تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
شرایط الانم رو نمی پسندم. (خداییش من کی شرایطمو پسندیدم؟؟ :|  )  از اولش که تو موسسه ف مشغول به تدریس شدم با خودم عهد کردم خیلی آلوده ش نشم. ساعات زیاد برندارم و با کارم عشق کنم. تا اینجاش هم همینجور بوده. این ترم هم فقط 2 تا کلاس برداشتم تو دو روز. روزای فرد بعدالظهر. اما این قضیه ی کلاب ها و مدیریتشون خیلی برام شاخ شده! ترم پیش هرچی پیش می اومد می ذاشتیم رو حساب بی تجربگی همه مون. چون اولین بار بود که این سیستم روی موسسه اجرا می شد. اما این ترم آقای صاد - رئیس موسسه ست -  انتظارات خرکی ای ازمون داره! یه چیزی تو مایه های غیب گویی و بوکشیدن کف دست و جادو جمبل کردن و اینا!! خیلی داره روم فشار میاره. واسه ی یه چیزایی ازم بازخواست می کنه که واقعا به من مربوط نیست! و اصلا در حیطه ی اختیارات من نیست! مثلا به خاطر یه سری مسائل مسخره و بیشتر کمکاری خود همین آقای صاد شروع کلاب ها یه هفته عقب افتاد. بعد طرف شاکیه که چرا شماها زنگ نزدین بچه های مردم پا نشن اینهمه راه بیان اینجا و ببینن کلاب تشکیل نمی شه!!! یکی نیست بگه عتیقه جان!! مگه ما شماره ی بچه ها رو داشتیم که زنگ بزنیم؟؟ یا اصلا مگه این تو شرح وظایف ماست؟ پس دفتر چیکاره س؟؟ شکر خدا دفتر هم که جز چوب لا چرخ ما کردن کار دیگه ای بلد نیست بکنه! همش می خواد بگه ما داریم ازشون کار می کشیم و اونا مظلوم واقع شدن و آخی نازی!! :|  حاضر نیستن کوچیک ترین همکاری ای با ما بکنن. انگار نه انگار همکاریم و مام این کارا رو واسه دل خودمون نمی کنیم! همش واسه س موسسه ست!
اوووف! عجب جوشی آوردم! خلاصه از قبل از شروع این ترم را به را من بدبخت رو کشوندن موسسه که حالا جلسه ست و حالا متریال ها کو و حالا هماهنگ کن با لیدرها و کوفت و زهر مار. یه روز واسه خودم نبوده م. هی می خوام برم آرایشگاه ابروهامو بردارم وقت نمی شه! باورتون می شه؟؟ کار به این سادگی. شبا هم که مثه جنازه می افتم رو تخت و خر و پف! تجهیزات عکاسیم رو از یه ماه مونده به عید دیگه باز نکرده م! دلم لک زده واسه عکاسی. نمس ذارن که. اگه همینطور پیش بره و بخواد انقدر روم فشار بیاره بهش می گم من دیگه اینکارو نمی کنم. اعصابمو که از سر راه نیاوردم!
سه شنبه صبح ها می رم فوتوشاپ. با همون استاد پرتو. بهترین قسمت این روزام همین کلاس فوتوشاپه. البته اگر بذارن که حالش رو ببریم!
موضوع مطلب : یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:02 ق.ظ
شنبه 27 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,فرشید پرتو,فوتوشاپ,
اینم زندگیه داریم؟
درست وقتی که به نازکش احتیاج داری، زندگی یادش می افته برات ناز کنه!!


موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:28 ب.ظ
سه شنبه 23 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : ناز کردن,
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...
دلم می خواد حرف بزنم. از در و دیوار! مثل قدیما. وقتی خرس قهوه ای بودم. وقتی تو بلاگفا بودم. وقتی همسری با خوندن نوشته هام عاشقم شد!
