تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
تابستون هم  داره تموم می شه دیگه. هوا دو سه روزه رفته به خنکی و صبح ها بوی اول مهر میاد! دلم می خواد برم این نمایشگاه لوازم تحریر یا برم بازار بین الحرمین. جون من یکی بیاد بریم بیخودی کتاب دفتر و خودکار و پاکن و اینا بگیریم! :(  آخه من چه کنم که دیگه محصل نیستم؟
بعد از شیش ماه (!) پنجشنبه دویدم رفتم آموزشگاه. آخه روز امتاحان بچه ها بود و همیشه روز آخر و روز کارنامه ها همه همکارا میان موسسه و می شه همه رو یه جا دید. کلا هم خیلی خوش می گذره دور هم. چقـــــــــــــــدر دلم برای همه شون تنگ شده بود. چقدر همه شون تحویلم گرفتن و من ذوق مرگ شدم از اینکه منو یادشون نرفته!! نه جدی. تو این زندگی شلوغ چی واقعا یاد آدما می مونه؟! همه می گفتن ترم بعد میای؟ می گفتم ایشالا. من وقت خالی داده م. بقیه ش بسته به آقای صاد ه. بعد آقای صاد رو که دیدم گفت: گفتی این ترم میای؟؟ گفتم: بله. گفت: ایشالا که شاگرد به اندازه کافی داشته باشیم و کلاس زیاد تشکیل بشه تا بتونم از شما استفاده کنم! ببین! همش 2 ترم نبودما!!
جمعه مسافر داشتیم از اصفهان. خاله های همسری اومده بودن و همگی با هم با خانواده پدر همسری اینا رفته بودن دماوند باغ. مام رفتیم. خوش گذشت ولی خیلی بیشتر خوش می گذشت اگه یه ور دل من همش پیش 7 تا ماشینی نبود که با هم رفته بودن شمال و من حســـــــــــــــــــرتم بود که بینشون باشم!! جمع اینورم دوست دارما. اما شما که نمی دونین من از زمان تجردم به اینور تو حسرت همچین مسافرت دسته جمعی ای با خاله هام و داییم اینا بودم! حالا شاید باز یواش یواش برام کمرنگ می شد قضیه شمال ، اگر همسری بیخود بهم وعده و امید نمی داد که شب راهی می شیم سمت شمال :(همش چشم انتظار بودم که ببینم کی می گه خانوم بلند شو راه بیوفتیم که کلی راهه...
بگذریم. این خاله همسری یه دختر داره 67 ای. ولی ما با هم خیلی جوریم. جمعه که شب رو دماوند موندیم و فرداش هم تا ناهار بودیم . ناهار خوردیم و راه افتادیم سمت تهران. عصری با هم قرار گذاشتیم که بریم هفت حوض. فکر کن! 10 نفر آدم ریز و درشت تو شولغی وحشتناک یه روز تعطیل در هفت حوض! همش یکی جا می موند، یکی گم می شد، یکی غیب می شد، یکی جلو می رفت، یکی عقب می موند...! خلاصه داستانی بودا! ولی به جاش کلی راضی بودن و یه عالمه خرید کردن و حسابی بهشون خوش گذشت. فرداش هم طی یه سری مراحل چند گانه کلهم در اختیار دختر خاله بودم. واسه همین طفلی خیلی ممنون شده بود و هی تشکر می کرد و هی می گفت من تو رو دیر کشفت کردم و چقدر با تو تهران خوش می گذره و اینا!
قاعدتا من کار خاصی نکرده بودم. ولی وقتی دو نفره باشی دلت به همسرت خوشه و همسرت دلش به تو خوشه. تو مسافرت با همین و هروقت حوصله تون سر بره همدیگه رو دارین. برای یه دختر مجرد که همسن و سال هم نداشته باشه تو یه شهر غریب فرق می کنه. همش باید بشینه تو خونه یا به زور همراه با جمعی بشه که چندان به دلش نیستن. ما خانومام که تفریحمون خرید کردن و کلا گشت زدن تو شهره! من فقط همین امکان رو براش فراهم کردم. ولی خوب خیلی به چشمش اومده بود. واسه همین همش تعریف منو به مامانش می کرد و من هی معذب و معذب تر می شدم....می دونین چیه؟ شاید خیلی ها دوست داشته باشن ازشون تعریف بشه و هی چه جلوی رو چه پشت سر بگن وای فلانی چقدر ماهه. یعنی همه همینطورن. منم از این قاعده مستثنی نیستم. ولی وقتی اون لذت لحظه ای یواش یواش از بین رفت و طعمش عادی شد، یه غمی منو می گیره. یه چیزی انگار از تو بهم نهیب می زنه: همین آدمی که الان داره اینطور تعریفت رو می کنه هیچی از لایه های درونی تو نمی دونه! این یه آدم رهگذریه! تو، تو گذر قشنگی! آدمایی که باهات مونده ن...آدمایی که باهات زندگی کرده ن...آدمایی که شناختنت...اونام یه روزی فکر می کردن تو خیلی خاصی!!
این حس رو همیشه داشته م. هروقت کسی بهم ابراز علاقه می کرد، چه مذکر چه مونث، اولین فکری که از سرم می گذشت این بود که...کس نمی داند ز من جز اندکی!! احساس می کنم اصلا به خودم اعتماد و ایمان ندارم. اینو می دونم که همه آدما مجموعه ای از خوبی ها و بدی هان. منم همینطور. ولی ظاهر من انگار خیلی قشنگ تر از باطنمه! و اینه مه منو اذیت می کنه...
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,یه خرس بدون هیچ حس خاصی,یه خرس مهربون,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:43 ق.ظ
سه شنبه 23 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : مسافر,مهمان,اصفهان,ظاهر و باطن,

Auto Forwarding .......