تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
دلم می خواد حرف بزنم. از در و دیوار! مثل قدیما. وقتی خرس قهوه ای بودم. وقتی تو بلاگفا بودم. وقتی همسری با خوندن نوشته هام عاشقم شد!
آره...دلم می خواد حرف بزنم. از چیزای بی ربط. از دلتنگی های بی مورد. از مشغله های فکری که الان مهم ان و فردا  خنده دار! دلم می خواد بیام از ریز و درشت اتفاقات روز بگم. از اون پیرمرد بامزه و بـِه های توی دستش بگم. از مستخدم مدرسه ای که کارم رو توش شروع کردم. از دلهره م برای تدریس این کتاب جدید. یا شوقم برای کار کردن با وسائل آتلیه. دلم می خواد سرخوشانه غر بزنم!! به اینکه احساس تنهایی می کنم. به اینکه کارام رو هم تلنبار شده ن و انگار هیچوقت تموم نمی شن. به اینکه دیگه نمی تونم ماشین ببرم سر کار و پدرم درمیاد تا برسم خونه! به اینکه یه دندون عقل دارم که باید بکشم و یه دندون دیگه دارم که...!!!! (خدایی کهیر نمی زنین انقدر اسم دندون پزشکی از من می شنوید؟؟ )
ولی می دونین چیه؟ به این نتیجه رسیده م که هرچیزی دوره ای داره! حتی خرس قهوه ای بودن!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
دوشنبه 29 آذر 1389

| ()
برچسب ها : دلتنگی,
اینکه انقدر سکوتم زیاد شده از حرف نداشتنم نیست. از مشغله ی زیادمه. از اون ماه که پدر مادر همسری رفتن مکه و ما همش می رفتیم اونجا که به برادرهای همسری و خاله شون که اومده بود پیششون بمونه، سر بزنیم، و بعدش که از مکه برگشتن و درگیر رفت و آمد و اینا بودیم تا این هفته ی آخر که هفته ی آخر ترم پاییز آموزشگاه بود و هجم کاری وحشتناک بود و کلاس فوق برنامه داشتیم و روز امتحانا و غیره ، و همزمانیش با تمرین های عکاسی و اینترویو برای کار جدید توی یه مدرسه غیر انتفاعی و آخر از همه هم حال و هوای این روزا که روح منو هزار تیکه می کنه وقتی دلم پرمی کشه واسه یه مجلس خوب و با حال ولی اصلا وقت نمی کنم(!)، اینا همه با همدیگه باعث شده خانوم میم به آپدیت کردن وبلاگش نرسه! اصلا آپدیت کردن که سهله، حتی نرسه خونه ش رو که مثل طویله شده مرتب کنه! :| یکی منو دریابه لطفا!!
آره داشتم می گفتم. واسم یه کار جور شد خیلی خیلی اتفاقی! جمعه هفته ی پیش منزل دایی جان بودیم و مشغول بخور بخور بعدالظهر که موبایلم زنگ خورد و دیدم یکی از همکارای موسسه ست. ازم پرسید دوست دارم برم تو مدرسه ی فلان درس بدم؟؟ شماها نمی دونین! من همیشه آرزوم این بود که وارد جو مدرسه بشم و مدرسه رو خیلی به آموزشگاه ترجیح می دادم! اینه که حرف از دهن این دختر درنیومده من گفتم اِهِن! موضوع هم از این قرار بوده که این همکار بنده یه مدتی توی این مدرسه کار می کرده. ولی درس های دانشگاهش که سنگین می شه و ازدواج هم می کنه دیگه نمی تونه بره. اینام ازش می خوان که یکی از همکاراش رو که ترجیحا محجبه هم باشه معرفی کنه! این دوست منم زود یاد من می افته و زنگ می زنه به من. البته اینو بگم که کار توی خود مدرسه نیست. بلکه مال آموزشگاه مدرسه ست. ولی جو کاملا همون جو ه. خلاصه مام یکشنبه رفتیم واسه اینترویو و کتاب متاب گرفتیم و امروز هم اولین جلسه کلاسمه! :)  البته من تا حالا اینترچنج درس ندادم. ولی انقدر تیچرز گایدش خوب بود که هیچ مشکلی از این جهت ندارم. فقط مونده که قبل از کلاس با مسئول زبان صحبت کنم تا یکم روند کاریش دستم بیاد. اینم از این...
ولی من الان ناراحتم. از خودم خیلی ناراحتم! چون انقدر این چند وقته سرم شلوغ بوده که به امام حسین (ع) نرسیده م...! خیلی وقت کنم صبح ها بعد از نماز یه سلام خشک و خالی بفرستم :(  البته یه روز رفتم خونه ی رخصفت ها. اما انقدر حرف های ثیاثی زد و بعضی ها رو دعا کرد که دیگه نمی رم!  یه شب هم به عادت همیشه رفتم مجلس حاج اقا مجتبی. قبلا هم گفته بودم که جاج مجتبی واسه من پر از نوستالوژی ه. به قول مرضی همه مجلسش یه طرف اونجایی که حاج مجتبی یوهو اوج می گیره و اتیشت می زنه هم یه طرف. هنوزم سر حرفم هستم. ولی امسال که رفتم احساس کردم اون مجلسی نیست که دلم بخواد. من برعکس خیلی ها دنبال روضه خونی و گریه زاری نیستم. من بیشتر دلم می خواد تو این شبا دو کلمه حرف حساب بشنوم ! دلم نمی خواد باهام مثل مردم عامی برخورد شه. راسش شب های قدر امسال من یه مجلسی رفتم که واقعا به نظرم پربار بود! واقعا قشنگ و پرمعنی حرف می زد. سخنرانیش خیلی طولانی تر از روضه خونیش بود و من همینش رو دوست داشتم. چون آدم به خودشم باشه می تونه گریه کنه و بزنه تو سر خودش! ولی تنهایی نمی تونه بعضی حرفا رو بشنوه. از طرف دیگه به هیچ سمت و سویی هم وابسته نبودن که بخوان کسی رو جز امام زمان (عج) دعا کنن! اینه که دلم می خواد امسال سنت هر ساله م رو بشکنم و عاشورا تاسوعا به جای مجلس حاج مجتبی برم مجلسی که ساعت 8:30 شب توی ولنجک، خیابون مقدس اردبیلی آقای حسینی برگزار می کنه. البته می گم دلم می خواد!! ولی اینکه امام حسین ما رو به مجلسش راه بده یا نه حرف دیگه ایه. . .

