تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
دیروز که از دندون پزشکی اومدم (!) یه راست رفتم خونه ی مامان تا نازم رو بکشه! بعدالظهر که شد مامان رفت یکم استراحت کنه و منم مثلا رفتم بخوابم. ولی مگه این درد دندون گذاشت؟؟ شوخی نیست که! دندون کشیده م! هیچی منم از جام پاشدم سیخ نشستم جلوی تی وی! همون موقع برنامه ی بهونه شروع شد. از این برنامه خوشم میاد. گرچه سرتا ته ش تبلیغه ولی واقعا چیرایی که یاد می ده آسون و خوشمزه ن. از این سامان گلریز هم خوشم میاد یه جورایی :) منو یاد جوونی هام و اون اولا می ندازه که تو تلویزون ترکونده بود! خلاصه...دیدم داره کیک کارامل طبقه ای یاد می ده. مواد لازمش رو که گفت دیدم خیلی آسون و دم دسته. برنامه ش رو ضبط کردم و با خودم عهد کردم درستش کنم.
امروز  همسری پیشنهاد داد چند تا سیخ کباب بگیریم و بریم پیش پدرش اینا. منم زود گفتم پس منم یه دسر خوشمزه درست می کنم اینه که الان اومدم پز بدم و دستورشو بذارم که شماهام درست کنین و حالشو ببرین.
اینو بگم البته که شامان گلریز کاراملی درست کرد و من شکلاتی . چون گرچه من و مادر شوهرم عاشق کاراملیم اما بقیه اعضای خانواده از کارامل استقبال نمی کنن. و از اونجایی که تو خونه همسری اینا پدر سالاریه من خیلی واسم مهم بود که پدر خوششون بیاد!
بریم ادامه ی مطلب؟؟

اینم زندگیه داریم؟
درست وقتی که به نازکش احتیاج داری، زندگی یادش می افته برات ناز کنه!!


موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
سه شنبه 23 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : ناز کردن,
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
همسایه قشنگامون اسباب کشی کردن و رفتن! چیه؟ منتظرین بگم دلم واسه سر و صداهاشون تنگ می شه؟ نخیرم! خیلی هم خوشحالم که چشم و ابرو نازک کردن دختر عتیقه شون رو نمی بینم! امشب همسایه های جدید اومدن. یه خانوم و دخترش :)  خانومه به نظر خیلی موجه میاد. من و همسری سعی کردیم از همون برخورد اولمون رفتار خوب و مهربونی داشته باشیم باهاشون. برعکس بقیه همسایه های دوست داشتنی مون که روز اول ورودمون به این آپارتمان برخورد آنتیکی باهامون داشتن! از ته دل آرزو می کنم همسایه های جدیدمون آدم های خوب و بی آزاری باشن و بتونیم رابطه خوبی با هم داشته باشیم.

پ.ن: من سرما خوردم!!! حالا یه کف مرتب! :|
پ.پ.ن: اه اه! چه پست یخی! :|
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس مریض,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 12:16 ق.ظ
جمعه 15 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : همسایه داری,سرماخوردگی,
اینکه من الان اینجوری خشک شدم و از هر طرف که می چرخم قرچی صدا می دم، اثر جنگولک بازی پریروزه! جنبه ندارم که! دست خودمم نیستا! دسته گل خدا جونه!! وقتی سال تا سال برف درست حسابی نبارونی و بنده هات رو حسرت به دل کنی، یه روز که از سمت مهربونی دربیای و ابرا رو روی سرشون مثل پنبه بزنی، جو گیر می شن از ساعت 9 صبح می زنن بیرون، تا ساعت 2!!! و بعد از 3 ساعت استراحت در منزل خاله جانشون ، دم غروب راه می یوفتن از دربند می رن خونه!!! اهم! لطفا تصور بفرمایید:

ساعت یه ربع به هفت صبح با کش و قوس و اوم اوم برای همسری که داره برای نماز صدات می کنه به زووووووووووور پا می شی! چون شب قبلش تا نصفه شب نشستی پشت پنجره و زل زدی به برفا! همچین یه نموره م واسه همسری قیافه می یای که یعنی خیلی نامردی تو این شب برفی که ممکنه تا آخر عمرمون تکرار نشه گرفتی خوابیدی و نیومدی با هم بریم تو شهر بگردیم و برف ببینیم! هپلی و داغون و خمیازه کشون می ری دم پنجره و می بینی . . . . همسری خیلی زودتر از همیشه می ره که به خاطر برف توی ترافیک نمونه و دقیقا از همون لحظه ای که همسری پاش رو از خونه بیرون می ذاره تو می شینی پشت پنجره و با یه لبخند ملیح صبر می کنی...صبر می کنی...بازم صبر می کنی...بازم...و ...و ...دیگه طاقت نمیاری و می پری رو گوشی تلفن و زنگ می زنی به مامان و خواهرات تا ببینی دارن با این برف چی کار می کنن!! مامان داره لباس می پوشه بزنه بیرون پیاده روی. مینا داره هویج و تیله و شال جور می کنه واسه آدم برفی و صدای نی نی ریحان میاد که داره جیغ می زنه و ذوق می کنه! بچه م اولین بارش بود برف می دید! لیلا داره لباس تن بچه هاش می کنه که با هم برن پارک برف بازی! به امیر علی می گم برای دماغ آدم برفیت هویج می ذاری؟ می گه هویج به اون گندگی رو که نمی شه گذاشت واسه دماغ!! بچه م نیست تا حالا هرچی آدم برفی ساخته با خمیر آریا بوده اصلا نمی دونه ابعاد آدم برفی واقعی چقدر هست!!

