تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
از اون روزی که رفتیم کوه ، بعد من یه عکس دسته جمعی از همه انداختم و دو روز بعدش دادم 20*25 چاپش کردن و بردم برای آقای صاد و اونم از ذوقش زود قابش کرد و زدش توی دفتر، ازم خواستن برم و از از موسسات برای سایت آموزشگاه عکس بندازم! فکر کن ن ن ن!! آخه این موسسه ی ما 4 تا شعبه ست. یکیش که خودشه و دخترونه س. یه دخترونه ی دیگه یه سر دیگه ی شهر داره. بعد یه پسرونه داره که چند تا کوچه پایین تره و یه آموزشگاه کامپیوتر دخترونه که ساختمون روبرویی همین آموزشگاه خودمونه. خلاصه دیروز رفتم موسسه پسرونه مون و برای اولین بار ساختمون اونجا رو دیدم ! خیلی بامزه بودن این بچه ها، خیلی. رسیدم فقط سر 3 تا کلاسشون برم و عکس بندازم. توی موسسه ی خودمونم فقط به 2 تا کلاس رسیدم. ولی خیلی خوش گذشت. دست گرمی خوبی بود. حالا بازم این کارو می کنم. باید تو روزهای متفاوت و از لِول های متفاوت عکس بندازم. کلی ذوق می کردن. پسرا ولی خیلی آدم تر بودن خدایی! قشنگ زیر زیرکی خودشون رو می آوردن توی عکس. این دخترا کش میومدن، قر میومدن، فر میومدن که بیوفتن تو عکس!! کلی خندیدیم با همکارا. به خاطر مسائل امنیتی و اینکه یوهو دیدین یکی از اینجا رد شد و عکس ها رو دید و فهمید من کی ام(!) نمی تونم عکسا رو بذارم! اصرار نکنین راه نداره اصلا! جون شوما!!
دیگه چی؟ آهان! از اون روزی هم که اینا رو درست کردم و دادم پرس و بردم موسسه و همکارا دیدن، قرار شد تعداد بیشتر درست کنم برای هم پسرونه هم دخترونه. منم دیدم می میرم که همه رو کلاژ کنم! لذا با فوتو شاپ درستشون کردم و پرینت گرفتم و دادم پرس و الان باید بشینم دورشون رو بچینم.  :) این کارارو خیلی دوست دارم. نه فقط به خاطر تثبیت موقعیتم تو موسسه . که برای خود کار که خیلی شاده و بچگونه ست.
گفته بودم سه شنبه ی هفته ی پیش پدر و مادر همسری رفتن مکه؟ آهان! تو وی ویو گفته بودم. اینجام که همه می دونن من دوتا برادر شوهر دارم که یکیشون 10 سالشه. مگه نه؟ حالا خاله ی همسری از اصفهان اومده پیش بچه ها اما چون مسئولیت درسی برادر همسری با همسریه، و از طرفی نمی خوایم خاله حوصله ش سر بره یا به اهالی کلا سخت نگذره هرشب می ریم اونجا. همه ی کارا رو خاله میکنه دستش درد نکنه. ما فقط از لحاظ روانی پشتیبانیم :)  البته من که انقدر گرفتار شده م این ترم که عملا 2 شب رو نمی تونم برم اونجا چون خیلی دیر می رسم. ولی همسری همش اونجاست. خیلی هم خسته می شه و من اینو خوب می فهمم. واسه همین همه ی سعی ام رو می کنم که اظهار دلتنگی نکنم! چون واقعا همسری رو نمی بینم :( آخه می ترسم اگه اظهار دلتنگی کنم فکر کنه شرایط رو درک نمی کنم یا ازش انتظار خاصی دارم. راستی چرا اینطوریه؟ چرا ما آدما هیچوقت حرف هم رو دست نمی فهمیم؟ حتی اونجایی که داریم به هم محبت می کنیم. حتی اونجایی که از سر محبت گله می کنیم. از سر محبت اظهار دلتنگی می کنیم...
بین خودمون بمونه. ولی من یکم دلم گرفته. . .
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس هنرمند,یه خرس معلم,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 02:41 ب.ظ
پنجشنبه 20 آبان 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,مکه,آدم ها,

Auto Forwarding .......