واسه اینه که می گم دلم دختر می خواد!!!!!!
موضوع مطلب : یه خرس راوی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:58 ق.ظ
پنجشنبه 18 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکس,
راستش خیلی زور زدم تا با یکی از همکارام جور کنم. ولی این هفته انقدر هفته ی شلوغیه که نه من زمانم با اونا جور می شد نه اونا با من، نه هیچکدوم با آتلیه!! :| منم که باید حتما حتما تا دو شنبه سه تا عکس خوب با سه تا طرح نور خوب بندازم! اینه که دیروز دوربینم رو زدم زیر بغلم رفتم خونه ی خاله م، (که آتلیه هه توی همون ساختمونه)و گفتم هرچه باداباد! اگه خانوم ه اومد و در آتلیه رو باز کرد می رم پایین. اگر نه با نور خورشید بعد الظهر که مایل می شه و ملایم توی بالکن از دختر خاله م عکس می ندازم. حالا اینا همه در شرایطی هستش که اون یکی دختر خاله هه می خواست اسباب کشی کنه و همه رفته بودن اونجا و سه عدد بچه ی شیطون رو ول کرده بودن وسط خونه با ما! :| و من هم باید زود برمی گشتم خونه چون شب پدر شوهر جان سالن گرفته بود و حاجی خورون بود! هیچی دیگه مام یه چندتایی توی بالکن انداختیم ولی هنوز خورشید اونجایی نبود که باید می بود! پس باید صبر می کردیم. ناهار رو که خوردیم خانوم ه از پایین زنگ زد که من الان هستم بیاین. مام بساطمون رو ور داشتیم و خوچحال و خندون رفتیم پایین. فکر می کنین من همه ی عکس هام رو انداختم و الان خیلی دیگه ماهرم و از همه انگشتام هنر می چکه؟؟ نخیر!! چون فلاش هاشون با سیم سنکرون وصل می شدن به دوربین نه رادیو فلاش! و سیم سنکرونشون هم به دوربین من نمی خورد! :| مام هرچی عکس انداختیم با لامپ مدلینگ انداختیم نه با فلاش! فکر کن! اینهمه راه کوبیدم رفتم خوب با یه چراغ مطالعه م م یتونستم این کار رو بکنم! :| در اینجا بود که به تقلید از پسر دایی م که در مواقع اینچنینی می گه: ننه فادرم! ، مام گفتیم : شیت! و از اونجا اومدیم بیرون! :|  من خیلی خوشحالم الان! :| من الان کلا خوشحالم خیلی! :| باور کنین! :|