خوب! با این اوصافی که از خانواده تون می شنوید شما می مونید توی خونه؟ نخیر!! کارهاتون رو راست و ریس می کنین و ساعت 9 در حالی که تا خرخره پوشیدید (!) از خونه می زنید بیرون!! مبدا؟ سید خندان منزل خانوم میم! مقصد؟ بلوار میرداماد ، دانشگاه!!! جو گیرید دیگه! پس پیاده زیر اون بررررررف در حالی که سعی می کنین از جاهایی برین که برفش دست نخورده و قلمبه س، راه می افتین سمت میرداماد! سر راه این عکس رو می ندازین:

ge75avai7niy046hiquo.jpg      j0jhwkbbwpo2o54wwde.jpg
(ایشون یک دیوانه ای بوده مثل من زیر برف انقدر نشسته که یخ زده مجسمه شده!!)

به راهتون ادامه می دید و می رسید به دانشگاه! خیس و یخ زده!! سراغ آقای نون رو می گیرین و بهتون می گن که توی برف گیر کرده و نمی دونن کی می رسه! پس شما سرتون رو می ندازین پایین و می رین سمت محل کار همسری! خیلی تمیز از محیط گرم و نرم کار جداش می کنین و زیر برررررررررررررررف می برینش برای قدم زدن! آخه نیست همسری هم خیلی عاشق برفه!!!!! یه هات چاکلت و نسکافه ی داغ با هم می زنین و بعد می رین برج نادر ناهار می خورین! بعد از ناهار از هم جدا می شین و همسری می ره سر کار و شما برمی گردی دانشگاه! اقای نون تشریف دارن؟ بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! آقای نون شما رو می برن پیش آقای ط! آقای ط و آقای نون هردو شروع می کنن به بمبارون شما که خـــــــــــــــانوم جان؟ کجایی تو؟؟ سال 86 واحد کارورزیت رو برداشتی و رفتی که پروژه ت رو بیاری! الان که آخر 89 ه اومدی؟؟! برین یکم استراحت کنین تا بقیه شو بگم!! . . .

خوب...چی می گفتم؟؟ آهان! شما یکم نقش گربه ی شرک رو بازی می کنین و خودتون رو مظلوم می کنین و می گین باشه بابا! من نیومدم! ولی یه نگاه به پرونده ی من بندازین شوما!! من یه واحدم نیوفتادم! اینهمه 20 هست تو پرونده م! به خدا به پیر به پیغمبر من بپه تنبل نبوده م!! اینا رو که می گین آقای ط و آقای نون خیلی مهربون بهت می گن فکر نکنیم کاری بشه برات کرد! باید جریمه بدی هوارتا!! بعدم می گن فردا دوباره بیا ببینیم چیکار می شه برات کرد! این سومین باریه که بهتون می گن یه روز دیگه بیا!!

الان دیگه ساعت 1 ه! دلتون میاد تو این برف خوشگل که دیگه گیرتون نمیاد برین خونه؟؟ حتی اگه دارین از سرما می میرین! حتی اگه از زور خستگی می خواین کف خیابون دراز شین!! پس می چپین توی مترو و ایستگاه قیطریه پیاده می شین. وقتی میاین بیرون چی می بینین؟؟ آسمون اومده روی زمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن! انقدر شدید داره می باره که یه متر جلوتر از پات رو نمی تونی ببینی! سوار تاکسی می شی؟ نخیر!! پیاده می ری تا تجریش ! به سر دربند که می رسین می بینین دیگه شوخی بردار نیست قضیه! پس سوار تاکسی می شین و دم خونه ی خاله تون پیاده می شین. زنگ آیفون رو که می زنین با یک جیغ بنفش مواجه می شین! این می شه که توی بالکنی که از برف لبریزه این آقای آدم برفی رو با دختر خاله فری می سازین:

qrbftg1csr5bmfaddupl.jpg
(توجه بفرمایید که آقای آدم برفی شال گردن و کلاه بنده رو دزدیده ن!!)

