اگه خانوم ه اومد و در آتلیه رو باز کرد می رم پایین. اگر نه با نور خورشید بعد الظهر که مایل می شه و ملایم توی بالکن از دختر خاله م عکس می ندازم. حالا اینا همه در شرایطی هستش که اون یکی دختر خاله هه می خواست اسباب کشی کنه و همه رفته بودن اونجا و سه عدد بچه ی شیطون رو ول کرده بودن وسط خونه با ما! :| و من هم باید زود برمی گشتم خونه چون شب پدر شوهر جان سالن گرفته بود و حاجی خورون بود! هیچی دیگه مام یه چندتایی توی بالکن انداختیم ولی هنوز خورشید اونجایی نبود که باید می بود! پس باید صبر می کردیم. ناهار رو که خوردیم خانوم ه از پایین زنگ زد که من الان هستم بیاین. مام بساطمون رو ور داشتیم و خوچحال و خندون رفتیم پایین. فکر می کنین من همه ی عکس هام رو انداختم و الان خیلی دیگه ماهرم و از همه انگشتام هنر می چکه؟؟ نخیر!! چون فلاش هاشون با سیم سنکرون وصل می شدن به دوربین نه رادیو فلاش! و سیم سنکرونشون هم به دوربین من نمی خورد! :| مام هرچی عکس انداختیم با لامپ مدلینگ انداختیم نه با فلاش! فکر کن! اینهمه راه کوبیدم رفتم خوب با یه چراغ مطالعه م م یتونستم این کار رو بکنم! :| در اینجا بود که به تقلید از پسر دایی م که در مواقع اینچنینی می گه: ننه فادرم! ، مام گفتیم : شیت! و از اونجا اومدیم بیرون! :|  من خیلی خوشحالم الان! :| من الان کلا خوشحالم خیلی! :| باور کنین! :|

پ.ن: سیم سنکرون یه سیمه که از یه طرف به دوربین وصل می شه از یه طرف به فلاش. اینجوری وقتی عکس می ندازیم دوربین و فلاش ها با هم عکس العمل نشون می دن و تخلیه می شن. ریادیو فلاش یه دستگاهه که می خوره روی دوربین. اونم همین کار رو می کنه با این تفاوت که دیگه یه سیم دراز تو دست و پاتون نیست.
موضوع مطلب : یه خرس هنرمند,یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:04 ق.ظ
یکشنبه 14 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,آتلیه,پرتره,نورپردازی پرتره,سیم سنکرون,رادیو فلاش,

جلسه اول نورپردازی پرتره م خیلی هیجان انگیزتر از اونی بود که فکر می کردم! فکر می کردم مثل شیش  جلسه اول نورپردازی پایه که همش تئوری بود و خمیازه می کشیدیم روز اول این دوره هم چندان مفید نباشه ولی عالی بود! هر 9 تا طرح نوری صورت رو گفت و کلی بهمون تمرین داد! الانم من کلی هیجان زده م چون یه آتلیه دار آشنا بهم قول مساعدت (به به) داده! :دی یعنی  گفته اجازه می ده برم با وسائل نورش عکاسی کنم. در عوض منم وقتی خیلی ماهر شدم برم برای خودش کار کنم :)
حالا شما این سوال امتحانی رو حل کنید:
من خودم یکشنبه ها و سه شنبه ها سر کارم! دوشنبه ها کلاس عکاسیمه! پنجشنبه ها هم از صبح تا ظهر جای دیگه گیرم. بعد کسی که بهم آتلیه می ده آخر هفته ها آتلیه رو لازم داره پس جمعه هیچی! مدل هایی که دارم همکارامن که اکثرا هر روز هفته سر کارن! خوب من دقیقا الان باید از چی و کِی عکس بندازم ؟؟  :| به این نکته توجه بفرمایین که از اونجایی که من باید عکس ها رو به استاد نشون بدم و از اونجایی که ما باید روی نور مو هم کار کنیم مدل هام باید اکثرا سرشون باز باشه و قاعدتا کسایی واسه ی این کار پیشم میان که براشون مسئله ای نباشه عکسشون رو نشون استاد بدم! واسه همین می گم همکارام رو دارم می برم چون ما تو خانواده مون نداریم همچین مدل هایی رو. خلاصه فعلا واسه این هفته مونده م چارچنگولی! آخه امروز هم پدر مادر همسری از مکه میان و کلا هفته ی شلوغی رو در پیش رو خواهیم داشت!!
ولی می دونین؟ یه فکری دارم :) البته فقط در حد فکره. داشتم فکر می کردم از اونجایی که من حالا حالاها باید کلی تمرین کنم، قاعدتا مدل کم میارم. شاید شاید شاید اینجا یه اعلام عمومی کردم واسه کسایی که دوست دارن مدل بشن و عکسشون رو بندازم :) چطوره؟ نظرتون رو بگین ببینیم چی می شه. خوب؟ :)

