تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
به زور از رختخواب نازنین جدا شدم! خوابالو خوابالو زیر کتری رو روشن کردم که چایی دیروز گرم شه(!) و کش و قوس کنون اومدم نشستم پای کامی! می خواستم ببینم بچه ها برای عکس هایی که دیشب از دوران مدرسه فرستاده بودم رو فیس بوق چیا گفتن! آخه دیروز یکی از دوستهام رو بعد از 7 سال توی فیس بوق پیدا کردم! نه! اون منو پیدا کرد! اولش نشناختمش انقدر که عوض شده بود! فامیلیش رو هم که نوشته بود"ایرانی" به حمایت از گرین ها. بعد که عکس های دوره نوجوونیش رو که دیدم یوهو منقلب شدم! مریم الان برای من یه پل بود به روزای خوش و سبک سرانه ی نوجوونی. گفت یه سال بعد از پیش دانشگاهی رفته آمریکا. انقدر ذوق زده بود از پیدا کردن دوستای قدیمیش که این ذوق رو به من هم منتقل می کرد. قشنگ از تک تک کلماتش می شد دلتنگی ش رو حس کرد. وقتی بهش گفتم ماها 8/8/88 دور هم جمع شدیم و عکس ها رو براش فرستادم آتیش گرفت انگار! خیلی دلم سوخت. همش یه خط در میون می گفت: دلم تنگ شده. خوش به حالتون دور همین. راستش مریم اون روزها خیلی با مریم این روزها فرق داشت. مریم اون روزها خیلی شیطون، بازیگوش، و تا حدودی منحرف فکری بود :)) منحرف که شوخی می کنم. منظورم اینه که سر و گوشش می جنبید :دی با هم صمیمی صمیمی نبودیم. اما تو راهنمایی من سرگروهش بودم و زنگ های تفریح عربی و زبان و ریاضی کار می کردیم. دبیرستان از مدرسه مون رفت و توی پیش دوباره همدیگه رو توی مدرسه ی علوی دیدیم. مریم اون روزها به خنده های بلند و ناتمومش معروف بود. مریم دیروز اما یه خانوم آروم و دوست داشتنی بود. من صداش رو نمی شنیدم ولی این آرامش عجیب رو می تونستم از توی فونتش هم بفهمم. از توی جمله هاش. از توی حسرت عمیق و دلتنگی شدیدش. یوهو دلم  گرفت. حس کردم چقدر ماها همه مون عوض شدیم. چقدر شیطنت هامون ریخته. دیگه خانووووم شدیم. بعد یکدفعه حس کردم چقدر مریم الان رو دوست دارم و چقدر دلم میخواد وقتی میاد ایران براش وقت بذارم و ببینمش و بچه ها رو به خاطرش جمع کنم. اینه که نصفه شبی نشستم و به خاطرش کلی عکس از قدیم ندیم ها اسکن کردم و گذاشتم تو فیسبوک. نمی دونین چقدر ذوق کرد طفلک :)
بگذریم...داشتم اینو می گفتم. فیسبوق بازیم که تموم شد یه فنجون چایی تلخ با بیسکوییت خوردم و به این فکر کردم که برم آرایشگاه. دیدم حال ندارم. سر راهم که داشتم فنجون رو می بردم توی آشپزخونه جعبه ی گز رو هم که اون وسط بود برداشتم. یه قدم جلوتر بشقاب پر از آشغال میوه رو هم برداشتم و گذاشتم تو آشپزخونه. از آشپزخونه که میومدم بیرون سر راهم سفره رو که روی کابینت بود گذاشتم توی کشو و بسته ی مقواهای رنگی رو که روی اوپن بود بردم تو اتاق عقبی گذاشتمش توی کمد. اومدم بیام بیرون که دیدم لباس شسته هایی رو که دیشب تا کرده بودم و وسط اتاق بود جلوی دست و پاست. ورشون داشتم بردمشون تو اتاق خواب و چیدمشو تو کشو. بعد دیدم تخت نامرتبه تخت رو مرتب کردم.  سر راهم که میومدم بیرون برس و کرم و تل ام رو که روی میز آرایش بود گذاشتم توی کشو و اومدم بشینم رو مبل قهوه ی تلخ ببینم دیدم یه دسته فیلم روی میز تلویزیونه. پاشدم جمعشون کردم گذاشتمشون سرجاشون تو اتاق خواب. داشتم میومدم بیرون دیدم عجب خاکی روی میز نشسته! رفتم یه دستمال برداشتم گردگیری کردم. دیدم حالا که بار خورد بذار همه جا رو گردگیری کنم! کارم که تموم شد اومدم دستمال رو بذارم توی آشپزخونه دیدم کف سرامیک ها مو ریخته! رفتم جارو آوردم سرامیک ها رو جارو کنم فرش ها رو هم جارو کردم! بعد به ساعت نگا کردم دیدم شده 1!! ناهار خوردم و یه ساعت خوابیدم و رفتم موسسه به جای یکی از دوستام که امشب عروسی بود و نمی تونست بیاد سر کار! بعد سر کلاس داشتم با خودم فکر می کردم: شوخی شوخی خونه رو دسته گل کردما!!!

پ.ن: دیروز آسمون رو دیدین؟؟ ندیدیدن؟؟ ببینین: (1) و (2)
موضوع مطلب : یه خرس زرنگ,یه خرس کدبانو,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
پنجشنبه 6 آبان 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,کار خونه,فیس بوک,

Auto Forwarding .......