تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من دارم از خستگی می میرم ولی انقدر هیجان زده م گفتم تندی بدو ام بیام اینجا بگم که...
فردا مامانم و لیلا اینا و مینا اینا رو دعوت کردم شام. بعد مونده بودم واسه دسر چی درست کنم که هم خیلی تجملی نباشه (از بس اینا منو خفه کردن که به زحمت نیوفتی ها!! ساده برگزار کن!!) هم خوشگل باشه. بعد یه سایتی هست که من عــــــــــــــــــــاشقشم! آدرس می دم ولی فیلتره. آخه بلاگ اسپات کلا فیلتره. یه دختر هنرمند توش می نویسه به اسم طیبه که خدای دسر و کیک و آشپزی و هرچیزی عجیبی که تا حالا ندیدی هست!! حالا من چی درست کردم؟؟ ژله بروکن گلس!
از اونجایی که ممکنه نتونین برین تو سایتش یا حال نداشته باشین بشکن بشکن راه بندازین(!) من عکس های ح.د طیبه رو روی یه سرور دیگه اپلود کردم و می ذارم تا شمام ببینین چه شکلیه.

دستورشو با اجازه ی طیبه می ذارم اینجا. البته من یه سری توضیحات تجربی هم کنارش می دم که به مشکلات من برنخورید.  برید ادامه مطلب:
به زور از رختخواب نازنین جدا شدم! خوابالو خوابالو زیر کتری رو روشن کردم که چایی دیروز گرم شه(!) و کش و قوس کنون اومدم نشستم پای کامی! می خواستم ببینم بچه ها برای عکس هایی که دیشب از دوران مدرسه فرستاده بودم رو فیس بوق چیا گفتن! آخه دیروز یکی از دوستهام رو بعد از 7 سال توی فیس بوق پیدا کردم! نه! اون منو پیدا کرد! اولش نشناختمش انقدر که عوض شده بود! فامیلیش رو هم که نوشته بود"ایرانی" به حمایت از گرین ها. بعد که عکس های دوره نوجوونیش رو که دیدم یوهو منقلب شدم! مریم الان برای من یه پل بود به روزای خوش و سبک سرانه ی نوجوونی. گفت یه سال بعد از پیش دانشگاهی رفته آمریکا. انقدر ذوق زده بود از پیدا کردن دوستای قدیمیش که این ذوق رو به من هم منتقل می کرد. قشنگ از تک تک کلماتش می شد دلتنگی ش رو حس کرد. وقتی بهش گفتم ماها 8/8/88 دور هم جمع شدیم و عکس ها رو براش فرستادم آتیش گرفت انگار! خیلی دلم سوخت. همش یه خط در میون می گفت: دلم تنگ شده. خوش به حالتون دور همین. راستش مریم اون روزها خیلی با مریم این روزها فرق داشت. مریم اون روزها خیلی شیطون، بازیگوش، و تا حدودی منحرف فکری بود :)) منحرف که شوخی می کنم. منظورم اینه که سر و گوشش می جنبید :دی با هم صمیمی صمیمی نبودیم. اما تو راهنمایی من سرگروهش بودم و زنگ های تفریح عربی و زبان و ریاضی کار می کردیم. دبیرستان از مدرسه مون رفت و توی پیش دوباره همدیگه رو توی مدرسه ی علوی دیدیم. مریم اون روزها به خنده های بلند و ناتمومش معروف بود. مریم دیروز اما یه خانوم آروم و دوست داشتنی بود. من صداش رو نمی شنیدم ولی این آرامش عجیب رو می تونستم از توی فونتش هم بفهمم. از توی جمله هاش. از توی حسرت عمیق و دلتنگی شدیدش. یوهو دلم  گرفت. حس کردم چقدر ماها همه مون عوض شدیم. چقدر شیطنت هامون ریخته. دیگه خانووووم شدیم. بعد یکدفعه حس کردم چقدر مریم الان رو دوست دارم و چقدر دلم میخواد وقتی میاد ایران براش وقت بذارم و ببینمش و بچه ها رو به خاطرش جمع کنم. اینه که نصفه شبی نشستم و به خاطرش کلی عکس از قدیم ندیم ها اسکن کردم و گذاشتم تو فیسبوک. نمی دونین چقدر ذوق کرد طفلک :)
