تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
گفتم که دارم می رم اسکواش؟ نگفتم! حالا می گم! دارم می رم اسکواش!! D: نمی دونم در مورد این ورزش چقدر می دونین. فقط همینقدر بگم که مـــــــــــــــاهه! عاشقشم. پر از اترژیه. خیلی وقت بود می خواستم یه ورزش جدید شروع کنم تا هم یه تکونی به این تن تنبل داده باشم هم روحیه م شاد شه. هی همت نمی کردم. تا بالاخره از هفته ی پیش شروع کردم به کلاس اسکواش رفتن. کسایی که ورزش های راکتی دوست داشته باشن حتما این ورزش رو دوست خواهند داشت (جمله ادبی رو کیف کردین؟؟) . تو ویکیپدیا در موردش نوشته:


سکواش (به انگلیسی: Squash، ریشه‌گرفته از واژگان squeeze together و crush) ورزشی راکتی است که به صورت تک‌نفره (۲ بازیکن) و دونفره (۴ بازیکن) در زمینی کاملا احاطه‌شده با دیوارهای معمولاً شیشه‌ای بازی می‌شود. شیشه‌ای بودن دیوارها تماشای بازی توسط تماشاگران را امکان‌پذیر می‌کند. در مسابقه‌های بین‌المللی دیوارهای بیشتری از جنس شیشه در نظر گرفته می‌شوند.

یکی از دشواری‌های اسکواش این است که برخلاف دیگر ورزش‌های راکتی، توپ در اغلب اوقات از پشت سر بازیکن می‌آید. اسکواش با توپ و راکت مخصوص بازی می‌شود. هدف اصلی این بازی، ضربه‌ای به توپ است که حریف نتواند به راحتی ضربه بعدی را به دیوار بزند و یا به دشواری واکنش نشان دهد.

توضیح بیشتر اگر خواستین اینجا رو بخونین.
من می رم فرهنگسرای پایداری. بالای خیابون زمرد. ته خیابون قبا!! فهمیدین یا بازم توضیح بدم؟  :| مربیم خیلی خوبه. اینو همه ی بچه ها می گن. حتی اونایی که پیشرفته ن. دیروز هم همسری طی یک سری عملیات غافلگیرانه رفت و برام از منیریه راکت خرید. Max مارکشه و رنگش زرد و مشکیه. خیلی هم سبکه. تازه برام مچ بند و هدبند هم خریده! وقت کردم ازشون یه عکس می ذارم. خلاصه داریم بسی لذت می بریم از زندگی. مخصوصا اینکه امروز....روز منــــــــــــــــــــه!! D:
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس زرنگ,یه خرس معلم,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:33 ق.ظ
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390

| ()
برچسب ها : اسکواش,فرهنگسرای پایداری,روز معلم,
دیروز که از دندون پزشکی اومدم (!) یه راست رفتم خونه ی مامان تا نازم رو بکشه! بعدالظهر که شد مامان رفت یکم استراحت کنه و منم مثلا رفتم بخوابم. ولی مگه این درد دندون گذاشت؟؟ شوخی نیست که! دندون کشیده م! هیچی منم از جام پاشدم سیخ نشستم جلوی تی وی! همون موقع برنامه ی بهونه شروع شد. از این برنامه خوشم میاد. گرچه سرتا ته ش تبلیغه ولی واقعا چیرایی که یاد می ده آسون و خوشمزه ن. از این سامان گلریز هم خوشم میاد یه جورایی :) منو یاد جوونی هام و اون اولا می ندازه که تو تلویزون ترکونده بود! خلاصه...دیدم داره کیک کارامل طبقه ای یاد می ده. مواد لازمش رو که گفت دیدم خیلی آسون و دم دسته. برنامه ش رو ضبط کردم و با خودم عهد کردم درستش کنم.
امروز  همسری پیشنهاد داد چند تا سیخ کباب بگیریم و بریم پیش پدرش اینا. منم زود گفتم پس منم یه دسر خوشمزه درست می کنم اینه که الان اومدم پز بدم و دستورشو بذارم که شماهام درست کنین و حالشو ببرین.
اینو بگم البته که شامان گلریز کاراملی درست کرد و من شکلاتی . چون گرچه من و مادر شوهرم عاشق کاراملیم اما بقیه اعضای خانواده از کارامل استقبال نمی کنن. و از اونجایی که تو خونه همسری اینا پدر سالاریه من خیلی واسم مهم بود که پدر خوششون بیاد!
بریم ادامه ی مطلب؟؟

