تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
اون موقع که به اسم "خرس قهوه ای" می نوشتم، روی اسم وبلاگم خیلی حساس بودم. چون هیچ کس این اسم رو تو بلاگستان نداشت. یکی دو بار هم پیش اومد که کسایی اسمایی در خانواده ی اسم من گذاشتن که طومارشون رو در هم پیچیدم تعصبه دیگه! کاریش نمی شه کرد!
بعد که مجبور شدم آدرسم رو عوض کنم  ، نمی دونم این اسم رو از کجام در آوردم! اگه می خواین بخندین بخندین! ولی من تا همون چند ماه بعد از وبلاگ نویسیم نمی دونستم کتابی وجود داره با اسم " شما که غریبه نیستید" و کلی هم معروفه و کلی هم محبوبه و اینا!! به جان خودم این اسم رو فقط به خاطر یه جمله ای که تو پست اولم نوشتم گذاشتم! بعد که یکی از دوستان توی کامنت ها بهم گفت این اسم بهترین کتابیه که تا حالا خونده، کلــــــــــــــــــی وا رفتم!! نیست من رو تک بودن اسم وبلاگم حساسم و اینا...از اون نظر!!! بعدشم که مرضی خود کتاب رو داد بهم بخونم که انقدر عقب مونده نباشم!
بعد خبر خوب بعدی این بود که یه وبلاگ نویس دیگه هم که از قضا خواننده زیاد داره به اسم خانوم میم می نویسه!! دیگه تصور کنین من چقدر مردم از خوشی!
اصلا از وقتی اینجوری شد من دیگه عاشق اسم وبلاگم نبودم. وقتی خرس قهوه ای بودم هرجا کامنت می ذاشتم حتی لازم نبود که آدرس وبلاگم رو هم بنویسم. چون تو کل بلاگستان یه دونه خرس قهوه ای بیشتر نبود. اما الان صد تا خانوم میم هست و هزارتا " شما که غریبه نیستید". یه وقتا همچین قلقلکم می شه که دوباره بشم خرس قهوه ای!
خلاصه اینو گفتم که از اون دوستی تشکر کنم که برام آدرس کسی رو گذاشته بود که اسم وبلاگش هم اسم وبلاگ من بود. دیگه واسم مهم نیست. لااقل تا وقتی مشابه اسم وبلاگم زیاده.
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:06 ق.ظ
سه شنبه 30 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : وبلاگ,وبلاگ نویسی,شما که غریبه نیستید,کتاب,
ما ماهواره نداریم. اینو دیگه اکثرا می دونین. نه من نه همسری هم دوست نداریم که داشته باشیم. اما یکی از تفریحات من تو خونه ی پدری همسری اینه که بشینم برنامه ی "بفرمایید شام" رو ببینم. اینکه خودم عاشق آشپزی کردن یه دلیلشه. یه دلیل دیگه شم تیکه هاییه که این مجریه می ندازه و آدم رو روده بر می کنه از خنده. از ایناش که بگذریم یه چیز این برنامه برام خیلی جالبه. اینکه چطور اکثر آدمایی (بخوانید خانومایی!) که میان توی این برنامه آدمای زیرآب زن و پست فطرتی هستن! نه جدی! یکم دقت کنین. اکثرشون تو روی طرف جونم قربونم می گن و دستت درد نکنه و عزیزم خیلی خوشمزه س راه می ندازن، بعد تو پشت صحنه با یه قیافه ی چندشی می گن: اصلا غذاشو دوست نداشتم. خوب هم پذیرایی نکرد. نابلده اصلا. یا چیزای دیگه. اوناییشون هم که مثلا تو رو می گن که پشت سر نگفته باشن انقدر شعور ندارن که سر سفره ای که انقدر براش زحمت کشیده شده به غذا ایراد نگیرن. یا انقدر از دماغ فیل افتاده ن و از خود راضی ان که به خودشون اجازه می دن هرجوری می خوان طرف رو تحلیل شخصیتی کنن!

