تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
به همین سادگی نیست که! قاطی دعوایی شوی که تنها یک زمین دارد، یک توپ، یک حریف. همین! نه مربی، نه داور، نه قانون! اصلا هیچ چیز نباشد. مهم نیست. ولی یک بوقچی باید داشته باشی! نمی شود که. هی خسته از گل زدن و گل خوردن خودت را بیاندازی روی چمن های داغ، آنوقت هیچکس نباشد دلت را گرم کند. می شود؟ نمی شود دیگر. نمی شود که من الان اینجا ایستاده ام. بوقچی ام رفته است برای حریف بوق می زند!!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 01:07 ب.ظ
چهارشنبه 31 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,
آماده این؟!
سه... دو... یک...!
این شما و اینم چند تا عکس از خانوم میم!! :دی
می دونم می دونم! خیلی انتظار کشیدین تا من بازم عکس بذارم!! بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم :دی
تچویق لطفا!!
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس هنرمند,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:24 ب.ظ
دوشنبه 29 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,
امروز رو دوست داشتم. با اینکه برنامه م اونی نشد که از قبل می خواستم. با اینکه الان خیلی خسته م طوری که حتی حال ندارم پاشم شام گرم کنم واسه خودم! یا حتی روی عکس هام فوتوشاپ کنم برای فردا که کلاس دارم و باید تحویل بدم! یا از همه واجب تر، خونه رو جمع و جور کنم که بمب خورده اساسی!!!(جدا که خونه مجردی به من نیومده ) دیشب خونه ی مامان موندم. آهان راستی اینجا وی ویو نیست که همه بدونن همسری رفته سفر :)) ببخشید آلزایمر دارم! (آیکون یه خانوم میم که می خواد دل اونایی رو که وی ویو ندارن بسوزونه! ) اول عصری رفتیم پیش خواهری تا بعذ از کلی وقت که از مسافرت برگشته ن ببینیمشون. شام رو با هم بودیم و آخر شب روونه شدیم سمت خونه مامان. صبح اومدم خونه ی خودمون. اول از همه یه کوه ظرف شستم که دیگه داشت بو می گرفت!! (به به من چقدر خانوم خونه داری ام! 2 روز ظرف تو سینکم مونده بود! :دی) بعد مرضی زنگ زد خیلی مهربون که هوووووووووووی! تو کجایی که جواب اس ام اس منو نمی دی؟؟؟! مگه ما قرار نبود بریم خرید امروز؟؟؟ اهم! نترسیدم که! فقط یوهو زیرم کبریت کشیدن و تا سیدخندان پرواز کردم! :دی  (آیکون مظلوم نمایی!)
رفتیم قائم. هنوز حراج داره ها!! خوبم داره ها!! جدی می گم. واسه اونایی که تا الان وقت نکرده ن خرید کنن می گم. من که چیزی نمی خواستم. جهت همراهی رفته بودم. واسه همینم فقط یه دستبند خریدم، یه تونیک (بابا چه کنم! پدر مادر همسری دارن می رن مکه ماه دیگه! من باید لباس داشته باشم واسه این یه ماه جلو برادر شوهرام بپوشم یا نه؟؟! حالا هی بیاین گیر بدین که چرا تو هی تونیک می خری! ) و یک مانتوی عروس گونه ی جینگول!  چیه ؟ خوب چیزی لازم نداشتم! )
ببخشید یه چیزی بگم شیکر میون کلامم! این میز کامپیوتر ما دقیقا بغل پنجره س. مام طبقه سومیم و جلومون بازه! الان یوهو یه باااااااااااااااااد خیلی خووووووووووووبی با یه عالمه قطره بارون پاشید وسط اتاق و رو کیبورد و تو صورت من! دارم می میرم از خوشی! خدایا شکرت که پاییز داره میاااااااد! خر کیفم! خر کیییییییییییییییف!
