تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...

مامان همیشه می گفت تو خیلی بچه ی بی آزاری هستی. البته اینو وقتی خیلی بچه بودم می گفت! وگرنه توی نوجوونیم حسابی براش آتیش سوزوندم! چند روز پیشا داشتم فکر می کردم من چیکار می کردم که هیچوقت حوصله م سر نمی رفت؟ هیچوقت غر نمی زدم؟ همیشه م سرم به یه چیزی گرم بود. حالا درسته من عاشق نقاشی کردن، خمیر بازی و کاردستی درست کردن بودم. ولی اینا نبود که همه وقت منو پر می کرد. الان که فکر می کنم یه صحنه های کمرنگی از بچیگیم یادم میاد. وقتی ساعت ها به رقص ذرات غبار توی ستون نوری که از پنجره می تابید خیره می شدم. دوست داشتم انگشتم رو توی غلظت نور فرو کنم و فرار ذرات غبار رو دنبال کنم. یا وقتی بعد الظهر های بهاری رو می رفتم تو حیاط و برای گل های رز صورتی ون شعر های بی سر و تهی رو می خوندم که از خودم در می آوردم! دوست داشتم آینه قدی رو تکیه بدم به دیوار ، یه جوری که عکس همه چیز توش شیب پیدا کنه. اونوقت می رفتم جلوش وایمیسادم و تظاهر می کردم که تو شیب زمین دارم می افتم! :)) یا مثلا یوهو می دیدی یکی دو ساعتی هست که تا کمر توی ماشین لباس شویی ام و دارم با دست اون گردونه ی گنده رو می چرخونم و زیر لب آواز می خونم! بعی وقتام طاق باز دراز می کشیدم روی کاناپه و خودم رو انقدر می کشیدم بالا که سرم از لبه ی مبل آویزون بشه. اونوقت به همه چیزایی که برعکس می شدن نگاه می کردم و تصور می کردم که می شه روی سقف راه رفت و این لوستر هام مثل چتر توی سقف - که حالا دیگه حکم زمین رو داشت - کاشته شده ن! تازه یه زمانی هم تفریحم قایم کردن گنج توی خاک های باغچه بود :))
آخی...یادش به خیر. راسش فکر می کنم خیلی ها کارای عجیب غریب می کردن تو بچگیشون. بیاین بگین. بذارین دور هم بخندیم یکم :)
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:25 ق.ظ
شنبه 7 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : بچگی,

Auto Forwarding .......