آره...دلم می خواد حرف بزنم. از چیزای بی ربط. از دلتنگی های بی مورد. از مشغله های فکری که الان مهم ان و فردا  خنده دار! دلم می خواد بیام از ریز و درشت اتفاقات روز بگم. از اون پیرمرد بامزه و بـِه های توی دستش بگم. از مستخدم مدرسه ای که کارم رو توش شروع کردم. از دلهره م برای تدریس این کتاب جدید. یا شوقم برای کار کردن با وسائل آتلیه. دلم می خواد سرخوشانه غر بزنم!! به اینکه احساس تنهایی می کنم. به اینکه کارام رو هم تلنبار شده ن و انگار هیچوقت تموم نمی شن. به اینکه دیگه نمی تونم ماشین ببرم سر کار و پدرم درمیاد تا برسم خونه! به اینکه یه دندون عقل دارم که باید بکشم و یه دندون دیگه دارم که...!!!! (خدایی کهیر نمی زنین انقدر اسم دندون پزشکی از من می شنوید؟؟ )
ولی می دونین چیه؟ به این نتیجه رسیده م که هرچیزی دوره ای داره! حتی خرس قهوه ای بودن!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:28 ب.ظ
دوشنبه 29 آذر 1389

| ()
برچسب ها : دلتنگی,
گاهی وقت ها بار می خورَد دیگر! منظورم اینست که شرایط اینطور می طلبد دیگر! چطور؟ همینطور دیگر. همینطور که تو باید از نقش "همیشه مهربان"، "همیشه بخشنده" یا "همیشه خوب" در بیایی و بروی در جلد "ای کینه ایِ بدبخت سنگ دلِ عقده ای"!! همچین خوب می طلبد که نقش سیاهه تو باشی. تو پشت کنی. تو بروی. تو نگاهت را برگردانی. تو محل سگ نگذاری! گاهی می  طلبد...
طلب وحشتناکی ست ولی اگر از من می پرسید. کمک من را می خواهید؟ در نقش "دیوار کوتاه" خودتان بمانید و همچنان دیگران را شرمنده رفتار جنتلمنانه ی خودتان بکنید! به خدا خیلی راحت تر است. زبانتان دراز می شود تا کجا. می توانید راحت گذشت و فداکاری تان را چوب بکنید بکوبید بر فرق سر آنهایی که می خواهند زمانی از شما آتو بگیرند! البت نه! شما که جنتلمن و جنتلومن اید! لذا به این چوب نیازی ندارید. هرکس خواست با شما تندی کند لبخند پهنی تحویلش می دهید و او را شرمنده تر از پیش راهی کنج لاکش می کنید! این منم که تغییر ماهیت داده ام! پوست انداخته ام! به هیبت نفرت انگیز "انتقام جو" ها درآمده ام! بگویم از دیدن خنده کج و شیطانی خودم در آینه وحشتم می گیرد باورتان می شود؟؟! ولی چاره چیست؟ خودت را که به زور میان یک چهارچوب آهنی چپاندی دیگر به این آسانی ها نیست خلاص شدنت! گیرم خودت را به بدبختی بیرون کشیدی. فُرم می گیری بیچاره! آری بیچاره! بیچاره منم که نمی توانم دیگر از این نقش وحشی سیاه خارج شوم! بالهای سفیدم را چند صباحی ست رو به آینه ی دستشویی با ژیلت زده ام! برای خودم دُم کشیده ام با دندان های نیش بزرگ! آن حلقه ی نورانی بالای سرم را هم با یک چنگک سه سر تاخت زده ام!
کارریش نمی شود کرد. شده است دیگر. باید نقش را خوب بازی کنم! اگر روزی روزگاری توانستم فرشته ی خوبی باشم قاعدتا حالا هم نباید برای ایفای نقش شیطان مشکلی داشته باشم! لااقل برای یک بار هم که شده در زندگی ام به کسی اجازه داده ام در مقابلم نقش فرشته ها را بازی کند!!!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 01:05 ب.ظ
شنبه 24 مهر 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,
خیلــــــــــــــــــــــی خسته م! یه خسته می گم یه خسته می شنوید! از اون هفته تا این هفته م انقدر شولوغ بوده که حتی وقت نکردم تمرین های کلاس نورپردازیم رو انجام بدم!! وای خیلی ضایع س امروز دست خالی برم! ولی چیکار کنم؟ واقعا سرم شولوغ بوده. خودِ دوشنبه که از کلاسم یه سره خسته و له رفتم خونه مامانم که مهمون داشت هوارتا! سه شنبه که خونه پدر همسری بودیم و شب هم شب قدر بود و تا صبح بیداری! چهارشنبه رو یادم نمیاد چیکار کردیم!!! ولی شبش خونه ی عمه م دعوت داشتیم. (یادم باشه یه پست درباره عمه م بنویسم!) پنجشنبه رفتیم شهروند و کلی خریدهای عقب افتاده به انضمام خرید برای مهمونی جمعه رو انجام دادیم. شبش رفتیم احیاء و فردا صبحش همون دختری که قبلا گفتم اومد کمکم و تا عصری خونه رو تمیز کردیم و کلی غذا و دسر و اینا درست کردیم و مُردیم خلاصه از خستگی! آخر شب که اومدیم ظرف ها رو با مامان اینا بشوریم که دیدیم به به! لوله زیر سینک گرفته و لابد انتظار داشت اینهمه ظرف رو من لیس بزنم تا صبح! هیچی دیگه...