تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...

Auto Forwarding .......