پ.ن: عکس بالا مال آتلیه ی ایماج ه! (اینم کپی رایت :دی)
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس هنرمند,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:11 ق.ظ
چهارشنبه 10 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,نورپردازی پرتره,پرتره,مکه,
بچه که بودم عاشق این بودم که مچ مامان رو موقع پوشیدن لباس نماز و وضو گرفتن بگیرم و بدو بدو برم جانمازم رو بزنم زیر بغلم و بیام و لبه به لبه سجاده ی مامان پهنش کنم و ادای نماز خوندنش رو دربیارم! سرعتم رو باهاش تنظیم می کردم و تو رکوع ها و سجده ها همراهش می شدم. گاهی هم فرشته ها زیر سجاده م برام هدیه می ذاشتن! اینو مامان می گفت. و من عمیقا به فرشته ها ایمان داشتم! خوب هم می دونستم همیشه فرشته ها کادو نمیارن! گاهی غافلگیرم می کنن! پس من باید منتظر باشم اما اصلا توقع نداشته باشم که هر دفه یه جایزه بگیرم! شیش هفت سالم که بود جدی جدی نماز می خوندم. با سوره هاش، با ذکرهاش! درستِ درست. ریزه بودم خیلی. سجده که می رفتم مثل بقچه می شدم حتما که یک بار توی همون سجده ی جدی م مامان منو از روی زمین بلند کرد که بچولوندم!! و من چقـــــــــــدر جیغ و داد کردم و دست و پا زدم که: نمازم رو خراب کردی! منو بذار زمین!! حرصی می خوردما :)) یادش به خیر. چقدر چیزهای ناچیز برام مهم بودن و چیزهای مهم برام ناچیز!
از درِ خونه شون که رفتم تو دستم رو کشید و بدو بدو برد تا دم اتاقش! در اتاقش بسته بود. گفت: میخوام یه چیزی نشونت بدم! برگشتم به مینا نگاه کردم که یعنی چی اون تو هست؟ مینا خندید که یعنی برو! می خواد غافلگیرت کنه! روی در اتاقش کلی زری بَری و کاغذ رنگی و  اینا چسبونده بود! بعد با این پشمالو براق ها که توی جشن ها استفاده می کنن و انگار دور یه نخ چسبیده ن، روی درش نوشته بود: علی! در اتاق رو که باز کرد اتاق پر بود از بادکنک و کاغذ رنگی و نخ های رنگی که ناشیانه و کودکانه به اینطرف اونطرف چسبیده بودن! دستم رو محکم تر کشید که یعنی بشین! وقتی نشستم کاسه ی نقل و شکلاتش رو گرفت جلوم و گفت: عید شما مبارک! توی کاسه ش یه قرآن کوچیک هم بود. لای قرآنش هم پول!! دویید و رفت دم گوش مامانش پچ پچی کرد و دیدم که لب هردوشون به خنده باز شد. مینا سری به تایید تکون داد و ریحانه دویید سمت آشپزخونه و بعد چند دقیقه با نون خامه ای برگشت!! مینا می خندید. می گفت همه ی اتاقش رو خودش تزئین کرده. خودشم زنگ زده به باباش که براش نون خامه ای بخره! بعد وقتی باباش اومده، هردوی پدر و مادر رو دعوت کرده به اتاقش برای جشن غدیر! مینا به اینجای حرفش که رسید، ریحانه پرید جلوی من و گوشش رو گرفت سمتم تا عیدیش رو ببینم! یه جفت گوشواره ی پینه دوزی :)
ناهار رو پیششون موندم. طرفای عصر بود که آماده نماز می شدم که دیدم ریحانه با سر و صورت خیس و ژولیده پولیده ، جانماز به بغل کنارم وایساده! یک هو احساس کردم زندگی عین یه دایره ست که هی میچرخه و برمی گرده سرجای اولش! بعد یکدفعه دلم یه دختر 6 ساله خواست! که موقع نماز کنارم بقچه شه، شبای احیاء موقع قرآن سر گرفتن همینجور که سرش روی پامه خوابش ببره، بعضی ظهر ها باهم بریم مسجد و اونم با جدیت کنارم پیس پیس کنه، و وقتی می ریم مشهد چادر مشکی ش رو دور خودش سفت بپیچه که از سرش نیوفته! عجیب دلم یه بچه لنگه ی بچگی های خودم می خواد!!

