تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
شنیدین قدیمیا می گفتن " مرد وقتی از سر کار برمی گرده باید انقدر دستش پر باشه که با پا در رو باز کنه" ؟! راستش من خیلی وقتا به این حرفشون فکر می کنم. شاید اولش آدم فکر کنه منظورشون اینه که مرد باید خیلی دست و دلباز باشه یا خیلی پولدار باشه یا مثل ریگ پول خرج کنه و اینا... ولی من به شخصه فکر می کنم منظورشون یه چیز دیگه ست! بذارین یه جور دیگه بگم. الان، تو زندگی امروز، انقدر همه چیز ماشینی و سریع و مصنوعی شده که تقریبا جایی برای این حس های لطیف زنونه مردونه نمی مونه. یه موقعی مرد خونه صبح زود بعد از خوردن یه صبحونه مفصل و بوسیدن همه ی بچه ها (!) می رفت سر کار. دم در خانوم قابلمه ی ناهاررو همراه یه لیست خرید می داد دست آقا که حاجی، قربون دستت اینارم سر راهت بخر بیار! آقاهه می رفت پی لقمه نون حلالش و خانومه هم مشغول کارای روزمره ش می شد. خونه رو تمیز می کرد و ناهار واسه بچه ها که از مدرسه میان درست می کرد و اون وسط هام یه سر به مادرش یا خواهرش دو سه تا کوچه پایین تر می زد. عصر که می شد خانومه ساعت برگشت حاجی رو می دونست. می رفت دامن گل دارش رو می پوشید و موهاش رو شونه می زد و گونه هاش رو نیشگون می گرفت که سرخ شه! شامش هم سر اجاق داشت ریز ریز می جوشید. شربت سنکنجبینشم آماده بود. حاجی هم سر وقت همیشگی می رسید و از اونجایی که دستش پر از پاکت های میوه و شیرینی و خریدهای روزانه بود با نوک پا می زد به در که یعنی یکی در رو باز کنه. یکی از بچه ها می دویید و در رو واسه حاجی باز می کرد و خانوم خونه با یه لبخند رضایت مند می اومد خریدارو از دست حاجی می گرفت و می رفت توی آشپزخونه که لیوان شربت رو برای حاجی ای بیاره که داره دم حوض دست و صورتش رو می شوره! آخی...یه وقتا فکر می کنم سادگی زندگی اون موقع ها خیلی دوست داشتنی بوده. اینکه هیچکس نمی خواسته چیزی رو ثابت کنه. نه مردی مردونگیش رو نه زنی مردونگیش رو!!! جدی می گم. شاید به من بگین نافمینیست! (نمی دونم برعکس فمینیست چی می شه!) اما من یه زندگی ساده ی اینجوری رو به زندگی ماشینی و بی روح امروز ترجیح می دم! الان زندگی ها چه جوریه؟ صبح ها یا خانومه زودتر از آقا رفته سر کار! یا اگرم هست خوابه و از صبحانه خبری نیست. آقا هم می ره تو محل کارش یه شیر و کیکی چیزی می خوره که از گشنگی نمیره. ناهار هم احیانا از همون سوپری سر محل یه ساندویچ کالباس یا یه کلاب می گیره و می ریزه ته شیکمش! خانومه و وآقاهه هردوشون همه ی روز سر کارن و تقریبا با هم می رسن خونه. هر دو خسته و جنازه! حالا خانومه یکی دو ساعتم زودتر برسه حتما حال نداشته وایسه آشپزی کنه! اینه که یه دونه از همین غذا آماده ها گرفته و  گذاشته تو مایکروویو داغ شه. یعنی حتی حال نداره یه سفره بندازه پس همونجوری سر اوپن یه چیزی می خورن و جلوی تلویزیون خوابشون می بره. اون وسط مسط هام خانومه می گه: کامی؟ یه هفته س میوه نخوردم  پوستم خشک شده! نون هم که یه ماهه نداریم. گوش و مرغم که فکر کنم یه سالی هست رنگشو ندیدیم! می شه بگی پس کی می ری خرید؟ کامی جون هم لای چشماشو به زور باز می کنه و می  گه: عزیزم خودت که می بینی من اصلا وقت نمی کنم برم خرید. تازه سر راهمم نه میوه فروشی هست نه نونوایی نه قصابی. تو که دو ساعت زودتر از من می رسی خودت برو بخر دیگه!
حالا اینا که شوخیه. ولی من خودم به عنوان یه زن وقتی مرد خونه م برای خونه خرید می کنه و دست پر میاد یه حس خیلی خوبی بهم دست می ده. آره من خودم می تونم ماشین رو بردارم و برم خرید کنم که چه بسا برای من هم خیلی راحت تره تا همسری. چون همسری ماشین نمی بره سر کار و اصولا همیشه زیر پای منه این تئودور! بی عرضه م نیستم. نابلد هم نیستم. عارم هم نمیاد از اینکه برم تو میوه فروشی و قصابی! ولی حرف من اون حسه س! اون حس قشنگه وقتی می بینم همسری با یه کیسه لیمو شیرین میاد خونه. نمی دونم می تونم حسم رو برسونم یا نه. یه چیزایی هستن تو زندگی که خیلی ریز و ناچیزن ولی با خودشون کلی حس خوب میارن. تا حالا بچه ها رو دیدین؟ دیدین هربار که باباشون از در میاد تو منتظرن براشون یه چیزی خریده باشه؟ حتی شده یه آبنبات چوبی! من فکر می کنم این حس کودکانه تو وجود خانوما هیچوقت از بین نمی ره :) اصلا مهم نیست اون چیزی که توی دست آقای خونه ست چقدر ارزش مادی داشته باشه. مهم اینه که اسم خانوم خونه روش بیاد! پدر خدا بیامرز من یه اخلاق خوب داشت. جمعه ها که می رفت خرید هفته ای واسه هر کدوم از ماها یه چیزی رو جداگونه اسم می ذاشت! می گفت اینو برای مریم خریدم اینو واسه لیلا اینو واسه مینا! شاید اون خرید واقعا ربطی به ما نداشت ولی ما ذوق می کردیم که حالا مثلا این نیم کیلو ازگیلی که اومده تو خونه به اسم منه! حالا من می تونم به بقیه هم تعارف کنم!!! :))
خلاصه که آی آدما! ماها همه مون کم توقعیم. به چیزای کوچیکی هم دلخوشیم. فقط یادمون میره این دلخوشی های کوچیک رو به هم هدیه بدیم...
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:13 ق.ظ
دوشنبه 18 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : اون قدیما,خانوما,آقایون,خرید,

Auto Forwarding .......