پریشب که اون زنیکه عتیقه که از همه ایراد می گرفت و 1 امتیاز می داد به بقیه(!) موقع مهمونی خودش که شد اول برای خودش غذا کشید بعد برای مهمون، به مادر همسری گفتم: یا هرچی عتیقه س از ایران می ره، یا هرکی از ایران می ره عتیقه می شه!! والا!! آدم حرص می خوره از این رفتاراشون. کجا تو فرهنگ ما هست که انقدر بیشعور و یخ و قدرنشناس باشیم؟! ایش!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:38 ب.ظ
یکشنبه 28 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : بفرمایید شام,
شرایط الانم رو نمی پسندم. (خداییش من کی شرایطمو پسندیدم؟؟ :|  )  از اولش که تو موسسه ف مشغول به تدریس شدم با خودم عهد کردم خیلی آلوده ش نشم. ساعات زیاد برندارم و با کارم عشق کنم. تا اینجاش هم همینجور بوده. این ترم هم فقط 2 تا کلاس برداشتم تو دو روز. روزای فرد بعدالظهر. اما این قضیه ی کلاب ها و مدیریتشون خیلی برام شاخ شده! ترم پیش هرچی پیش می اومد می ذاشتیم رو حساب بی تجربگی همه مون. چون اولین بار بود که این سیستم روی موسسه اجرا می شد. اما این ترم آقای صاد - رئیس موسسه ست -  انتظارات خرکی ای ازمون داره! یه چیزی تو مایه های غیب گویی و بوکشیدن کف دست و جادو جمبل کردن و اینا!! خیلی داره روم فشار میاره. واسه ی یه چیزایی ازم بازخواست می کنه که واقعا به من مربوط نیست! و اصلا در حیطه ی اختیارات من نیست! مثلا به خاطر یه سری مسائل مسخره و بیشتر کمکاری خود همین آقای صاد شروع کلاب ها یه هفته عقب افتاد. بعد طرف شاکیه که چرا شماها زنگ نزدین بچه های مردم پا نشن اینهمه راه بیان اینجا و ببینن کلاب تشکیل نمی شه!!! یکی نیست بگه عتیقه جان!! مگه ما شماره ی بچه ها رو داشتیم که زنگ بزنیم؟؟ یا اصلا مگه این تو شرح وظایف ماست؟ پس دفتر چیکاره س؟؟ شکر خدا دفتر هم که جز چوب لا چرخ ما کردن کار دیگه ای بلد نیست بکنه! همش می خواد بگه ما داریم ازشون کار می کشیم و اونا مظلوم واقع شدن و آخی نازی!! :|  حاضر نیستن کوچیک ترین همکاری ای با ما بکنن. انگار نه انگار همکاریم و مام این کارا رو واسه دل خودمون نمی کنیم! همش واسه س موسسه ست!
اوووف! عجب جوشی آوردم! خلاصه از قبل از شروع این ترم را به را من بدبخت رو کشوندن موسسه که حالا جلسه ست و حالا متریال ها کو و حالا هماهنگ کن با لیدرها و کوفت و زهر مار. یه روز واسه خودم نبوده م. هی می خوام برم آرایشگاه ابروهامو بردارم وقت نمی شه! باورتون می شه؟؟ کار به این سادگی. شبا هم که مثه جنازه می افتم رو تخت و خر و پف! تجهیزات عکاسیم رو از یه ماه مونده به عید دیگه باز نکرده م! دلم لک زده واسه عکاسی. نمس ذارن که. اگه همینطور پیش بره و بخواد انقدر روم فشار بیاره بهش می گم من دیگه اینکارو نمی کنم. اعصابمو که از سر راه نیاوردم!
سه شنبه صبح ها می رم فوتوشاپ. با همون استاد پرتو. بهترین قسمت این روزام همین کلاس فوتوشاپه. البته اگر بذارن که حالش رو ببریم!
موضوع مطلب : یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:02 ق.ظ
شنبه 27 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,فرشید پرتو,فوتوشاپ,
اینم زندگیه داریم؟
درست وقتی که به نازکش احتیاج داری، زندگی یادش می افته برات ناز کنه!!


موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
سه شنبه 23 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : ناز کردن,
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
من دارم از خستگی می میرم ولی انقدر هیجان زده م گفتم تندی بدو ام بیام اینجا بگم که...
فردا مامانم و لیلا اینا و مینا اینا رو دعوت کردم شام. بعد مونده بودم واسه دسر چی درست کنم که هم خیلی تجملی نباشه (از بس اینا منو خفه کردن که به زحمت نیوفتی ها!! ساده برگزار کن!!) هم خوشگل باشه. بعد یه سایتی هست که من عــــــــــــــــــــاشقشم! آدرس می دم ولی فیلتره. آخه بلاگ اسپات کلا فیلتره. یه دختر هنرمند توش می نویسه به اسم طیبه که خدای دسر و کیک و آشپزی و هرچیزی عجیبی که تا حالا ندیدی هست!! حالا من چی درست کردم؟؟ ژله بروکن گلس!
از اونجایی که ممکنه نتونین برین تو سایتش یا حال نداشته باشین بشکن بشکن راه بندازین(!) من عکس های ح.د طیبه رو روی یه سرور دیگه اپلود کردم و می ذارم تا شمام ببینین چه شکلیه.

دستورشو با اجازه ی طیبه می ذارم اینجا. البته من یه سری توضیحات تجربی هم کنارش می دم که به مشکلات من برنخورید.  برید ادامه مطلب:
داشتم فیلم The Tourist رو می دیدم. شدیدا هم لذت می بردم. چه انتظار دیگه ای هم غیر این می شد داشت؟ فکر کن دو تا بازیگر محبوبت با هم توی یه فیلم قوی کار کرده باشن. سوژه فیلم هم عالی باشه. بعد به آخر فیلم که رسیدم به این سوال فلسفی برخوردم که " آیا اینا چه جوری این فیلم رو تو تلویزیون نشون دادن؟" و " آیا اینا چه جوری این فیلم رو سانسور کردن و در عین حال تونستن داستان رو حفظ کنن؟" و کلا " آیا اینا عجب نابغه هایی هستن بابا!!!"

بگذریم. نیومدم اینو بگم. من آدم فیلم بازی ام. یه جورایی عشق فیلمم. تا حالا هم نشده یه فیلم رو نصفه ببینم. هرچقدر هم فیلم خسته کننده باشه از من بعیده نصفه نیمه ولش کنم. 90 درصد فیلمایی که می بینم هم هالیوودی ان. حالا با اینهمه فیلمی که من تا الان دیدم (یکی بیاد آرشیو خونه ی ما رو ببینه تا بفهمه من چی می گم!) یه چیز هنوز برام سواله و برام حل نشده. من فیلم مراسم Golden Globe رو دیده بودم. یه مراسمی شبیه اسکار ولی یه پله پایین تر از اونه. خوب برای نقش اول مرد جانی دپ جایزه برد تو این فیلم. بعد هر فیلمی که کسی توش جایزه می برد اینا یه دمو ازش نشون می دادن. تو دموی توریست صحنه های ناموسیش هم بود! بعد این خانوم جولی در حالی که رو صفحه ی تلویزون داشت جانی دپ رو می بوسید ، با لبخند خودش رو تو بغل برد پیت جان ولو کرده بود و دلبری می کرد! من دقیقا همین رو درک نمی کنم! که زندگی اینا چه جوریه؟ چه احساسی دارن از اینکه تصویر همخوا.بگی همسرشون رو رو پرده سینما می بینن؟ دلم می خواد بدونم شب وقتی همسرشون از سر فیلمبرداری برمی گرده خونه اینا هیچ حس منفی ای نسبت به صحنه ای که بازی کرده ندارن؟ شاید بگین داری با نگاه عقب مونده ی شرقیت به قضیه نگاه می کنی! باشه من عقب مونده. اصلا همه شرقی ها عقب مونده. پس اینهمه گیس و گیس کشی سر خیانت و این چیزا تو غرب برا چیه؟ اگه خیلی عادیه که همسرت تو روز با یکی باشه و شب با لبخند برگرده خونه، پس اینهمه حرص خوردن واسه چی؟ من اصلا هیچ درکی نسبت به زندگی این آدما ندارم. شما دارین؟
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 01:36 ق.ظ
پنجشنبه 11 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : فیلم,The Tourist,Golden Globe,هالیوود,

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2

Auto Forwarding .......