تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
بچه که بودم عاشق این بودم که مچ مامان رو موقع پوشیدن لباس نماز و وضو گرفتن بگیرم و بدو بدو برم جانمازم رو بزنم زیر بغلم و بیام و لبه به لبه سجاده ی مامان پهنش کنم و ادای نماز خوندنش رو دربیارم! سرعتم رو باهاش تنظیم می کردم و تو رکوع ها و سجده ها همراهش می شدم. گاهی هم فرشته ها زیر سجاده م برام هدیه می ذاشتن! اینو مامان می گفت. و من عمیقا به فرشته ها ایمان داشتم! خوب هم می دونستم همیشه فرشته ها کادو نمیارن! گاهی غافلگیرم می کنن! پس من باید منتظر باشم اما اصلا توقع نداشته باشم که هر دفه یه جایزه بگیرم! شیش هفت سالم که بود جدی جدی نماز می خوندم. با سوره هاش، با ذکرهاش! درستِ درست. ریزه بودم خیلی. سجده که می رفتم مثل بقچه می شدم حتما که یک بار توی همون سجده ی جدی م مامان منو از روی زمین بلند کرد که بچولوندم!! و من چقـــــــــــدر جیغ و داد کردم و دست و پا زدم که: نمازم رو خراب کردی! منو بذار زمین!! حرصی می خوردما :)) یادش به خیر. چقدر چیزهای ناچیز برام مهم بودن و چیزهای مهم برام ناچیز!
از درِ خونه شون که رفتم تو دستم رو کشید و بدو بدو برد تا دم اتاقش! در اتاقش بسته بود. گفت: میخوام یه چیزی نشونت بدم! برگشتم به مینا نگاه کردم که یعنی چی اون تو هست؟ مینا خندید که یعنی برو! می خواد غافلگیرت کنه! روی در اتاقش کلی زری بَری و کاغذ رنگی و  اینا چسبونده بود! بعد با این پشمالو براق ها که توی جشن ها استفاده می کنن و انگار دور یه نخ چسبیده ن، روی درش نوشته بود: علی! در اتاق رو که باز کرد اتاق پر بود از بادکنک و کاغذ رنگی و نخ های رنگی که ناشیانه و کودکانه به اینطرف اونطرف چسبیده بودن! دستم رو محکم تر کشید که یعنی بشین! وقتی نشستم کاسه ی نقل و شکلاتش رو گرفت جلوم و گفت: عید شما مبارک! توی کاسه ش یه قرآن کوچیک هم بود. لای قرآنش هم پول!! دویید و رفت دم گوش مامانش پچ پچی کرد و دیدم که لب هردوشون به خنده باز شد. مینا سری به تایید تکون داد و ریحانه دویید سمت آشپزخونه و بعد چند دقیقه با نون خامه ای برگشت!! مینا می خندید. می گفت همه ی اتاقش رو خودش تزئین کرده. خودشم زنگ زده به باباش که براش نون خامه ای بخره! بعد وقتی باباش اومده، هردوی پدر و مادر رو دعوت کرده به اتاقش برای جشن غدیر! مینا به اینجای حرفش که رسید، ریحانه پرید جلوی من و گوشش رو گرفت سمتم تا عیدیش رو ببینم! یه جفت گوشواره ی پینه دوزی :)
ناهار رو پیششون موندم. طرفای عصر بود که آماده نماز می شدم که دیدم ریحانه با سر و صورت خیس و ژولیده پولیده ، جانماز به بغل کنارم وایساده! یک هو احساس کردم زندگی عین یه دایره ست که هی میچرخه و برمی گرده سرجای اولش! بعد یکدفعه دلم یه دختر 6 ساله خواست! که موقع نماز کنارم بقچه شه، شبای احیاء موقع قرآن سر گرفتن همینجور که سرش روی پامه خوابش ببره، بعضی ظهر ها باهم بریم مسجد و اونم با جدیت کنارم پیس پیس کنه، و وقتی می ریم مشهد چادر مشکی ش رو دور خودش سفت بپیچه که از سرش نیوفته! عجیب دلم یه بچه لنگه ی بچگی های خودم می خواد!!

پ.ن: لطفا حال و روای خوش من رو با جمله هایی مثل "بچه های ما مال نسل دیگه ن و مثل ما نمی شن و خودت رو بهش تحمیل نکن " و اینها خراب نکنید!
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 05:50 ب.ظ
جمعه 5 آذر 1389

| ()
برچسب ها : بچه,نی نی ریحان,آرزو,

Auto Forwarding .......