پ.ن: سیم سنکرون یه سیمه که از یه طرف به دوربین وصل می شه از یه طرف به فلاش. اینجوری وقتی عکس می ندازیم دوربین و فلاش ها با هم عکس العمل نشون می دن و تخلیه می شن. ریادیو فلاش یه دستگاهه که می خوره روی دوربین. اونم همین کار رو می کنه با این تفاوت که دیگه یه سیم دراز تو دست و پاتون نیست.
موضوع مطلب : یه خرس هنرمند,یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:04 ق.ظ
یکشنبه 14 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,آتلیه,پرتره,نورپردازی پرتره,سیم سنکرون,رادیو فلاش,

جلسه اول نورپردازی پرتره م خیلی هیجان انگیزتر از اونی بود که فکر می کردم! فکر می کردم مثل شیش  جلسه اول نورپردازی پایه که همش تئوری بود و خمیازه می کشیدیم روز اول این دوره هم چندان مفید نباشه ولی عالی بود! هر 9 تا طرح نوری صورت رو گفت و کلی بهمون تمرین داد! الانم من کلی هیجان زده م چون یه آتلیه دار آشنا بهم قول مساعدت (به به) داده! :دی یعنی  گفته اجازه می ده برم با وسائل نورش عکاسی کنم. در عوض منم وقتی خیلی ماهر شدم برم برای خودش کار کنم :)
حالا شما این سوال امتحانی رو حل کنید:
من خودم یکشنبه ها و سه شنبه ها سر کارم! دوشنبه ها کلاس عکاسیمه! پنجشنبه ها هم از صبح تا ظهر جای دیگه گیرم. بعد کسی که بهم آتلیه می ده آخر هفته ها آتلیه رو لازم داره پس جمعه هیچی! مدل هایی که دارم همکارامن که اکثرا هر روز هفته سر کارن! خوب من دقیقا الان باید از چی و کِی عکس بندازم ؟؟  :| به این نکته توجه بفرمایین که از اونجایی که من باید عکس ها رو به استاد نشون بدم و از اونجایی که ما باید روی نور مو هم کار کنیم مدل هام باید اکثرا سرشون باز باشه و قاعدتا کسایی واسه ی این کار پیشم میان که براشون مسئله ای نباشه عکسشون رو نشون استاد بدم! واسه همین می گم همکارام رو دارم می برم چون ما تو خانواده مون نداریم همچین مدل هایی رو. خلاصه فعلا واسه این هفته مونده م چارچنگولی! آخه امروز هم پدر مادر همسری از مکه میان و کلا هفته ی شلوغی رو در پیش رو خواهیم داشت!!
ولی می دونین؟ یه فکری دارم :) البته فقط در حد فکره. داشتم فکر می کردم از اونجایی که من حالا حالاها باید کلی تمرین کنم، قاعدتا مدل کم میارم. شاید شاید شاید اینجا یه اعلام عمومی کردم واسه کسایی که دوست دارن مدل بشن و عکسشون رو بندازم :) چطوره؟ نظرتون رو بگین ببینیم چی می شه. خوب؟ :)