پ.ن: لطفا حال و روای خوش من رو با جمله هایی مثل "بچه های ما مال نسل دیگه ن و مثل ما نمی شن و خودت رو بهش تحمیل نکن " و اینها خراب نکنید!
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 05:50 ب.ظ
جمعه 5 آذر 1389

| ()
برچسب ها : بچه,نی نی ریحان,آرزو,
منم که یوهو غیبم می زنه! واقعا چه!!
می گم که چیزه! ما، خوب؟؟ منظورم من و همسریه! عید غدیر سالگرد عقدمونه! بعد از اونجایی که تصمیم گرفتیم که به جای سالگرد عروسی سالگرد عقدمون رو همیشه جشن بگیریم (همچین می گم جشن انگار می خوام سالن بگیرم!! امسال که فکر کنم به گل دادن هم نرسه :))  ) لذا می خوایم بریم عکس بندازیم یکی دوتا. پیش آشنا می ریم. طرف کارشو بلده ها! ولی یکم تو ژست دادن (به قول جماعت عکاس"پوز") ضعیفه! حالا چه کمکی از دست شوما برمیاد؟؟ آهان! منو نگاه کن! نه منو نگاه نکن! برو تو اینترنت رو نگاه کن ببین سایتی چیزی واسه پوز می شناسی؟؟ یا تو آرشیوت عکس خوبی داری؟؟ دستت طلا! یه چند تا تقلب به ما برسون! فدات شم می تونین از Guest book هم برای نشون دادن عکس هاتون به من کمک بگیرین! جان میم منتظرما!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 04:12 ب.ظ
دوشنبه 1 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,پوز,سالگرد,
همیشه عاشق کوله پشتی بودم. از بچگیم تا همین الان! یادمه که تو دوران تحصیلم هیچوقت کوله نداشتم :)) فقط یه بار تولد 9 سالگیم عموم بهم یه کوله داد که الان فکرشو می کنم خیلی بی ریخت بود! ولی من تا وقتی تیکه پاره هم شد استفاده ش کردم!! بعد از اون دیگه کوله بی کوله. آخه کوله کتاب هام رو تا می کرد! منم که حساس بودم روی کتاب هام ، با اینکه عاشق کوله پشتی بودم  حاضر نمی شدم بخرم! فکر کن انقدر گذشت تا بعد اواسط پیش دانشگاهی که خاله م بهم یه کوله ی مشکی ساده ی یه بندی داد. می دونین که از کودوما می گم؟ از اینایی که کج می افتن و یه دونه بند دارن. دقیقا اون هم به روزگار همون کوله اولیه دچار شد! یعنی ترکیدد بس که استفاده شد!! اونوقت من الان، به خاطر اینکه تو بچگیم به عشقم نرسیدم، عقده ای شده م، با این سن و سال و با این ریخت و قواره و شکل و شمایل تا شرایط جور بشه کوله می ندازم :دی البته این شرایط خیلی کم جور می شه متاسفانه . مثلا دیروز یکی از روزای خوشی بود که من باید با کوله جونم می رفتم کلاس عکاسی! چون هم باید دوربین می بردم، هم لپتاپ ، به اضافه ی شارژر مارژر و اینا! ماشین هم که نمی شد برد انقلاب! ولی خوب این کوله هه لامصب خیلی سنگین شده بود و ابعاد کوله شده بود دو برابر ابعاد من!! بعد از کلاس که داشتم پیاده و تند تند می رفتم سمت متروی انقلاب یکی از پشتم گفت: انقدر بار سنگین با خودت حمل نکن!! اصولا ما خانوما به متلک عادت داریم! لذا یه گوشمون دره یه گوشمون دروازه! منم دقیقا به همین شیوه کج کج نگاه کردم به مردی که قدم هاش رو تند تر کرد تا به من برسه! برگشتم دیدم نه بابا! قیافه ش که آدم حسابیه! یه مرد تقریبا 50 و خرده ای ساله بود با کت و شلوار خیلی تمیز و کیف چرمی و کفش واکس زده! (تو چند ثانیه اسکنش کردما :دی) اینه که اخمام باز شد. گفتم اگه بخواد اذیت هم بکنه بهش می گم برو پیری! بپا نمیری!! ولی حدسم درست بود. یارو آدم حسابی بود. استاد دانشگاه بود. گفت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هیچی نگم آخه داری به بندنت صدمه می زنی! بعدم گفت که معلم همه جا معلمه! نمی تونه ببینه چیزی غلطه و تذکر نده :) با هم یه مسیر 10 دقیقه ای رو رفتیم و خیلی جالب و صمیمی حرف زدیم. بعد هم سر چهار راه از هم خداحافظی کردیم و هردومون با خنده از هم جدا شدیم! راسش برام خیلی جالب بود. خیلی! اینکه خوب ، بزرگی کوله ی من توجه خیلی ها رو جلب می کرد به خودش. ولی فقط یک نفر صادقانه و از سر دلسوزی یر حرف رو با من باز کرد که برام توضیح بده نباید به بدنم صدمه بزنم
راستی...دیروز آخرین جلسه نورپردازی م بود. اینم مورد امتحانی من بود: (روش کلیک کنید بزرگ می شه )