خوب! چی می گفتم؟؟ آهان! هیچی دیگه. یکی از دوستای دوران راهنمایی مون رو هم با خواهرش توی مانتو فروشی دیدیم! از ذوق داشتم می مردم! آخه خبرشو داشتم که این دوستم رفته مالزی و حسرت میخوردم که چرا دیگه هیچوقت امکانش نیست ببینمش! گفت 2 روزه اومده و ماه دیگه م می ره! ولی واقعا اون چند دقیقه خیلی خوب بود :)  هیچی دیگه. یکی دو ساعتی دور زدیم و بعد دیدیم به هر مغازه خوبی که می رسیم درش بسته س دارن ناهار می خورن! منم که همه لباس ها رو کباب و مرغ و خورش می دیدم!! گفتیم مام بریم ناهار بزنیم. یه رستوران تازگی باز شده همون دم پاساژ قائم. یعنی از کنار سمنوی عمه لیلا که می پیچی به سمت قائم دقیقا تو کمر پیچ یه رستوران باز کردن. اهالی! هروقت رفتین خرید حتمـــــــــــــــــــــــــــــــــا این رستورانه رو برین! جدی می گم! درسته که تازه کار بودن و دیر سرویس می دادن و سوتی می دادن یکم! ولی غذاش فوق العاده س! یه طعم خونگی محشر داره! مرضی هوس زرشک پلو مرغ کرده بود. من ولی همیشه خاطره خیلی بدی از زرشک پلو مرغ بیرون داشتم. اینه که با اکراه قبول کردم. ولی باید بودین و می خوردین! وای نمی دونین که ! من الان آب دهنم راه افتاده!! محیط خیلی خوب و آرومی هم داره.
آخرش که سر فرصت ناهارمون رو خوردیم و گپ هامون رو زدیم و خستگیمون در رفت موقع بیرون رفتن به مردی که به نظر مدیریت رستوران بود گفتم: غذاتون خیلی عالی بود. دستتون درد نکنه! یعنی اگر بدونین این آدم چـــــــــــــــــــــــــقدر خوشحال شد! کلی تشکر کرد، کلی! با مرضی به این نتیجه رسیدیم که واقعا آدم باید کار خوب رو تشویق کنه! چرا ماها بلد نیستیم تشکر کنیم؟ بلد نیستیم وقتی یکی کارش خوبه ازش تعریف کنیم؟ همش یا می ترسیم تعریف کنیم طرف پررو شه، یا مخصوصا تعریف می کنیم که پاچه خاری کرده باشیم!! امروز ولی من چنان برق شادی و تشکری تو چشم این مرد دیدم که حس کردم تا آخر امروز این آدم با انرژی کار می کنه. راسش دروغ چرا. شما که غریبه نیستین. من کلی الان به خودم افتخار می کنم!
خولاصه جونم براتون بگه که بعد از این حرکت انسانی دوباره رفتیم پی خرید و مرضی هم اونی که می خواست رو خرید و بعد قدم زنون تا اتوبوس ها اومدیم و تو راه هم کلی حرف زدیم و هوای پاییزی خوردیم و از ترافیک لذت بردیم. جدی می گم. تا حالا از ترافیک لذت بردین؟ وقتی حال آدم خوبه از ترافیک هم لذت می بره!
امشب خونه تنها می مونم. خسته تر از اون بودم که اینهمه راه دوباره برم خونه مامان. ولی جدی جای همسری خالیه ها! :( از دیروز صبح زود دیگه ندیدمش. الان داشتم به این فکر می کردم گیلاسی چطور توی خونه تنهایی طاقت میاره؟! خدا برای هیچکس تنهایی نخواد :(

پ.ن: پایین قسمت نظرات یه باکس صورتیه روش نوشته گست بوک! یه جور کامنت دونیه اونم. ولی باحال تره. می تونین توش برام عکس یا ویدئو یا لینک هم بفرستین. یا فونتتون رو تغییر بدین و اینجور جینگول بازیا. اگه دوست داشتین اونجا کامنت بذارین :)

پ.پ.ن: این آهنگه برای من یعنی پاییز. دکمه ش اون بالای صفحه سمت چپه. اذیتتون کرد خاموشش کنین :)
از همون روز عید، از همون روز 20 شهریور که وعده شده بود و رو همه ی بیلبورد های گنده ی این شهر خورده بود، هرجا رفتیم، به هر بقالی و چقالی که رسیدیم، در باز هر فروشگاهی رو که دیدیم، به هرکی سر راهمون برخوردیم پرسیدیم: آقا، خانوم، قهوه ی تلخ اومده؟!! همه هم لبخند ژکوند تحویلمون می دادن که یعنی برو که بوی سوختگی میاد!!! چون هنوز توزیع نشده! :|  خلاصه شده بود تفریحی واسه خودشا! یعنی ما اگه اینجوری دنبال یه گنج می گشتیم حتما الان به یه مال و منالی رسیده بودیم!
