تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,

Auto Forwarding .......