تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
خیلــــــــــــــــــــــی خسته م! یه خسته می گم یه خسته می شنوید! از اون هفته تا این هفته م انقدر شولوغ بوده که حتی وقت نکردم تمرین های کلاس نورپردازیم رو انجام بدم!! وای خیلی ضایع س امروز دست خالی برم! ولی چیکار کنم؟ واقعا سرم شولوغ بوده. خودِ دوشنبه که از کلاسم یه سره خسته و له رفتم خونه مامانم که مهمون داشت هوارتا! سه شنبه که خونه پدر همسری بودیم و شب هم شب قدر بود و تا صبح بیداری! چهارشنبه رو یادم نمیاد چیکار کردیم!!! ولی شبش خونه ی عمه م دعوت داشتیم. (یادم باشه یه پست درباره عمه م بنویسم!) پنجشنبه رفتیم شهروند و کلی خریدهای عقب افتاده به انضمام خرید برای مهمونی جمعه رو انجام دادیم. شبش رفتیم احیاء و فردا صبحش همون دختری که قبلا گفتم اومد کمکم و تا عصری خونه رو تمیز کردیم و کلی غذا و دسر و اینا درست کردیم و مُردیم خلاصه از خستگی! آخر شب که اومدیم ظرف ها رو با مامان اینا بشوریم که دیدیم به به! لوله زیر سینک گرفته و لابد انتظار داشت اینهمه ظرف رو من لیس بزنم تا صبح! هیچی دیگه...مامانه رو فرستادیم خونه و خودم تا نصفه شب با چیک چیک آب ظرف شستم! فکر کــــــــــــــن!!! فرداش با زنگ تلفن همسری بیدار شدم که می خواست بگه لوله کش خبر کرده. دویدم رفتم پاساژ اندیشه که برای همسری کادوی تولد بخرم. (بله دیروز تولد همسری جان بود ) بعد در حالی برگشتم خونه که از شدت گرما زبونم مثه این سگ ها از تو دهنم افتاده بود بیرون و داشتم له له می زدم!! رفتم یه دوش آب یخ گرفتم که حالم خوب شه بدتر خودمو کتک می زدم زیر دوش! فکر کن آدم تشنـــــــــــــــــــــــــــــــــــه زیر یه عالمه آب یخ، بعد نتونه حتی یه قطره ازشو بخوره!!! خلاصه با خودم دست به یقه بودم که دیدم تلفن داره خودشو تیکه پاره می کنه! خیس و آبچکون دوییدم گوشی رو برداشتم دیدم همسریه می گه این لوله کش ها پایین پشت درن! زنگ خرابه نمی زنه!! خلاصه ما رو زدن رو دور تند و لباس عوض کردن و چادر سر کردن و پریدن دم در! اینا اومدن بالا و من داشتم بی هدف دور خودم می چرخیدم که دیدم همسری خنده کنون و در حال حرف زدن با یکی(!) کلید انداخت تو در و اومد تو! فکر می کنین کی بود واقعا؟؟! خانوم مرضی خانوم! حالا اینجا چیکار می کرد؟؟ واسه اولین بار ماشین شوهرش رو بی اجازه ورداشته بود اومده بود بیرون! و از شدت هیجان هیچ جا جز خونه ما به ذهنش نرسیده بود که بره :))  هیچی یه یکی دو ساعتی پیشم بود و لوله کش ها هم رفتن و مرضی هم رفت و همسری هم خوابید. عصر بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم برای افطار شرکت همسری اینا که تو یه سالن گرفته بودن. بعد افطار قرار گذاشتیم که با مرضی اینا بریم بیرون بستنی بزنیم ، ولی وقتی رسیدیم دم خونه و رفتیم بالا که نمازهامون رو بخونیم وا رفتیم و زنگ زدیم گفتیم شما آیس پک بگیرین بیاین اینجا ! خلاصه تا ساعت 2 و نیم اینا با هم بودیم و The Book of Eli دیدیم و مرضی اینام به صورت کاملا غافلگیرانه ای هدیه تولد همسری رو بهش دادن و رفتن. دیروز هم که یکشنبه بوده باشه دوباره کار و کار و کار چون شب قرار بود خانواده ی همسری اینا بیان برای افطار و تولد. البته همسری از بیرون کباب گرفت. من فقط برنجش رو درست کردم. ولی به هرحال سفره افطار راه رفتن داره. چون تنقلات توش زیاده. آخر شب هم وایسادیم ظرف ها رو با هم شستیم و جمع و جور کردیم و ساعت 3 بود که سحری مونم خوردیم و همسری خوابید ولی من تا 5 دقیقه به اذان صبح بیدار بودم و بعد یکدفعـــــــــــــــــــه خوابم برد و نمازم قضا شد!! عاشق خودمم کلا ! و شیطون هم!!
خوب...حالا منو نگاه کنین! چی می بینین؟؟؟ می دونم می دونم! کلا خیلی آدم له ای ام!!! حالا فکر میکنین من با این همه خستگی حاصل از این یه هفته واقعا شب ها تا سرم رو می ذارم روی بالش خوابم می بره؟؟!! ها!! دلتون خوشه ها! من تو بالش هم فرو برم بازم خوابم نمی بره! یه چیزی می گم دستمال وردارین برام گریه کنین!! من شاید نزدیک به 2 سال و نیم باشه خواب عمیق شبانه نرفته م! یعنی خوابی که شب بخوابم و صبح بلند شم!!! به خاطر همین روزها خیلی کسلم و همیشه سرم درد می کنه و روزم دیر شروع می شه! هفته پیش رفتیم یه چک آپ کلی هم من هم همسری دادیم ولی وقت نکردم با اینهمه مشغله برم و جوابش رو بگیرم. فکر کنم سرطان گرفتم! سرطان خواب!!
راستی...دراژه ژله ی آلوئه ورا داده! من دیشب درست کردم. توشم کمپوت آلوئه ورا ریختم. واقعا عالی بود! خیلی خوشمزه شده بود.  تست ایت!! :)

Auto Forwarding .......