(اینم منظره ای که از بالکن خونه خاله اینا می شد دید: )
xrym3nsbqbunps7zx0kz.jpg

نزدیک غروب که می شه بدو بدو لباساتون رو با اتو خشک می کنین!! و از خونه ی خاله می زنین بیرون چون می دونین هوا به شدت سرده و خیابون دربند هم به سمت تجریش تاکسی نداره و باید پیاده برین!! خلاصه ش کنم...وقتی ساعت 6:30 می رسین خونه با جنازه هیچ فرقی نمی کنین! برای همین فقط در عرض نیم ساعت یه سوپ می پزین و منتظر همسری یخ زده می شینین و وقتی اومد با هم شام می خورین و بعدشم یه چایی داغ و بعدم همون وسط هال که دارین قهوه ی تلخ می بینین روی زمین خوابتون می بره!!

بله! اینجوریه که الان بعد از دو روز هنوز همه ی جونتون درد می کنه و احساس می کنین به هر طرف که خم بشین امکان شکستنتون هست!!!

پ.ن: خیلی دلم می خواد اولین عکس هایی رو که تو آتلیه انداختم بهتون نشون بدم! حیف که کسایی که ازشون عکس انداختم دوست ندارن عکساشون بیاد توی اینترنت! عکسای خاصی نیستن ها! اما من خیلی ذوق دارم :)
vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg
تو ماشین با بچه ها و همسری یه یک ساعتی فقط بحث بود که کجا بریم شام بخوریم!! این همیشه یه معظل بزرگه برای ما! (غلط دیکته ای بگیرین دیگه نه من نه شما!) اصولا معیارهای انتخابی ما با هم خیلی فرق می کنه! ولی از اونجایی که تولد من بود و زورم می چربید هرجا رو گفتن گفتم نه! راسش دلم می خواست یه جاب باز باشه. با سقف بلند! دلباز! روشن! خلوت!! نه دلم جای شلوغ و تو هم تو هم می خواست، نه جای کوچیک و تاریک، نه نزدیک خونه! می خواستم حتما دور باشه! من واسم خیلی مهمه جایی که می رم غذا می خورم آرامش داشته باشم و حریم ایمن ام حفظ بشه!!! یادتون نرفته که بنده خرسم و یه حریم خیلی مشخصی برای خودم دارم که کسی نباید بهش نزدیک بشه!! خلاصه آخرش رفتیم این اورست که تازگی تو شریعتی باز شده. (دقت دارین که چقــــــــــــــــــدر از خونه دور شدیم!) خوب فضای همونجوری که من می خواستم باز و روشن بود. ولی خیلی هم خاص نبود! قیمت هاش هم خیلی پرت بود! غذاش هم اصلا خوب نبود!! فکر کن تو هات داگش پیاز داغ داشت این هواااااااااااااااااااااا!! ولی از غذاش اگه بگذریم همین دور هم بودنمون و خندیدنمون و عکس انداختنمون اون وسط و بیشتر از همه یاینا لطفی که همسری کرده بود و به خاطر تولد من کلی تو خرج افتاده بود ، کلی می ارزید. شاممون رو هم که خوردیم به اصرار بچه ها رفتیم خونه شون و چایی رو دور هم خوردیم و یه ساعتی بودیم و اومدیم خونه بیهوش شدیم! دیروز هم رفتم خونه مامان که خواهرها هم بیان و دور هم باشیم. خوب خیلی هم دور هم بودیم! آخه من صبح رفتم دیدم هنوز بچه ها نیومدن. بعد یه ساعت مینا اومد و یکم که همدیگه رو دیدیم نی نی ریحان با سرویس از پیش دبستانیش اومد. بعد زنگ زدیم لیلا گفت همه کارام مونده زمین من دیرتر میام! این شد که وقتی لیلا رسید مینا رفت جلسه مدرسه ی نی نی ریحان اینا!! بعد ساعت سه بود که مینا اومد و لیلا رفت دانشگاه امتحان بده!!! بعد امیرعباس هم از مدرسه اومد و تا عصر ما از بازی های آروم بالش پرت کردن و گریه زاری این سه تا بچه لذت بردیم! بعد یه ساعت بعد غروب بود که لیلا اومد و یکم بعدش مینا و نی نی ریحان رفتن خونه و یکم بعدترشم من رفتم داروخونه قرص لوراتادین واسه این سرفه کوفتی بخرم و وقتی برگشتم لیلا و سه تا پسراش هم رفته بودن!! این بود انشای من درباره جشن روز تولدم!! ولی قسمت باحال دیروز عشق کردن این بچه با لواشک های جومونگ بود! ول کن هم نبود! بعدا فهمیدیم گوشه یکی از این لواشکا باز شده بوده و آقا داشته با کلی عشق و حال بی خبر از ما لواشک می خورده!!!!!!

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg

vdfy82n0tjmp0don8cjc.jpg
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2

Auto Forwarding .......