تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
تهران خلوت رو دوست دارم. تهرانی که دود نداره. ترافیک نداره. آفتاب داغ نداره. آدم های عصبی و خسته نداره. تهرانی که قله ی دماوندش معلومه. شب شهرش معلومه. تهرانی که تو مغازه هاش آدم وول نمی زنه. لباسای همه نو ه. هرکی رو می بینی از سر و وضعش داد می زنه مشغول دید و بازدید عیده. تهرانی که خیابوناش و پیاده رو هاش پر گل ن. این تهران رو دوست دارم. تهرانی که فقط 13 روز وقت داره تهران باشه. و بعد دوباره تبدیل می شه به همون جهنمی که بود.
سال های تجردم روزای خلوتی تهران رو به شهر کتاب، پارک جمشیدیه و بازار رضا می گذروندم. اون سالی که گواهی نامه گرفتم عید برام بهترین فرصت تمرین بود. با مامان می رفتیم تو خیابونای خلوت و هر بار یه مقصدی رو در نظر می گرفتیم. خونه ی خاله فریبا...خونه ی خاله مهری...خونه ی دایی...یادش به خیر.
می دونم وقتی این 13 روز تموم بشن دوباره آرزوی من می شه رفتن از این شهر جهنمی...

***

شمال رو دوست دارم. حتی اگر سرد باشه. برف بیاد. بارون بیاد. سوز بزنه. ابر باشه. یا حتی آفتاب. فقط تحمل حالت شرجیش رو ندارم. عاشق فصل سرمای شمالم. واسه همین از مسافرتمون لذت بردم. برعکس همسری که از سرما متنفره :)  البته ما داستانای عجیبی داشتیم با این سفرمون! محض نمونه تو ادامه ی مطلب سفرنامه ی روز اول رو که یه گوشه ی لپ تاپم واسه خودم تایپ کرده بودم می ذارم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! :دی
1 فروردین 1390

سال تحویل رو موندیم پیش مامان. اصلا به همین قصد شب رو خونه ش موندیم. مینا اینا هم اومده بودن و با هم سبزی پلو ماهی خوردیم. بعد اونا رفتن تا سه نفری کنار سفره هفت سینی که ریحانه با ذوق و شوق براش سفارش ماهی قرمز و سبزه داده بود، سال رو نو کنن. ما هم نشستیم دور سفره هفت سین نداشته مون!! فقط هم خمیازه می کشیدیم ((:  سفره هفت سین رو دوست دارم. خیلی دلم می خواد تو خونه خودم سفره بندازم. ولی ما تا الان هیچوقت تحویل خونه مون نبودیم. البته می شد بندازما. خوب می موند تا آخر عید. اما چون رفتیم مشهد دیگه نشد.

توپ سال نو رو که در کردن ما هم با انرژی و ذوق و شوق فراوون پریدم لای پتو و خوابیدیم :دی  یعنی جوری خوابیدیم که نماز صبحمونم قضا شد! |: به طرز عجیبی هم عجله نداشتیم واسه  تو جاده اومدن! پس قشنگ صبحونه مون رو خوردیم و بعد آروم آروم چمدون هامون رو گذاشتیم تو ماشین و با سلام و صلوات راه افتادیم. تقریبا یه کله اومدیم. جز یه جا که به اصرار من برای تعویض روحیه وایسادیم! و ایران تافته که بازم به اصرار من وایسادیم تا یکم راه بریم و کمرمون صاف شه!!

...(سانسور!)

در ورودی تقریبا زنگ زده بود!! بابا شوخی نیست که! گیتی 9 ماه بوده که نیومده بوده ویلاش! به بدبختی و با صد زور و ضرب در رو باز کردیم و ماشین رو آوردیم تو. حالا نوبت زور آزمایی با در ورودی ساختمون بود! بعد که کلی زور آزمایی کردیم دیدیم فقط کرکره آهنیه ی جلوی در قفل بود! یعنی در چوبیه باز بود کلا! ((: فکر کن!! تو این حین مامان زنگ زد به آقا شبون! آقای شعبان دریانی! یه پیرمرد کوچولوی خمیده که پاچه های پیژامه ی راه راهش رو کرده بود توی جورابش و با دمپایی لخ لخ کنون با نهایت سرعتی که می تونست راه می رفت! سرایدار بود گویا. دنبال فلکه های آب و گاز می گشتیم. آهان اینو نگفتم! نگفتم که وقتی در ساختمون رو باز کردیم با چه منظره ای مواجه شدیم!! شما تصور بفرمایید که 9 ماه باشه کسی به ویلایی در شمال سر نزده باشه!! چه بلایی به سر اون ساختمون میاد؟؟ خونه ی آبا اجدادی سیریوس بلک رو یادتونه؟ بله بله! تار عنکبوت؟؟ هزارپا مرده؟؟ خــــــــــــــــــــــاک؟؟ نه بابا شوخی نکن!! کلی بی آبرو شدیم جلو سهیل رفت پی کارش!! :پی

