تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
همیشه عاشق کوله پشتی بودم. از بچگیم تا همین الان! یادمه که تو دوران تحصیلم هیچوقت کوله نداشتم :)) فقط یه بار تولد 9 سالگیم عموم بهم یه کوله داد که الان فکرشو می کنم خیلی بی ریخت بود! ولی من تا وقتی تیکه پاره هم شد استفاده ش کردم!! بعد از اون دیگه کوله بی کوله. آخه کوله کتاب هام رو تا می کرد! منم که حساس بودم روی کتاب هام ، با اینکه عاشق کوله پشتی بودم  حاضر نمی شدم بخرم! فکر کن انقدر گذشت تا بعد اواسط پیش دانشگاهی که خاله م بهم یه کوله ی مشکی ساده ی یه بندی داد. می دونین که از کودوما می گم؟ از اینایی که کج می افتن و یه دونه بند دارن. دقیقا اون هم به روزگار همون کوله اولیه دچار شد! یعنی ترکیدد بس که استفاده شد!! اونوقت من الان، به خاطر اینکه تو بچگیم به عشقم نرسیدم، عقده ای شده م، با این سن و سال و با این ریخت و قواره و شکل و شمایل تا شرایط جور بشه کوله می ندازم :دی البته این شرایط خیلی کم جور می شه متاسفانه . مثلا دیروز یکی از روزای خوشی بود که من باید با کوله جونم می رفتم کلاس عکاسی! چون هم باید دوربین می بردم، هم لپتاپ ، به اضافه ی شارژر مارژر و اینا! ماشین هم که نمی شد برد انقلاب! ولی خوب این کوله هه لامصب خیلی سنگین شده بود و ابعاد کوله شده بود دو برابر ابعاد من!! بعد از کلاس که داشتم پیاده و تند تند می رفتم سمت متروی انقلاب یکی از پشتم گفت: انقدر بار سنگین با خودت حمل نکن!! اصولا ما خانوما به متلک عادت داریم! لذا یه گوشمون دره یه گوشمون دروازه! منم دقیقا به همین شیوه کج کج نگاه کردم به مردی که قدم هاش رو تند تر کرد تا به من برسه! برگشتم دیدم نه بابا! قیافه ش که آدم حسابیه! یه مرد تقریبا 50 و خرده ای ساله بود با کت و شلوار خیلی تمیز و کیف چرمی و کفش واکس زده! (تو چند ثانیه اسکنش کردما :دی) اینه که اخمام باز شد. گفتم اگه بخواد اذیت هم بکنه بهش می گم برو پیری! بپا نمیری!! ولی حدسم درست بود. یارو آدم حسابی بود. استاد دانشگاه بود. گفت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هیچی نگم آخه داری به بندنت صدمه می زنی! بعدم گفت که معلم همه جا معلمه! نمی تونه ببینه چیزی غلطه و تذکر نده :) با هم یه مسیر 10 دقیقه ای رو رفتیم و خیلی جالب و صمیمی حرف زدیم. بعد هم سر چهار راه از هم خداحافظی کردیم و هردومون با خنده از هم جدا شدیم! راسش برام خیلی جالب بود. خیلی! اینکه خوب ، بزرگی کوله ی من توجه خیلی ها رو جلب می کرد به خودش. ولی فقط یک نفر صادقانه و از سر دلسوزی یر حرف رو با من باز کرد که برام توضیح بده نباید به بدنم صدمه بزنم
راستی...دیروز آخرین جلسه نورپردازی م بود. اینم مورد امتحانی من بود: (روش کلیک کنید بزرگ می شه )

zvrkghek9a36fkm1cn.jpg
سوژه ی سفید و سیاه با هم بود. منم یادم رفته بود سوژه ببرم! اینه که مجبور شدم این آقای گوره خر ِ خر(!) رو خریداری نمایم  آخر کلاس هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم حرفه ای! کلی حال کردیم!

پ.ن: این مامان خانوم بنده از پنجشنبه ی هفته ی پیش نه، هفته ی قبل ترش رفته کربلا ، از اونجام رفته سوریه! حالا بلیط برگشت گیرش نمیاد!!! پریشب خیلی باحال بود! همسری که ماموریت بود، مادر بنده در سوریه، مادر پدر همسری هم در مکه! بنده تو خونه تنها به این فکر می کردم که خدایا با اینهمه خوشی چه بکنم من؟؟

بعدا نوشت: حضرت امام زین العابدین (ع) در روز عرفه صدای سائلی را شنید که از مردم تقاضای کمک می کرد. امام به او فرمود: واى بر تو آیا در این روز از غیر خدا تقاضا مى‎کنى؟ حال آن که در این روز امید مى‎رود که بچه‎ها در شکم هم از فضل خدا بی نصیب نمانند و سعید شوند.
عرفه رو دریابید!!
موضوع مطلب : یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:43 ق.ظ
سه شنبه 25 آبان 1389

| ()
برچسب ها : کوله پشتی,عکاسی,امتحان,

Auto Forwarding .......