پ.ن: عکس بالا مال آتلیه ی ایماج ه! (اینم کپی رایت :دی)
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس هنرمند,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:11 ق.ظ
چهارشنبه 10 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,نورپردازی پرتره,پرتره,مکه,
بچه که بودم عاشق این بودم که مچ مامان رو موقع پوشیدن لباس نماز و وضو گرفتن بگیرم و بدو بدو برم جانمازم رو بزنم زیر بغلم و بیام و لبه به لبه سجاده ی مامان پهنش کنم و ادای نماز خوندنش رو دربیارم! سرعتم رو باهاش تنظیم می کردم و تو رکوع ها و سجده ها همراهش می شدم. گاهی هم فرشته ها زیر سجاده م برام هدیه می ذاشتن! اینو مامان می گفت. و من عمیقا به فرشته ها ایمان داشتم! خوب هم می دونستم همیشه فرشته ها کادو نمیارن! گاهی غافلگیرم می کنن! پس من باید منتظر باشم اما اصلا توقع نداشته باشم که هر دفه یه جایزه بگیرم! شیش هفت سالم که بود جدی جدی نماز می خوندم. با سوره هاش، با ذکرهاش! درستِ درست. ریزه بودم خیلی. سجده که می رفتم مثل بقچه می شدم حتما که یک بار توی همون سجده ی جدی م مامان منو از روی زمین بلند کرد که بچولوندم!! و من چقـــــــــــدر جیغ و داد کردم و دست و پا زدم که: نمازم رو خراب کردی! منو بذار زمین!! حرصی می خوردما :)) یادش به خیر. چقدر چیزهای ناچیز برام مهم بودن و چیزهای مهم برام ناچیز!
از درِ خونه شون که رفتم تو دستم رو کشید و بدو بدو برد تا دم اتاقش! در اتاقش بسته بود. گفت: میخوام یه چیزی نشونت بدم! برگشتم به مینا نگاه کردم که یعنی چی اون تو هست؟ مینا خندید که یعنی برو! می خواد غافلگیرت کنه! روی در اتاقش کلی زری بَری و کاغذ رنگی و  اینا چسبونده بود! بعد با این پشمالو براق ها که توی جشن ها استفاده می کنن و انگار دور یه نخ چسبیده ن، روی درش نوشته بود: علی! در اتاق رو که باز کرد اتاق پر بود از بادکنک و کاغذ رنگی و نخ های رنگی که ناشیانه و کودکانه به اینطرف اونطرف چسبیده بودن! دستم رو محکم تر کشید که یعنی بشین! وقتی نشستم کاسه ی نقل و شکلاتش رو گرفت جلوم و گفت: عید شما مبارک! توی کاسه ش یه قرآن کوچیک هم بود. لای قرآنش هم پول!! دویید و رفت دم گوش مامانش پچ پچی کرد و دیدم که لب هردوشون به خنده باز شد. مینا سری به تایید تکون داد و ریحانه دویید سمت آشپزخونه و بعد چند دقیقه با نون خامه ای برگشت!! مینا می خندید. می گفت همه ی اتاقش رو خودش تزئین کرده. خودشم زنگ زده به باباش که براش نون خامه ای بخره! بعد وقتی باباش اومده، هردوی پدر و مادر رو دعوت کرده به اتاقش برای جشن غدیر! مینا به اینجای حرفش که رسید، ریحانه پرید جلوی من و گوشش رو گرفت سمتم تا عیدیش رو ببینم! یه جفت گوشواره ی پینه دوزی :)
ناهار رو پیششون موندم. طرفای عصر بود که آماده نماز می شدم که دیدم ریحانه با سر و صورت خیس و ژولیده پولیده ، جانماز به بغل کنارم وایساده! یک هو احساس کردم زندگی عین یه دایره ست که هی میچرخه و برمی گرده سرجای اولش! بعد یکدفعه دلم یه دختر 6 ساله خواست! که موقع نماز کنارم بقچه شه، شبای احیاء موقع قرآن سر گرفتن همینجور که سرش روی پامه خوابش ببره، بعضی ظهر ها باهم بریم مسجد و اونم با جدیت کنارم پیس پیس کنه، و وقتی می ریم مشهد چادر مشکی ش رو دور خودش سفت بپیچه که از سرش نیوفته! عجیب دلم یه بچه لنگه ی بچگی های خودم می خواد!!

پ.ن: لطفا حال و روای خوش من رو با جمله هایی مثل "بچه های ما مال نسل دیگه ن و مثل ما نمی شن و خودت رو بهش تحمیل نکن " و اینها خراب نکنید!
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 06:50 ب.ظ
جمعه 5 آذر 1389

| ()
برچسب ها : بچه,نی نی ریحان,آرزو,
منم که یوهو غیبم می زنه! واقعا چه!!
می گم که چیزه! ما، خوب؟؟ منظورم من و همسریه! عید غدیر سالگرد عقدمونه! بعد از اونجایی که تصمیم گرفتیم که به جای سالگرد عروسی سالگرد عقدمون رو همیشه جشن بگیریم (همچین می گم جشن انگار می خوام سالن بگیرم!! امسال که فکر کنم به گل دادن هم نرسه :))  ) لذا می خوایم بریم عکس بندازیم یکی دوتا. پیش آشنا می ریم. طرف کارشو بلده ها! ولی یکم تو ژست دادن (به قول جماعت عکاس"پوز") ضعیفه! حالا چه کمکی از دست شوما برمیاد؟؟ آهان! منو نگاه کن! نه منو نگاه نکن! برو تو اینترنت رو نگاه کن ببین سایتی چیزی واسه پوز می شناسی؟؟ یا تو آرشیوت عکس خوبی داری؟؟ دستت طلا! یه چند تا تقلب به ما برسون! فدات شم می تونین از Guest book هم برای نشون دادن عکس هاتون به من کمک بگیرین! جان میم منتظرما!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 05:12 ب.ظ
دوشنبه 1 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,پوز,سالگرد,

Auto Forwarding .......