تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg
تو ماشین با بچه ها و همسری یه یک ساعتی فقط بحث بود که کجا بریم شام بخوریم!! این همیشه یه معظل بزرگه برای ما! (غلط دیکته ای بگیرین دیگه نه من نه شما!) اصولا معیارهای انتخابی ما با هم خیلی فرق می کنه! ولی از اونجایی که تولد من بود و زورم می چربید هرجا رو گفتن گفتم نه! راسش دلم می خواست یه جاب باز باشه. با سقف بلند! دلباز! روشن! خلوت!! نه دلم جای شلوغ و تو هم تو هم می خواست، نه جای کوچیک و تاریک، نه نزدیک خونه! می خواستم حتما دور باشه! من واسم خیلی مهمه جایی که می رم غذا می خورم آرامش داشته باشم و حریم ایمن ام حفظ بشه!!! یادتون نرفته که بنده خرسم و یه حریم خیلی مشخصی برای خودم دارم که کسی نباید بهش نزدیک بشه!! خلاصه آخرش رفتیم این اورست که تازگی تو شریعتی باز شده. (دقت دارین که چقــــــــــــــــــدر از خونه دور شدیم!) خوب فضای همونجوری که من می خواستم باز و روشن بود. ولی خیلی هم خاص نبود! قیمت هاش هم خیلی پرت بود! غذاش هم اصلا خوب نبود!! فکر کن تو هات داگش پیاز داغ داشت این هواااااااااااااااااااااا!! ولی از غذاش اگه بگذریم همین دور هم بودنمون و خندیدنمون و عکس انداختنمون اون وسط و بیشتر از همه یاینا لطفی که همسری کرده بود و به خاطر تولد من کلی تو خرج افتاده بود ، کلی می ارزید. شاممون رو هم که خوردیم به اصرار بچه ها رفتیم خونه شون و چایی رو دور هم خوردیم و یه ساعتی بودیم و اومدیم خونه بیهوش شدیم! دیروز هم رفتم خونه مامان که خواهرها هم بیان و دور هم باشیم. خوب خیلی هم دور هم بودیم! آخه من صبح رفتم دیدم هنوز بچه ها نیومدن. بعد یه ساعت مینا اومد و یکم که همدیگه رو دیدیم نی نی ریحان با سرویس از پیش دبستانیش اومد. بعد زنگ زدیم لیلا گفت همه کارام مونده زمین من دیرتر میام! این شد که وقتی لیلا رسید مینا رفت جلسه مدرسه ی نی نی ریحان اینا!! بعد ساعت سه بود که مینا اومد و لیلا رفت دانشگاه امتحان بده!!! بعد امیرعباس هم از مدرسه اومد و تا عصر ما از بازی های آروم بالش پرت کردن و گریه زاری این سه تا بچه لذت بردیم! بعد یه ساعت بعد غروب بود که لیلا اومد و یکم بعدش مینا و نی نی ریحان رفتن خونه و یکم بعدترشم من رفتم داروخونه قرص لوراتادین واسه این سرفه کوفتی بخرم و وقتی برگشتم لیلا و سه تا پسراش هم رفته بودن!! این بود انشای من درباره جشن روز تولدم!! ولی قسمت باحال دیروز عشق کردن این بچه با لواشک های جومونگ بود! ول کن هم نبود! بعدا فهمیدیم گوشه یکی از این لواشکا باز شده بوده و آقا داشته با کلی عشق و حال بی خبر از ما لواشک می خورده!!!!!!

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg

Auto Forwarding .......