تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...



یکی از همین روزهاست. یکی از همین روزهای معمولی که خسته از شعر و اواز و بازی با بچه ها به خانه برمی گردم. که سر راهم از سوپری یک پاکت شیر هم می خرم. که دارم توی اشپزخانه به پختن یک غذای جدید فکر می کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دوربینم را بی هدف توی کیفم می گذارم و می روم در دل شهر که عکس بیاندازم. که نمی اندازم هم! یا از هاجر سراغ اتلیه اش را می گیرم و یک ساعت مانده به قرار همه چیز را بهم می زنم. یکی از همین روزهای معمولی که دلم تنگ مادر می شود ولی یادم می افتد کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام دهم. ظرف هایی که نشسته ام و رخت هایی که از روی بند جمع نکرده ام! یکی از همین روزهای معمولی که توی تاکسی به صدای بی روح گوینده رادیو گوش می دهم و دیگر از دروغ های شاخ دارش متعجب نمی شوم. یکی از همین روزهای معمولی که بارانی هم نمی بارد و هوا هیچ رمانتیک نیست و یه هیچ آهنگ عاشقانه ای گوش نمی دهم. که عصبانی نیستم، افسرده نیستم، غمگین نیستم. اصلا هیچ چیز خاصی نیستم! یکی از همین روزهای معمولی که برایم پیامک تبلیغاتی می آید از هاکوپیان که خدا درصد  تخفیف می دهد به نمی دانم کی ها! یا پیامکی نمی اید از طرف اشنایی که بپرسد حال داری با هم کمی قدم بزنیم؟  یکی از همین روزهای معمولی که با همسرم بحثم نشده و زندگی به طرز مسخره ای یکنواخت است. که دیگر به رنگ کردن دیوارها و لمینیت کردن کف فکر نمی کنم. که نور لوستر اذیتم نمی کند. یکی از همین روزهای معمولی که بچه خواهرم برایم روی تلفن پیغام گذاشته که دلش برایم تنگ شده. یکی از همین روزهای معمولی که روز تولدم نیست، سالگرد ازدواجم نیست، حتی روز زن هم نیست. یکی از همین روزهای معمولی که صبحش نمازم قضا شده است. که یک ماهی می شود ارایشگاه نرفته ام و ابروهایم تا تخم چشمم پایین امده. که یکهو دلم هوس می کند بروم کنار دریای ارام جنوب قدم بزنم. یکی از همین روزهای معمولی که یک فیلم خوب دیده ام که هنوز برای هیچکس تعریفش نکرده ام. که هنوز وقت نکرده ام پاچه های شلوار جین نو ام را کوتاه کنم. که روز تولد بهترین دختر خاله ام را فراموش کرده ام. یکی از همین روزهای معمولی که وایمکس ایرانسلمان قطع شده. و دیگر توی فریزر سبزی قرمه نداریم. و من کلی عکس ادیت نکرده دارم. یکی از همینن روزهای معمولی که من هنوز وبلاگ می نویسم و شما هنوز مزخرفات من را می خوانید و یک نفر سادیسمی برای کامنت فحشی می گذارد. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به یک چیز بی اهمیت غر می زنم. که سر کلاس درس سوتی می دهم. که می خواهم سر از تن مدیر اموزش دانشگاهم جدا کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به صمیمی ترین دوستم که حالا تبدیل شده به صمیمی ترین دشمنم فکر میکنم. که هنوز برای دیدن بچه دوستم که یک سالش هم تمام شد نرفته ام. که لباس های بچگانه ی خوشگلی که با مادر از مدینه و مکه خریدیم هنوز دارند گوشه ی انباری خاک می خورند. یکی از همین روزهای معمولی ست که من دیگر از خدا نمی ترسم، گستاخ شده ام و بیشعورانه هدیه اش را به خودش پس می دهم. تا همین شمایی که خیلی احساس نزدیکی با من می کنی برای همه با اب و تاب تعریف کنی که: دخترک طوریش نبود! همین دیروزش حرف زده بودیم و می خندید. هیچ کس نمی فهمد چرا خودش را کشت!! یکی از همین روزهای معمولی...

پ.ن: لطفا مرا جدی نگیرید!

موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:28 ب.ظ
پنجشنبه 16 دی 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,

Auto Forwarding .......