zvrkghek9a36fkm1cn.jpg
سوژه ی سفید و سیاه با هم بود. منم یادم رفته بود سوژه ببرم! اینه که مجبور شدم این آقای گوره خر ِ خر(!) رو خریداری نمایم  آخر کلاس هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم حرفه ای! کلی حال کردیم!

پ.ن: این مامان خانوم بنده از پنجشنبه ی هفته ی پیش نه، هفته ی قبل ترش رفته کربلا ، از اونجام رفته سوریه! حالا بلیط برگشت گیرش نمیاد!!! پریشب خیلی باحال بود! همسری که ماموریت بود، مادر بنده در سوریه، مادر پدر همسری هم در مکه! بنده تو خونه تنها به این فکر می کردم که خدایا با اینهمه خوشی چه بکنم من؟؟

بعدا نوشت: حضرت امام زین العابدین (ع) در روز عرفه صدای سائلی را شنید که از مردم تقاضای کمک می کرد. امام به او فرمود: واى بر تو آیا در این روز از غیر خدا تقاضا مى‎کنى؟ حال آن که در این روز امید مى‎رود که بچه‎ها در شکم هم از فضل خدا بی نصیب نمانند و سعید شوند.
عرفه رو دریابید!!
موضوع مطلب : یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:43 ق.ظ
سه شنبه 25 آبان 1389

