تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
شب اول بارون میومد. تند و ریز. خیس خیس شده بودیم و تیلیک تیلیک می لرزیدیم. توی صحن جامع رضوی باد چادر های خیسمون رو می پیچید دورمون و می خواست که ما رو از جا بکَنه. صبح روز دوم برفی بود. برفای درشت و خیس. تو تنهایی خودم، زیر برف، قدم زنون، توی صحن انقلاب، گوش می کردم..."آمدم ای شاه پناهم بده"...صبح روز سوم ابری بود. ابر کیپ که هر لحظه امکان باریدن داشت. از گفشداری شماره 2 که میومدی بیرون اونطرف صحن انقلاب رو نمی تونستی ببینی. شب چهارم سرد بود اما دیگه از ابر خبری نبود. اصرار داشتیم که توی صحن انقلاب دعای کمیل رو بشنویم. باد میومد و ما زیر چادرهامون قایم شده بودیم. (و در این قضیه اصلا هم تنها نبودیم!)شب آخر که رفتیم برای خداحافظی ، نه بارونی بود، نه برفی، نه ابری، نه سرد...انگار که امام رضا داشت با نهایت مهربونیش بدرقه مون می کرد.
سفر خیلی خوبی داشتیم. این دومین تجربه ی سفرمون با گروه چهار نفره مون بود. (من، همسری، مرضی و آقا سید!!) خیلی بچه های خوش سفری ان. یعنی انقدری که ما وقتی با ایناییم می خندیم با هیشکی این تجربه رو نداشتیم. رفتنه با این قطارهای تندرو رفتیم، پردیس. همه چی خوب بود الا هوای تو قطار که وحشتنـــــــــــــــــــــاک گرم بود. برگشتنه ولی کوپه بود. و خوب قاعدتا توی کوپه خیلی بیشتر خوش می گذره. خلاصه جای همه تون حسابی خالی. بعضی ها شخصا میومدن جلوی چشممو مخصوص دعا می کردم. بقیه رم گفتم یا امام رضا من حافظه که ندارم! چرت و پرت می گم حاجت ها قاطی می شه. خودت یه سر به کامنت های وبلاگم بزن!
خوب. اومدم یه چیز دیگه م بگم. فکر کنم ما فردا می ریم شمال! با مامانم اینا. خیلی خوشحالم. آخه از وقتی من و همسری آشنا شدیم تا حالا با اینوری ها مسافرت نرفتیم. امیدوارم که آغاز دهه 90 براتون آغاز برهه ای توی زندگیتون باشه که خوشی و موفقیت از سر و کولش بره بالا! دم سال تحویل اگه بیدار بودین....هیچی! نمی خواد دعام کنین! خواب آلویین اشتباه برام دعا می کنین!! کلا سال نو تون مبارک
پ.ن: اگه سایز اصلی عکس رو می خواین اینجا کلیک کنید: (+)
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 06:20 ق.ظ
یکشنبه 29 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سفر,مسافرت,مشهد,شمال,
خوب...اگه بار گران بودیم رفتیم! :دی
فردا صبح زود تیلیکو تیلیکو کنون داریم با قطار می ریم مشهد. دیگه ما رو نمی بینین تا 28 ام!
با امام رضا اگه کار دارین لیست کنین تو کامنت دونی ما منتقل کنیم. تضمین هم نمی کنم البته که دعاهاتون سالم برسه و با هم قاطی نشه! یوهو دیدین اونی که معافی از سربازی می خواست حامله شه اونی که شوهر خوب می خواست دانشگاه قبول شه! والا!
تا هفته ی دیگه بابای

موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:09 ق.ظ
یکشنبه 22 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سفر,مشهد,مسافرت,
چیه؟ خوب حالا اینکه من گفتم میام تو پست بعد نتایج بحث مرگ رو می گم یعنی الان حتما باید بگم؟ خوب نمی خوام بگم! زور که نیست. خودتون برین تو کامنت ها بخونین. هیچکس هم که از من نپرسید من چی دوست دارم! منم نمی گم تا تمام اعضا و جوارح تون که قابلیت سوختن دارن بسوزن!! بله!
خوب...چه خبرا؟ خوبی خوشین؟ من الان هیچی ندارم که بگما! تابلوه خیلی نه؟ اصلا مگه آدم باید همیشه یه حرفی داشته باشه واسه زدن؟ همینجوری خواستم بیام یه سلامی عرض کنم برم بعد بگم که ....بگم که.... آهان! دو روز پیش مرضی و خواهرش اومدن پیش من تا از پارسا عکس بندازم. شماها که نمی دونین چقدر من خوشحال می شم وقتی یکی بهم اعتماد می کنه و با اینکه تازه کارم و می دونه قراره کلی معطل بشه بازم میاد و ناامیدم نمی کنه :) البته من الان اتاق عقبی مامانم رو اشغال کردم که یکم برام تنگه و اذیت  می شم. حالا داشتیم با همسری فکر می کردیم یه جایی بیابیم که یکم بزرگتر باشه و من راحت تر باشم. فعلا تو فکرشیم تا ببینیم اونور سال چی می شه.
وای 89 هم تموم شد ها!!! حواستون هست اصلا؟؟