مامانه رو فرستادیم خونه و خودم تا نصفه شب با چیک چیک آب ظرف شستم! فکر کــــــــــــــن!!! فرداش با زنگ تلفن همسری بیدار شدم که می خواست بگه لوله کش خبر کرده. دویدم رفتم پاساژ اندیشه که برای همسری کادوی تولد بخرم. (بله دیروز تولد همسری جان بود ) بعد در حالی برگشتم خونه که از شدت گرما زبونم مثه این سگ ها از تو دهنم افتاده بود بیرون و داشتم له له می زدم!! رفتم یه دوش آب یخ گرفتم که حالم خوب شه بدتر خودمو کتک می زدم زیر دوش! فکر کن آدم تشنـــــــــــــــــــــــــــــــــــه زیر یه عالمه آب یخ، بعد نتونه حتی یه قطره ازشو بخوره!!! خلاصه با خودم دست به یقه بودم که دیدم تلفن داره خودشو تیکه پاره می کنه! خیس و آبچکون دوییدم گوشی رو برداشتم دیدم همسریه می گه این لوله کش ها پایین پشت درن! زنگ خرابه نمی زنه!! خلاصه ما رو زدن رو دور تند و لباس عوض کردن و چادر سر کردن و پریدن دم در! اینا اومدن بالا و من داشتم بی هدف دور خودم می چرخیدم که دیدم همسری خنده کنون و در حال حرف زدن با یکی(!) کلید انداخت تو در و اومد تو! فکر می کنین کی بود واقعا؟؟! خانوم مرضی خانوم! حالا اینجا چیکار می کرد؟؟ واسه اولین بار ماشین شوهرش رو بی اجازه ورداشته بود اومده بود بیرون! و از شدت هیجان هیچ جا جز خونه ما به ذهنش نرسیده بود که بره :))  هیچی یه یکی دو ساعتی پیشم بود و لوله کش ها هم رفتن و مرضی هم رفت و همسری هم خوابید. عصر بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم برای افطار شرکت همسری اینا که تو یه سالن گرفته بودن. بعد افطار قرار گذاشتیم که با مرضی اینا بریم بیرون بستنی بزنیم ، ولی وقتی رسیدیم دم خونه و رفتیم بالا که نمازهامون رو بخونیم وا رفتیم و زنگ زدیم گفتیم شما آیس پک بگیرین بیاین اینجا ! خلاصه تا ساعت 2 و نیم اینا با هم بودیم و The Book of Eli دیدیم و مرضی اینام به صورت کاملا غافلگیرانه ای هدیه تولد همسری رو بهش دادن و رفتن. دیروز هم که یکشنبه بوده باشه دوباره کار و کار و کار چون شب قرار بود خانواده ی همسری اینا بیان برای افطار و تولد. البته همسری از بیرون کباب گرفت. من فقط برنجش رو درست کردم. ولی به هرحال سفره افطار راه رفتن داره. چون تنقلات توش زیاده. آخر شب هم وایسادیم ظرف ها رو با هم شستیم و جمع و جور کردیم و ساعت 3 بود که سحری مونم خوردیم و همسری خوابید ولی من تا 5 دقیقه به اذان صبح بیدار بودم و بعد یکدفعـــــــــــــــــــه خوابم برد و نمازم قضا شد!! عاشق خودمم کلا ! و شیطون هم!!
خوب...حالا منو نگاه کنین! چی می بینین؟؟؟ می دونم می دونم! کلا خیلی آدم له ای ام!!! حالا فکر میکنین من با این همه خستگی حاصل از این یه هفته واقعا شب ها تا سرم رو می ذارم روی بالش خوابم می بره؟؟!! ها!! دلتون خوشه ها! من تو بالش هم فرو برم بازم خوابم نمی بره! یه چیزی می گم دستمال وردارین برام گریه کنین!! من شاید نزدیک به 2 سال و نیم باشه خواب عمیق شبانه نرفته م! یعنی خوابی که شب بخوابم و صبح بلند شم!!! به خاطر همین روزها خیلی کسلم و همیشه سرم درد می کنه و روزم دیر شروع می شه! هفته پیش رفتیم یه چک آپ کلی هم من هم همسری دادیم ولی وقت نکردم با اینهمه مشغله برم و جوابش رو بگیرم. فکر کنم سرطان گرفتم! سرطان خواب!!
راستی...دراژه ژله ی آلوئه ورا داده! من دیشب درست کردم. توشم کمپوت آلوئه ورا ریختم. واقعا عالی بود! خیلی خوشمزه شده بود.  تست ایت!! :)

Auto Forwarding .......