من دارم از خستگی می میرم ولی انقدر هیجان زده م گفتم تندی بدو ام بیام اینجا بگم که...
فردا مامانم و لیلا اینا و مینا اینا رو دعوت کردم شام. بعد مونده بودم واسه دسر چی درست کنم که هم خیلی تجملی نباشه (از بس اینا منو خفه کردن که به زحمت نیوفتی ها!! ساده برگزار کن!!) هم خوشگل باشه. بعد یه سایتی هست که من عــــــــــــــــــــاشقشم! آدرس می دم ولی فیلتره. آخه بلاگ اسپات کلا فیلتره. یه دختر هنرمند توش می نویسه به اسم طیبه که خدای دسر و کیک و آشپزی و هرچیزی عجیبی که تا حالا ندیدی هست!! حالا من چی درست کردم؟؟ ژله بروکن گلس!
از اونجایی که ممکنه نتونین برین تو سایتش یا حال نداشته باشین بشکن بشکن راه بندازین(!) من عکس های ح.د طیبه رو روی یه سرور دیگه اپلود کردم و می ذارم تا شمام ببینین چه شکلیه.

دستورشو با اجازه ی طیبه می ذارم اینجا. البته من یه سری توضیحات تجربی هم کنارش می دم که به مشکلات من برنخورید.  برید ادامه مطلب:
اول یه چیزی بگم. می دونم این قالب جدید برای بعضی ها سکته ای میاد بالا پایین. البته من حدسم اینه که از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید یا اینترنت دایل آپ دارید. به هر حال. من شرمنده م واقعا الان یکم سرم شلوغ شده نمی رسم برای قالب وقت بذارم. تو اولین فرصت درستش می کنم. فعلا برای کمتر کردن مشکل من تعداد پست های توی صفحه ی اول رو کم می کنم تا بعدا سر فرصت درستش کنم.