پ.ن: کامنت دونی بازه هرچی دلتون خواست بگین. ترجیحا بی ربط، مثل عنوان این پست!!!
پ.پ.ن: یه امکان باحالی این میهن بلاگ گذاشته اونم امکان ویدئو گذاشتن هست! الان من کرمم گرفته امتحانش کنم فعلا امتحانی اینو ببینین:

[http://www.aparat.com/v/a1d33d0dfec820b41b54430b50e96b5c752]

موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:19 ق.ظ
پنجشنبه 19 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,مرگ,
تو قهوه ی تلخ، اون قسمتی بود که مستشار برمی گرده به زمان حال و دکتر روانشناس باهاش حرف می زنه رو یادتونه؟ اونجاییش منظورمه که دکتره می گه: "هرکسی توی ناخودآگاهش تمایل به مرگ داره" ولی بعد جمله ش رو اینطور اصلاح می کنه که " همه تو ناخودآگاهشون به مرگ فکر می کنن". راستش حرفش خیلی درسته، مگه نه؟ خداییش چندبار بهش فکر کردین؟ اینکه چه جوری اتفاق می افته؟ یا چه جوری دوست دارین که اتفاق بیوفته؟ رودروایسی که نداریم بالاخره همه مون می میریم. مگه نه؟ یکی تو خواب سکته می کنه می میره، یکی تصادف می کنه، یکی سر زا می ره، یکی سرطان می گیره، یکی غرق می شه، یکی هواپیماش سقوط می کنه، یکی زیر آوار می مونه، یکی تو آتیش سوزی از بین می ره، ...خلاصه حضرت عزرائیل قربونش برم خوب بهونه داره. بعضی ها می میرن و عالم خبردار می شه، بعضی ها می میرن و جسدشونم پیدا نمی شه چه برسه به خبرشون!
بیاین یک دقیقه به این مسئله فکر کنیم. به اینکه دوست داریم چه طوری بمیریم و دوست داریم چه طوری نمیریم! به اینکه دوست داریم چه زمانی باشه و دوست داریم چه زمانی نباشه! به اینکه دوست داریم چه کسایی پیشمون باشن و چه کسایی پیشمون نباشن! خوب؟ شاید به نتایج جالبی رسیدیم...

پ.ن: توی پست بعدی نتایج رو می گم.
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 04:19 ب.ظ
دوشنبه 16 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : مرگ,قهوه تلخ,
خلاصه اینجوریاس دیگه!
اهم...ببخشید نفهمیدم شمام اینجایین!عرضم یا ارزم یا ارضم یا عرزم به خدمتتون که جاتون خالی همین پیش پای شما با خودمون صوبت بود سر اینکه من چرا انقده یه چیزی گیجه گرفتم! به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم جز اینکه کلهم من از بچگیم همیشه اینجوری بودم که 100 تا چیز رو با هم می خواستم! مثلا مدرسه که می رفتم هم زمان کلاس نقاشی می رفتم ، کلاس خطاطی می رفتم، کلاس معرق می رفتم، باشگاه برای بسکتبال می رفتم، شنا می رفتم، کلاس کامپیوتر می رفتم، خلاصه هر کوفتی که تو این شهر پیدا می شد من کله م رو می کردم توش و می گفتم منم بازی!! عملا هیچکدوم رو هم به سرانجام نرسوندم! فقط می تونم بگم از کلاس های زبانم نتیجه گرفتم همین! تازه اونم تا اَدوَنس 3 خوندم و وقتی دقیقا یه ترم مونده بود که مدرکم رو بگیرم تیچر شدم و کلاس هام رو ول کردم!! خولاصه! الان یه ساله من بی وقفه پی عکاسی ام دیگه، خوب؟ خداییش هم استمرار داشتم توش. کسایی بودن که با من شروع کردن ولی وسط راه ول کردن ولی من چسبیدم بهش و همچنان هم چسبناکم بهش! ولی الان آرامش روانی ندارم. راستش رو بخواین دلم می خواد کلا موسسه رو ول کنم و بیام بچسبم به عکاسیم. ولی نمی شه! یعنی حیفم میاد. تازه جا افتاده م اونجا. تازه جاپام محکم شده. از طرفی دلم نمی خواد از انگلیسی دور بشم. چون خیلی دوسش دارم. همین الانش که سه ساله دارم به بچه ها درس می دم زبانم افت کرده و اصلا از خودم راضی نیستم. دلم می خواد دوباره شروع کنم به زبان خوندن ولی از طرفی می بینم اصلا فرصتش رو ندارم. بعد آرزوم شده یه کلاس ورزشی برم ولی هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم توی برنامه ی روزانه م جاش بدم.
اون مدرسه هه رو که رسما گفتم دیگه نمیام! خیلی آموزشگاه عتیقه ای داشتن! فکر کن! وقتی من به مدیرشون گفتم من دیگه نمی تونم بیام گفت: ا؟؟ ما رو باش خیالمون راحت بود که ترم بعد شما رو می بینیم با هم حساب کتاب می کنیم! فکر کن!! می خواستن حقوق منو بعد عید بدن!! موسسه خودمون شاید خیلی چرب و نرم حقوق نده ولی همیشه به موقع می ده!
نمی دونم...فعلا که رفتم و بند و بساط بک گراند رو خریدم ولی وقتی نصاب اومد گفت سقفتون کاذبه و نمی شه بهش این میله ها رو رولپلاگ کرد چون تحمل وزنش رو نداره. امروز دوباره باید پاشم برم ناصرخسرو عوضش کنم! اینم از مشغولیت امروز ما.
ببخشید اینطور قاطی پاتی نوشتم. مخم ترکیده! نه می تونم درست فکر کنم نه می تونم درست بنویسم! فعلا برم خونه رو مرتب کنم که از همه کارا واجب تره!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:04 ق.ظ
شنبه 14 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,موسسه,مدرسه,