هیچی دیگه. گذشت و شد دوشنبه شبی که من داشتم تو ترافیک دم غروب می رفتم که برسم به خونه مامان جان و توی یه خیابون دررررررررراز و لاغر (!) گیر افتاده بودم که دیدم دم یه سوپری فسقلی از این استند مقوایی ها وایسونده که یعنی چی؟؟ آباریکلا!! یعنی وسط همون ترافیک ترمز دستی رو بکش و بدو برو 2500 تومن بده و تازه جوگیر شو و سی دی 1 قلب یخی رو هم بگیر!!! :-"
یعنی به خر تی تاب بدن انقدر ذوق نمی کنه که من تمام راه رو تو ترافیک بشکن می زدم!!
راستش رو بگم سی دی 1و 2 ش رو که هنوز وارد زمان قدیم نشده دوست نداشتم! ولی چون همیشه بیننده ی کارای مدیری بودم می دونم که اول کار یکم یخه! تا بیاد بیوفته رو دور و آدم رو سر حال بیاره یکم طول می کشه. راستش حساب کردم دیدم هر سی دی تقریبا 850 تومن در میاد! واقعا الان با 850 تومن چیکار می شه کرد؟! یعنی 850 تومن اونقدر ارزش داره که مثلا یکی به خاطرش بره کیف قاپی؟؟! یا دست بکنه تو جیب مردم؟ یا از دیوار یه خونه بالا بره؟؟! نه واقعا ارزش داره؟؟! نداره دیگه! پس بیاین حالا که یه هنرمند داریم که قدرش رو فقط مردم می دونن و نه مسئولین(!) ازش حمایت کنیم و سی دی هاش رو کپی نکنیم!! نه فقط برای این محصول، که این موج بخش خصوصی نیاز به حمایت ما داره. حتی همین قلب یخی با اینکه سی دی هاش یکم گرونه، ولی انصاف نیست خیلی راحت راه بیوفتیم تو اینترنت و چیزی رو که به خاطرش کلی آدم هزینه کردن و زحمت کشیدن کپی کنیم! بیاین (ببخشین) شعور داشته باشیم! که حتی اگرم دیدیم کشی اینکارو کرد بهش تذکر بدیم! گوش نکرد دعواش کنیم! بازم گوش نکرد دارش بزنیم! :|
قلب یخی گرچه نقص زیاد داره ولی موضوعش قشنگه. و مهمتر از اون اینکه جرقه ی یه ایده ی جدیده و پیشرو تو یه صنعت نو ه! ما اگه از چیزی که درست می دونیمش حمایت نکنیم بعدها حق اعتراض به از بین رفتنش رو نداریم! گفته باشم! :|

پ.ن: بعضی حرف ها رو باید زد، بعضی حرف ها رو نباید! بعضی حس ها رو باید گفت، بعضی حس ها رو نباید! گریز اگر زدم به حال خرابم به خاطر این بود که ظرفم پر شده بود! لاجرم لب پر زد! ببخشید اگه نگران شدید! چیزیم نیست. سالمم. حالمم خوبه. خودم رو هم جمع و جور کردم! اگه منو شناخته باشین باید بدونین زود می تونم خودم رو جمع و جور کنم! معمولا تو حال خرابم بیشتر از یه روز نمی مونم. ولی ممنونم از اینکه نگرانم می شید! جداً ممنونم!!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 04:10 ب.ظ
جمعه 26 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : قهوه تلخ,مهران مدیری,قلب یخی,کپی رایت,