و اینکه مگه من چه غلطی دارم می کنم که انقدر سرم شلوغ شده ییهو!! جونم برادون بگد که ما قرار بود این هفته از بیکاری و استراحت بترکیم! یعنی کلا قرار بود این سه ماه زمستون از خوشی بترکیم! چشم نداشتن ترکیدن ما رو ببینن که! حقیقتش از وقتی توی اون مدرسه هه برام کار پیدا شد و می رم اونجا، از این جهت که کتاب اونا اینترچنج ه و من تا حالا این کتاب رو درس ندادم و سطحشون هم اینترمیدی ایت ه و خیلی هجم کارشون سنگینه، دلم می خواست موسسه بهم کلاس نده! و در کمال ناباوری همین هم شد و آقای صاد ازم عذرخواهی کرد و گفت که چون من فقط صبح هام رو تایم خالی دادم نتونسته برام کلاسی بذاره. منم انقدر دلم شیکست!!! خلاصه با یه قیافه ی خیلی دلشکسته ای گوشی تلفن رو قطع کردیم و مشغول عمل شنیع (؟) بشکن زدن شدیم! بعد از اون طرف کلاس های مدرسه رو به خاطر امتحانات بچه ها 2 هفته تعطیل کردن و منم ذوق مررررررررررررررگ گفتم برو حال کن میم جان که خدا برات خواسته!! ولی تا خواستیم حال کنیم افتادیم تو پروسه ی اون یه واحد جا مونده ی دانشگاه و پیدا کردن نقاش برای خونه و از همه ی اینا داغون تر یه مسئولیت سنگین توی موسسه که انداختن گردن من چون از همه بیکار تر بودم!!! موسسه ی ما غیر از کلاس های خودش یه سری club هم داره که شبیه کلاس های بحث آزاده . با این تفاوت که leader ها کاملا برنامه دارن و می دونن بجث رو باید به کجا هدایت کنن و چه جوری طوری که شاگرد نفهمه بهش یه چیزایی هم در قالب بازی و سرگرمی و لیستنینگ یاد بدن! حالا بنده این وسط چیکاره م؟؟ مسئول هماهنگی لیدر هام!!!! این عکس کاملا گویای وضایف منه!!!
هیچی دیگه! از اول این هفته بدبخت کارای موسسه شده م و از این سر شهر به اون سر شهر و تلفن به این و اون و کپی گرفتن و رایت کردن و سرچ کردن و خلاصه...!! داغونیم آقا داغون! این وسط هم با بچه های عکاسی هی باید با هم قرار بذاریم که بریم آتلیه عکس بندازیم و از اون یکی طرف هم به توصیه همسری و دوستان به این نتیجه رسیدم که باید تجهیزات بخرم و اتاق عقبی رو برای عکاسی استفاده کنم تا به یه جایی برسم! اینه زندگی من!!!الان که داری اینجا رو می خونی من یا تو راه موسسه م، یا توی موسسه دارم دنبال فایل ها و لیست ها می دو ام، یا دارم با تلفن لیدر ها رو هماهنگ می کنم، یا درام می رم آتلیه که عکس بگیرم، یا درام درباره ی تجهیزات نور توی اینترنت سرچ می کنم!!! برای شادی روحم صلوات بلنننننند بفرست!
موضوع مطلب : یه خرس معلم,یه خرس زرنگ,یه خرس خسته,یه خرس پرحرف,یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:29 ق.ظ
سه شنبه 21 دی 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,قالب,
اینکه انقدر سکوتم زیاد شده از حرف نداشتنم نیست. از مشغله ی زیادمه. از اون ماه که پدر مادر همسری رفتن مکه و ما همش می رفتیم اونجا که به برادرهای همسری و خاله شون که اومده بود پیششون بمونه، سر بزنیم، و بعدش که از مکه برگشتن و درگیر رفت و آمد و اینا بودیم تا این هفته ی آخر که هفته ی آخر ترم پاییز آموزشگاه بود و هجم کاری وحشتناک بود و کلاس فوق برنامه داشتیم و روز امتحانا و غیره ، و همزمانیش با تمرین های عکاسی و اینترویو برای کار جدید توی یه مدرسه غیر انتفاعی و آخر از همه هم حال و هوای این روزا که روح منو هزار تیکه می کنه وقتی دلم پرمی کشه واسه یه مجلس خوب و با حال ولی اصلا وقت نمی کنم(!)، اینا همه با همدیگه باعث شده خانوم میم به آپدیت کردن وبلاگش نرسه! اصلا آپدیت کردن که سهله، حتی نرسه خونه ش رو که مثل طویله شده مرتب کنه! :| یکی منو دریابه لطفا!!