مامان همیشه می گفت تو خیلی بچه ی بی آزاری هستی. البته اینو وقتی خیلی بچه بودم می گفت! وگرنه توی نوجوونیم حسابی براش آتیش سوزوندم! چند روز پیشا داشتم فکر می کردم من چیکار می کردم که هیچوقت حوصله م سر نمی رفت؟ هیچوقت غر نمی زدم؟ همیشه م سرم به یه چیزی گرم بود. حالا درسته من عاشق نقاشی کردن، خمیر بازی و کاردستی درست کردن بودم. ولی اینا نبود که همه وقت منو پر می کرد. الان که فکر می کنم یه صحنه های کمرنگی از بچیگیم یادم میاد. وقتی ساعت ها به رقص ذرات غبار توی ستون نوری که از پنجره می تابید خیره می شدم. دوست داشتم انگشتم رو توی غلظت نور فرو کنم و فرار ذرات غبار رو دنبال کنم. یا وقتی بعد الظهر های بهاری رو می رفتم تو حیاط و برای گل های رز صورتی ون شعر های بی سر و تهی رو می خوندم که از خودم در می آوردم! دوست داشتم آینه قدی رو تکیه بدم به دیوار ، یه جوری که عکس همه چیز توش شیب پیدا کنه. اونوقت می رفتم جلوش وایمیسادم و تظاهر می کردم که تو شیب زمین دارم می افتم! :)) یا مثلا یوهو می دیدی یکی دو ساعتی هست که تا کمر توی ماشین لباس شویی ام و دارم با دست اون گردونه ی گنده رو می چرخونم و زیر لب آواز می خونم! بعی وقتام طاق باز دراز می کشیدم روی کاناپه و خودم رو انقدر می کشیدم بالا که سرم از لبه ی مبل آویزون بشه. اونوقت به همه چیزایی که برعکس می شدن نگاه می کردم و تصور می کردم که می شه روی سقف راه رفت و این لوستر هام مثل چتر توی سقف - که حالا دیگه حکم زمین رو داشت - کاشته شده ن! تازه یه زمانی هم تفریحم قایم کردن گنج توی خاک های باغچه بود :))
آخی...یادش به خیر. راسش فکر می کنم خیلی ها کارای عجیب غریب می کردن تو بچگیشون. بیاین بگین. بذارین دور هم بخندیم یکم :)
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:25 ق.ظ
شنبه 7 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : بچگی,
نشد!
هر کاری کردم نشد!
حتی با چسب رازی که همه از آن راضی اند!
یا چسب دوقلو که مناسب برای انواع فلزات و چوب و شیشه است!
من حتی آدامس خوتکا را هم امتحان کردم که به خاطرش دستت باید در تله گیر بیوفتد و برایت چوب خط بزنند!
نمی شود آقاجان نمی شود!
نمی چسبد!
وقتی این صدای تو دماغی دوست داشتنی می خواند تو هم باید باشی!
باید بروی در خلسه!
گاها بغض هم بکنی!
مرا هم نمی خواهد نگاه کنی!
همین که تو باشی و لذت ببری و عاشقی کنی با نٌت ها برای من کافیست!
آنوقت تازه می شود که بچسبد!
می شود با هم بلند بخوانیم:
"دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه- لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه"
بعد با هم بزنیم زیر خنده و یک دل سیر به صدای نکره مان بخندیم!
نه!
اینطوری نمی شود!
من سیاوش قمیشی گوش کنم و تو نباشی؟!
نمی شود!
نمی چسبد!
حتی با چسب رازی که همه از آن راضی اند!!

Download
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس رمانتیک,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:43 ق.ظ
سه شنبه 3 اسفند 1389

| ()
برچسب ها : سیاوش قمیشی,دلتنگی,

Auto Forwarding .......