هیچی دیگه. ما خوشحال و خندون گفتیم الان شومینه و بخاری رو روشن می کنیم و یه چرتی می زنیم و ای ول در کل! هه! زهی خیال باطل! آخه گاز نمی اومد تو لوله ها که! ما هرچی این شیرهای گاز رو باز می کردیم صدا نمیومد از توشون! با بدختی و صدبار زنگ زدن اینور اونور مامور اداره گاز پیدا کردیم که بیاد و یه نگاهی به ما بندازه و 4000 تومن بگیره و بره!! |: به جون خودم! فقط یه پیچ شل کرد!! بعد فکر می کنین همه چی اینجوری ختم به خیر شد؟ نه جــــــــــــــــــــــــان! تازه وقت این شد که عین الاف ها سه ساعت پیچ گاز هر وسیله ی گازسوزی رو نگه داریم تا هواش خالی شه و گاز بیاد تو لوله! یعنی وقتی این شومینه – بعد از حدود نیم ساعت سمج بازی من! – روشن شد انقدر ذوق زده شدیم که خود خدا هم اشک تو چشماش جمع شد! |: حالا من این وسط یه چشمم به شمعک شومینه س که کی روشن می شه، از یه طرف چشمم به سهیله که اخماش اومده تو تو دماغش و آماده س که یه کبریت هم زیر اون بکشم! |: خدایا شکرت که شومینه روشن شد! :دی

راستی اینو گفتم که آب گرم کن روشن نشد؟؟؟ اینم گفتم که از 3 تا بخاری خونه فقط یکیش روشن شد؟؟؟ یعنی می خواین بگین حتی اینم نگفتم که آب اصلا فشار نداشت؟ تازه بهمونم گفتن تو روز آب قطع می شه!!! (جای شکلک آدم هیجان زده خالی!!)

خلاصه از زیر اینهمه فشار که در اومدیم مامان از بس دستپاچه شده بود دوید سمت مسجد اونور جاده! آخه هر دوتا دستشویی توی ویلا فرنگی بود!! (خدایا شکرت! ((=  ) من که با فرنگی مجلی نداشتم! پس در حالی که سهیل داشت در سرما سالاد می خورد(!) من با خیال آسوده رفتم تو دستشویی و در رو بستم!! می فهمی؟ در رو بستم! و این در حالی بود که این در از دو طرف دستگیره نداشت!!! =))))))))) یعنی نمی دونستم دقیقا این خوشی رو باید کجای دلم جا بدم!! =)) سهیل رو که صدا کردم اولین جمله ای که گفت این بود: مری تو رو خدا یه کاری کن زودتر از اینجا بریم! =))  - من الان عین این دیوونه ها دارم غش غش با خودم میخندم!!! هر عابر پیاده ای هم که از جلوی ویلا رد می شه یه دختر خل و چل رو پشت لپتاپ می بینه که با دماغ قرمز تو ایوون نشسته و داره با خودش ریسه می ره!! =)) – یه نیم ساعتی هم من از اینور در و سهیل از اونور در زور می زدیم! آخرش رفت از آقا شبون انبر دست گرفت و با زور و ضرب در رو باز کرد. منم که کلا یادم رفت چیکار داشتم تو  دستشویی! ((:  مامان هم با دست و پای آویزون برگشت و به همین دستشویی قناعت کرد! آخه مسجده دستشویی نداشت!! ((:

سهیل رفت طبقه بالا که تو تنها اتاق گرم ویلا یه دقه ولو شه. مام افتادیم به جون ویلا! (آیکون یه آدم خرشانس که از خونه تکونی خونه ی خودش خلاص شده و گیر خونه تکونی ویلای یکی دیگه افتاده!) ویلا که تمیز شد به این نتیجه رسیدیم که اگه آب گرم اینجا درست نشه برگردیم تهران! |: اما از اونجایی که راننده مون سهیل بود گفتیم امشب رو می مونیم که خستگی در کنیم و امکان رانندگی براش باشه. واسه همین زدیم بیرون که بریم خرید و یه شامی هم بزنیم. رفتیم تنکابن. کلی خرید کردیم و شام هم نخوردیم! سوسیس خریدیم که بیایم ویلا بخوریم. تو این فاصله ویلا هوا گرفته بود یکم. مینا هم هی زنگ می زد که ما می خوایم بیایم! مام هرچی می گفتیم اقا اینجا سرده، آب گرم نداره، دستشوییش در نداره، آقا اصلا دستشوییش فرنگیه!، به خرجش نرفت که نرفت! گفت میایم! بد بود جا می گیریم! البته من با این طرح خیلی موافق بودم :دی خوب من شمال رو دوست دارم خوب (:

شام رو که زدیم خواب بهمون مستولی شد! اول سهیل، بعد مامان و آخر از همه من، رفتیم که یه روز خسته کننده رو با یه خواب عمیق تو یه جای گرم و نرم جبران کنیم (:

موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 06:39 ب.ظ
دوشنبه 8 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : تهران,عید تهران,شمال,مسافرت,سفر,

Auto Forwarding .......