تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
تو قهوه ی تلخ، اون قسمتی بود که مستشار برمی گرده به زمان حال و دکتر روانشناس باهاش حرف می زنه رو یادتونه؟ اونجاییش منظورمه که دکتره می گه: "هرکسی توی ناخودآگاهش تمایل به مرگ داره" ولی بعد جمله ش رو اینطور اصلاح می کنه که " همه تو ناخودآگاهشون به مرگ فکر می کنن". راستش حرفش خیلی درسته، مگه نه؟ خداییش چندبار بهش فکر کردین؟ اینکه چه جوری اتفاق می افته؟ یا چه جوری دوست دارین که اتفاق بیوفته؟ رودروایسی که نداریم بالاخره همه مون می میریم. مگه نه؟ یکی تو خواب سکته می کنه می میره، یکی تصادف می کنه، یکی سر زا می ره، یکی سرطان می گیره، یکی غرق می شه، یکی هواپیماش سقوط می کنه، یکی زیر آوار می مونه، یکی تو آتیش سوزی از بین می ره، ...خلاصه حضرت عزرائیل قربونش برم خوب بهونه داره. بعضی ها می میرن و عالم خبردار می شه، بعضی ها می میرن و جسدشونم پیدا نمی شه چه برسه به خبرشون!
بیاین یک دقیقه به این مسئله فکر کنیم. به اینکه دوست داریم چه طوری بمیریم و دوست داریم چه طوری نمیریم! به اینکه دوست داریم چه زمانی باشه و دوست داریم چه زمانی نباشه! به اینکه دوست داریم چه کسایی پیشمون باشن و چه کسایی پیشمون نباشن! خوب؟ شاید به نتایج جالبی رسیدیم...

پ.ن: توی پست بعدی نتایج رو می گم.
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 04:19 ب.ظ
دوشنبه 16 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : مرگ,قهوه تلخ,

Auto Forwarding .......