آره داشتم می گفتم. واسم یه کار جور شد خیلی خیلی اتفاقی! جمعه هفته ی پیش منزل دایی جان بودیم و مشغول بخور بخور بعدالظهر که موبایلم زنگ خورد و دیدم یکی از همکارای موسسه ست. ازم پرسید دوست دارم برم تو مدرسه ی فلان درس بدم؟؟ شماها نمی دونین! من همیشه آرزوم این بود که وارد جو مدرسه بشم و مدرسه رو خیلی به آموزشگاه ترجیح می دادم! اینه که حرف از دهن این دختر درنیومده من گفتم اِهِن! موضوع هم از این قرار بوده که این همکار بنده یه مدتی توی این مدرسه کار می کرده. ولی درس های دانشگاهش که سنگین می شه و ازدواج هم می کنه دیگه نمی تونه بره. اینام ازش می خوان که یکی از همکاراش رو که ترجیحا محجبه هم باشه معرفی کنه! این دوست منم زود یاد من می افته و زنگ می زنه به من. البته اینو بگم که کار توی خود مدرسه نیست. بلکه مال آموزشگاه مدرسه ست. ولی جو کاملا همون جو ه. خلاصه مام یکشنبه رفتیم واسه اینترویو و کتاب متاب گرفتیم و امروز هم اولین جلسه کلاسمه! :)  البته من تا حالا اینترچنج درس ندادم. ولی انقدر تیچرز گایدش خوب بود که هیچ مشکلی از این جهت ندارم. فقط مونده که قبل از کلاس با مسئول زبان صحبت کنم تا یکم روند کاریش دستم بیاد. اینم از این...
ولی من الان ناراحتم. از خودم خیلی ناراحتم! چون انقدر این چند وقته سرم شلوغ بوده که به امام حسین (ع) نرسیده م...! خیلی وقت کنم صبح ها بعد از نماز یه سلام خشک و خالی بفرستم :(  البته یه روز رفتم خونه ی رخصفت ها. اما انقدر حرف های ثیاثی زد و بعضی ها رو دعا کرد که دیگه نمی رم!  یه شب هم به عادت همیشه رفتم مجلس حاج اقا مجتبی. قبلا هم گفته بودم که جاج مجتبی واسه من پر از نوستالوژی ه. به قول مرضی همه مجلسش یه طرف اونجایی که حاج مجتبی یوهو اوج می گیره و اتیشت می زنه هم یه طرف. هنوزم سر حرفم هستم. ولی امسال که رفتم احساس کردم اون مجلسی نیست که دلم بخواد. من برعکس خیلی ها دنبال روضه خونی و گریه زاری نیستم. من بیشتر دلم می خواد تو این شبا دو کلمه حرف حساب بشنوم ! دلم نمی خواد باهام مثل مردم عامی برخورد شه. راسش شب های قدر امسال من یه مجلسی رفتم که واقعا به نظرم پربار بود! واقعا قشنگ و پرمعنی حرف می زد. سخنرانیش خیلی طولانی تر از روضه خونیش بود و من همینش رو دوست داشتم. چون آدم به خودشم باشه می تونه گریه کنه و بزنه تو سر خودش! ولی تنهایی نمی تونه بعضی حرفا رو بشنوه. از طرف دیگه به هیچ سمت و سویی هم وابسته نبودن که بخوان کسی رو جز امام زمان (عج) دعا کنن! اینه که دلم می خواد امسال سنت هر ساله م رو بشکنم و عاشورا تاسوعا به جای مجلس حاج مجتبی برم مجلسی که ساعت 8:30 شب توی ولنجک، خیابون مقدس اردبیلی آقای حسینی برگزار می کنه. البته می گم دلم می خواد!! ولی اینکه امام حسین ما رو به مجلسش راه بده یا نه حرف دیگه ایه. . .
به زور از رختخواب نازنین جدا شدم! خوابالو خوابالو زیر کتری رو روشن کردم که چایی دیروز گرم شه(!) و کش و قوس کنون اومدم نشستم پای کامی! می خواستم ببینم بچه ها برای عکس هایی که دیشب از دوران مدرسه فرستاده بودم رو فیس بوق چیا گفتن! آخه دیروز یکی از دوستهام رو بعد از 7 سال توی فیس بوق پیدا کردم! نه! اون منو پیدا کرد! اولش نشناختمش انقدر که عوض شده بود! فامیلیش رو هم که نوشته بود"ایرانی" به حمایت از گرین ها. بعد که عکس های دوره نوجوونیش رو که دیدم یوهو منقلب شدم! مریم الان برای من یه پل