نپرس از من. نپرس از این هجوم ساکت و عجیبم به آغوشت. نپرس از رد اشک های آمیخته به سیاهی چشم هام. بگذار لا به لای پیچیدگی های آغوشت دردم را فراموش کنم. بگذار سکوتم فراموشم شود. بگذار هوس حک قدم های سستم روی تن خواب آلود خیابان پاسداران بمیرد در من. بگذار یادم نباشد تحقیر را ذره ذره و لحظه لحظه چشیدم و احمقانه لبخند زدم...."مرا بپیچ درحریر بوسه ات"...بگذار از یادم برود که تمام مسیر را یک نفس داریوش گوش دادم و اشک ریختم آرام آرام. و خواستم که نباشم، گم شوم در شلوغی این شهر سرد. خواستم این ها آخرین قدم هایم روی زمین باشند و بعد...بعد عزیز شوم لابد. عکس بشوم بنشینم روی طاقچه. جمع شوند دور هم خوبی هام را بگویند و با آب و تاب از آخرین حرف هایم برای هم تعریف کنند و به این نتیجه برسند که حتما فهمیده بوده ام که دارم می روم! نه. نپرس اینطور با نگاهت. سوال ها را از چشم هات بچین. من پر از بغضم امشب. متولد دی ماهی تو امشب تو را با بغض می بوسد. بگذار تمام دردش را در بوسه اش بریزد و دمی ، تنها دمی این سنگ داغ را از سینه زمین بگذارد...تو فقط دست هات را حامی من کن. تو فقط از من چیزی  نپرس...

سراب رد پای تو - داریوش
موضوع مطلب : یه خرس راوی,یه خرس دلتنگ,یه خرس دلشکسته,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:36 ق.ظ
پنجشنبه 25 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : دلتنگی,داریوش,
تابستون هم  داره تموم می شه دیگه. هوا دو سه روزه رفته به خنکی و صبح ها بوی اول مهر میاد! دلم می خواد برم این نمایشگاه لوازم تحریر یا برم بازار بین الحرمین. جون من یکی بیاد بریم بیخودی کتاب دفتر و خودکار و پاکن و اینا بگیریم! :(  آخه من چه کنم که دیگه محصل نیستم؟
بعد از شیش ماه (!) پنجشنبه دویدم رفتم آموزشگاه. آخه روز امتاحان بچه ها بود و همیشه روز آخر و روز کارنامه ها همه همکارا میان موسسه و می شه همه رو یه جا دید. کلا هم خیلی خوش می گذره دور هم. چقـــــــــــــــدر دلم برای همه شون تنگ شده بود. چقدر همه شون تحویلم گرفتن و من ذوق مرگ شدم از اینکه منو یادشون نرفته!! نه جدی. تو این زندگی شلوغ چی واقعا یاد آدما می مونه؟! همه می گفتن ترم بعد میای؟ می گفتم ایشالا. من وقت خالی داده م. بقیه ش بسته به آقای صاد ه. بعد آقای صاد رو که دیدم گفت: گفتی این ترم میای؟؟ گفتم: بله. گفت: ایشالا که شاگرد به اندازه کافی داشته باشیم و کلاس زیاد تشکیل بشه تا بتونم از شما استفاده کنم! ببین! همش 2 ترم نبودما!!
جمعه مسافر داشتیم از اصفهان. خاله های همسری اومده بودن و همگی با هم با خانواده پدر همسری اینا رفته بودن دماوند باغ. مام رفتیم. خوش گذشت ولی خیلی بیشتر خوش می گذشت اگه یه ور دل من همش پیش 7 تا ماشینی نبود که با هم رفته بودن شمال و من حســـــــــــــــــــرتم بود که بینشون باشم!! جمع اینورم دوست دارما. اما شما که نمی دونین من از زمان تجردم به اینور تو حسرت همچین مسافرت دسته جمعی ای با خاله هام و داییم اینا بودم! حالا شاید باز یواش یواش برام کمرنگ می شد قضیه شمال ، اگر همسری بیخود بهم وعده و امید نمی داد که شب راهی می شیم سمت شمال :(همش چشم انتظار بودم که ببینم کی می گه خانوم بلند شو راه بیوفتیم که کلی راهه...