| ()
برچسب ها : کوله پشتی,عکاسی,امتحان,
از اون روزی که رفتیم کوه ، بعد من یه عکس دسته جمعی از همه انداختم و دو روز بعدش دادم 20*25 چاپش کردن و بردم برای آقای صاد و اونم از ذوقش زود قابش کرد و زدش توی دفتر، ازم خواستن برم و از از موسسات برای سایت آموزشگاه عکس بندازم! فکر کن ن ن ن!! آخه این موسسه ی ما 4 تا شعبه ست. یکیش که خودشه و دخترونه س. یه دخترونه ی دیگه یه سر دیگه ی شهر داره. بعد یه پسرونه داره که چند تا کوچه پایین تره و یه آموزشگاه کامپیوتر دخترونه که ساختمون روبرویی همین آموزشگاه خودمونه. خلاصه دیروز رفتم موسسه پسرونه مون و برای اولین بار ساختمون اونجا رو دیدم ! خیلی بامزه بودن این بچه ها، خیلی. رسیدم فقط سر 3 تا کلاسشون برم و عکس بندازم. توی موسسه ی خودمونم فقط به 2 تا کلاس رسیدم. ولی خیلی خوش گذشت. دست گرمی خوبی بود. حالا بازم این کارو می کنم. باید تو روزهای متفاوت و از لِول های متفاوت عکس بندازم. کلی ذوق می کردن. پسرا ولی خیلی آدم تر بودن خدایی! قشنگ زیر زیرکی خودشون رو می آوردن توی عکس. این دخترا کش میومدن، قر میومدن، فر میومدن که بیوفتن تو عکس!! کلی خندیدیم با همکارا. به خاطر مسائل امنیتی و اینکه یوهو دیدین یکی از اینجا رد شد و عکس ها رو دید و فهمید من کی ام(!) نمی تونم عکسا رو بذارم! اصرار نکنین راه نداره اصلا! جون شوما!!
دیگه چی؟ آهان! از اون روزی هم که اینا رو درست کردم و دادم پرس و بردم موسسه و همکارا دیدن، قرار شد تعداد بیشتر درست کنم برای هم پسرونه هم دخترونه. منم دیدم می میرم که همه رو کلاژ کنم! لذا با فوتو شاپ درستشون کردم و پرینت گرفتم و دادم پرس و الان باید بشینم دورشون رو بچینم.  :) این کارارو خیلی دوست دارم. نه فقط به خاطر تثبیت موقعیتم تو موسسه . که برای خود کار که خیلی شاده و بچگونه ست.
گفته بودم سه شنبه ی هفته ی پیش پدر و مادر همسری رفتن مکه؟ آهان! تو وی ویو گفته بودم. اینجام که همه می دونن من دوتا برادر شوهر دارم که یکیشون 10 سالشه. مگه نه؟ حالا خاله ی همسری از اصفهان اومده پیش بچه ها اما چون مسئولیت درسی برادر همسری با همسریه، و از طرفی نمی خوایم خاله حوصله ش سر بره یا به اهالی کلا سخت نگذره هرشب می ریم اونجا. همه ی کارا رو خاله میکنه دستش درد نکنه. ما فقط از لحاظ روانی پشتیبانیم :)  البته من که انقدر گرفتار شده م این ترم که عملا 2 شب رو نمی تونم برم اونجا چون خیلی دیر می رسم. ولی همسری همش اونجاست. خیلی هم خسته می شه و من اینو خوب می فهمم. واسه همین همه ی سعی ام رو می کنم که اظهار دلتنگی نکنم! چون واقعا همسری رو نمی بینم :( آخه می ترسم اگه اظهار دلتنگی کنم فکر کنه شرایط رو درک نمی کنم یا ازش انتظار خاصی دارم. راستی چرا اینطوریه؟ چرا ما آدما هیچوقت حرف هم رو دست نمی فهمیم؟ حتی اونجایی که داریم به هم محبت می کنیم. حتی اونجایی که از سر محبت گله می کنیم. از سر محبت اظهار دلتنگی می کنیم...
بین خودمون بمونه. ولی من یکم دلم گرفته. . .
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس هنرمند,یه خرس معلم,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 02:41 ب.ظ
پنجشنبه 20 آبان 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,مکه,آدم ها,

صفحات وبلاگ : ... | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | ... | « 12

Auto Forwarding .......