بود به روزای خوش و سبک سرانه ی نوجوونی. گفت یه سال بعد از پیش دانشگاهی رفته آمریکا. انقدر ذوق زده بود از پیدا کردن دوستای قدیمیش که این ذوق رو به من هم منتقل می کرد. قشنگ از تک تک کلماتش می شد دلتنگی ش رو حس کرد. وقتی بهش گفتم ماها 8/8/88 دور هم جمع شدیم و عکس ها رو براش فرستادم آتیش گرفت انگار! خیلی دلم سوخت. همش یه خط در میون می گفت: دلم تنگ شده. خوش به حالتون دور همین. راستش مریم اون روزها خیلی با مریم این روزها فرق داشت. مریم اون روزها خیلی شیطون، بازیگوش، و تا حدودی منحرف فکری بود :)) منحرف که شوخی می کنم. منظورم اینه که سر و گوشش می جنبید :دی با هم صمیمی صمیمی نبودیم. اما تو راهنمایی من سرگروهش بودم و زنگ های تفریح عربی و زبان و ریاضی کار می کردیم. دبیرستان از مدرسه مون رفت و توی پیش دوباره همدیگه رو توی مدرسه ی علوی دیدیم. مریم اون روزها به خنده های بلند و ناتمومش معروف بود. مریم دیروز اما یه خانوم آروم و دوست داشتنی بود. من صداش رو نمی شنیدم ولی این آرامش عجیب رو می تونستم از توی فونتش هم بفهمم. از توی جمله هاش. از توی حسرت عمیق و دلتنگی شدیدش. یوهو دلم  گرفت. حس کردم چقدر ماها همه مون عوض شدیم. چقدر شیطنت هامون ریخته. دیگه خانووووم شدیم. بعد یکدفعه حس کردم چقدر مریم الان رو دوست دارم و چقدر دلم میخواد وقتی میاد ایران براش وقت بذارم و ببینمش و بچه ها رو به خاطرش جمع کنم. اینه که نصفه شبی نشستم و به خاطرش کلی عکس از قدیم ندیم ها اسکن کردم و گذاشتم تو فیسبوک. نمی دونین چقدر ذوق کرد طفلک :)
بگذریم...داشتم اینو می گفتم. فیسبوق بازیم که تموم شد یه فنجون چایی تلخ با بیسکوییت خوردم و به این فکر کردم که برم آرایشگاه. دیدم حال ندارم. سر راهم که داشتم فنجون رو می بردم توی آشپزخونه جعبه ی گز رو هم که اون وسط بود برداشتم. یه قدم جلوتر بشقاب پر از آشغال میوه رو هم برداشتم و گذاشتم تو آشپزخونه. از آشپزخونه که میومدم بیرون سر راهم سفره رو که روی کابینت بود گذاشتم توی کشو و بسته ی مقواهای رنگی رو که روی اوپن بود بردم تو اتاق عقبی گذاشتمش توی کمد. اومدم بیام بیرون که دیدم لباس شسته هایی رو که دیشب تا کرده بودم و وسط اتاق بود جلوی دست و پاست. ورشون داشتم بردمشون تو اتاق خواب و چیدمشو تو کشو. بعد دیدم تخت نامرتبه تخت رو مرتب کردم.  سر راهم که میومدم بیرون برس و کرم و تل ام رو که روی میز آرایش بود گذاشتم توی کشو و اومدم بشینم رو مبل قهوه ی تلخ ببینم دیدم یه دسته فیلم روی میز تلویزیونه. پاشدم جمعشون کردم گذاشتمشون سرجاشون تو اتاق خواب. داشتم میومدم بیرون دیدم عجب خاکی روی میز نشسته! رفتم یه دستمال برداشتم گردگیری کردم. دیدم حالا که بار خورد بذار همه جا رو گردگیری کنم! کارم که تموم شد اومدم دستمال رو بذارم توی آشپزخونه دیدم کف سرامیک ها مو ریخته! رفتم جارو آوردم سرامیک ها رو جارو کنم فرش ها رو هم جارو کردم! بعد به ساعت نگا کردم دیدم شده 1!! ناهار خوردم و یه ساعت خوابیدم و رفتم موسسه به جای یکی از دوستام که امشب عروسی بود و نمی تونست بیاد سر کار! بعد سر کلاس داشتم با خودم فکر می کردم: شوخی شوخی خونه رو دسته گل کردما!!!

پ.ن: دیروز آسمون رو دیدین؟؟ ندیدیدن؟؟ ببینین: (1) و (2)
موضوع مطلب : یه خرس زرنگ,یه خرس کدبانو,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:28 ب.ظ
پنجشنبه 6 آبان 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,کار خونه,فیس بوک,

Auto Forwarding .......