بگذریم. این خاله همسری یه دختر داره 67 ای. ولی ما با هم خیلی جوریم. جمعه که شب رو دماوند موندیم و فرداش هم تا ناهار بودیم . ناهار خوردیم و راه افتادیم سمت تهران. عصری با هم قرار گذاشتیم که بریم هفت حوض. فکر کن! 10 نفر آدم ریز و درشت تو شولغی وحشتناک یه روز تعطیل در هفت حوض! همش یکی جا می موند، یکی گم می شد، یکی غیب می شد، یکی جلو می رفت، یکی عقب می موند...! خلاصه داستانی بودا! ولی به جاش کلی راضی بودن و یه عالمه خرید کردن و حسابی بهشون خوش گذشت. فرداش هم طی یه سری مراحل چند گانه کلهم در اختیار دختر خاله بودم. واسه همین طفلی خیلی ممنون شده بود و هی تشکر می کرد و هی می گفت من تو رو دیر کشفت کردم و چقدر با تو تهران خوش می گذره و اینا!
قاعدتا من کار خاصی نکرده بودم. ولی وقتی دو نفره باشی دلت به همسرت خوشه و همسرت دلش به تو خوشه. تو مسافرت با همین و هروقت حوصله تون سر بره همدیگه رو دارین. برای یه دختر مجرد که همسن و سال هم نداشته باشه تو یه شهر غریب فرق می کنه. همش باید بشینه تو خونه یا به زور همراه با جمعی بشه که چندان به دلش نیستن. ما خانومام که تفریحمون خرید کردن و کلا گشت زدن تو شهره! من فقط همین امکان رو براش فراهم کردم. ولی خوب خیلی به چشمش اومده بود. واسه همین همش تعریف منو به مامانش می کرد و من هی معذب و معذب تر می شدم....می دونین چیه؟ شاید خیلی ها دوست داشته باشن ازشون تعریف بشه و هی چه جلوی رو چه پشت سر بگن وای فلانی چقدر ماهه. یعنی همه همینطورن. منم از این قاعده مستثنی نیستم. ولی وقتی اون لذت لحظه ای یواش یواش از بین رفت و طعمش عادی شد، یه غمی منو می گیره. یه چیزی انگار از تو بهم نهیب می زنه: همین آدمی که الان داره اینطور تعریفت رو می کنه هیچی از لایه های درونی تو نمی دونه! این یه آدم رهگذریه! تو، تو گذر قشنگی! آدمایی که باهات مونده ن...آدمایی که باهات زندگی کرده ن...آدمایی که شناختنت...اونام یه روزی فکر می کردن تو خیلی خاصی!!
این حس رو همیشه داشته م. هروقت کسی بهم ابراز علاقه می کرد، چه مذکر چه مونث، اولین فکری که از سرم می گذشت این بود که...کس نمی داند ز من جز اندکی!! احساس می کنم اصلا به خودم اعتماد و ایمان ندارم. اینو می دونم که همه آدما مجموعه ای از خوبی ها و بدی هان. منم همینطور. ولی ظاهر من انگار خیلی قشنگ تر از باطنمه! و اینه مه منو اذیت می کنه...
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,یه خرس بدون هیچ حس خاصی,یه خرس مهربون,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:43 ق.ظ
سه شنبه 23 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : مسافر,مهمان,اصفهان,ظاهر و باطن,
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

قیصر امین پور






موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,یه خرس راوی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 12:51 ب.ظ
چهارشنبه 17 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : قیصر امین پور,شعر,

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2

Auto Forwarding .......