بگذریم...داشتم اینو می گفتم. فیسبوق بازیم که تموم شد یه فنجون چایی تلخ با بیسکوییت خوردم و به این فکر کردم که برم آرایشگاه. دیدم حال ندارم. سر راهم که داشتم فنجون رو می بردم توی آشپزخونه جعبه ی گز رو هم که اون وسط بود برداشتم. یه قدم جلوتر بشقاب پر از آشغال میوه رو هم برداشتم و گذاشتم تو آشپزخونه. از آشپزخونه که میومدم بیرون سر راهم سفره رو که روی کابینت بود گذاشتم توی کشو و بسته ی مقواهای رنگی رو که روی اوپن بود بردم تو اتاق عقبی گذاشتمش توی کمد. اومدم بیام بیرون که دیدم لباس شسته هایی رو که دیشب تا کرده بودم و وسط اتاق بود جلوی دست و پاست. ورشون داشتم بردمشون تو اتاق خواب و چیدمشو تو کشو. بعد دیدم تخت نامرتبه تخت رو مرتب کردم.  سر راهم که میومدم بیرون برس و کرم و تل ام رو که روی میز آرایش بود گذاشتم توی کشو و اومدم بشینم رو مبل قهوه ی تلخ ببینم دیدم یه دسته فیلم روی میز تلویزیونه. پاشدم جمعشون کردم گذاشتمشون سرجاشون تو اتاق خواب. داشتم میومدم بیرون دیدم عجب خاکی روی میز نشسته! رفتم یه دستمال برداشتم گردگیری کردم. دیدم حالا که بار خورد بذار همه جا رو گردگیری کنم! کارم که تموم شد اومدم دستمال رو بذارم توی آشپزخونه دیدم کف سرامیک ها مو ریخته! رفتم جارو آوردم سرامیک ها رو جارو کنم فرش ها رو هم جارو کردم! بعد به ساعت نگا کردم دیدم شده 1!! ناهار خوردم و یه ساعت خوابیدم و رفتم موسسه به جای یکی از دوستام که امشب عروسی بود و نمی تونست بیاد سر کار! بعد سر کلاس داشتم با خودم فکر می کردم: شوخی شوخی خونه رو دسته گل کردما!!!

پ.ن: دیروز آسمون رو دیدین؟؟ ندیدیدن؟؟ ببینین: (1) و (2)
موضوع مطلب : یه خرس زرنگ,یه خرس کدبانو,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:28 ب.ظ
پنجشنبه 6 آبان 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,کار خونه,فیس بوک,
خیلــــــــــــــــــــــی خسته م! یه خسته می گم یه خسته می شنوید! از اون هفته تا این هفته م انقدر شولوغ بوده که حتی وقت نکردم تمرین های کلاس نورپردازیم رو انجام بدم!! وای خیلی ضایع س امروز دست خالی برم! ولی چیکار کنم؟ واقعا سرم شولوغ بوده. خودِ دوشنبه که از کلاسم یه سره خسته و له رفتم خونه مامانم که مهمون داشت هوارتا! سه شنبه که خونه پدر همسری بودیم و شب هم شب قدر بود و تا صبح بیداری! چهارشنبه رو یادم نمیاد چیکار کردیم!!! ولی شبش خونه ی عمه م دعوت داشتیم. (یادم باشه یه پست درباره عمه م بنویسم!) پنجشنبه رفتیم شهروند و کلی خریدهای عقب افتاده به انضمام خرید برای مهمونی جمعه رو انجام دادیم. شبش رفتیم احیاء و فردا صبحش همون دختری که قبلا گفتم اومد کمکم و تا عصری خونه رو تمیز کردیم و کلی غذا و دسر و اینا درست کردیم و مُردیم خلاصه از خستگی! آخر شب که اومدیم ظرف ها رو با مامان اینا بشوریم که دیدیم به به! لوله زیر سینک گرفته و لابد انتظار داشت اینهمه ظرف رو من لیس بزنم تا صبح! هیچی دیگه...مامانه رو فرستادیم خونه و خودم تا نصفه شب با چیک چیک آب ظرف شستم! فکر کــــــــــــــن!!! فرداش با زنگ تلفن همسری بیدار شدم که می خواست بگه لوله کش خبر کرده. دویدم رفتم پاساژ اندیشه که برای همسری کادوی تولد بخرم. (بله دیروز تولد همسری جان بود ) بعد در حالی برگشتم خونه که از شدت گرما زبونم مثه این سگ ها از تو دهنم افتاده بود بیرون و داشتم له له می زدم!! رفتم یه دوش آب یخ گرفتم که حالم خوب شه بدتر خودمو کتک می زدم زیر دوش! فکر کن آدم تشنـــــــــــــــــــــــــــــــــــه زیر یه عالمه آب یخ، بعد نتونه حتی یه قطره ازشو بخوره!!! خلاصه با خودم دست به یقه بودم که دیدم تلفن داره خودشو تیکه پاره می کنه! خیس و آبچکون دوییدم گوشی رو برداشتم دیدم همسریه می گه این لوله کش ها پایین پشت درن! زنگ خرابه نمی زنه!! خلاصه ما رو زدن رو دور تند و لباس عوض کردن و چادر سر کردن و پریدن دم در! اینا اومدن بالا و من داشتم بی هدف دور خودم می چرخیدم که دیدم همسری خنده کنون و در حال حرف زدن با یکی(!) کلید انداخت تو در و اومد تو! فکر می کنین کی بود واقعا؟؟! خانوم مرضی خانوم! حالا اینجا چیکار می کرد؟؟ واسه اولین بار ماشین شوهرش رو بی اجازه ورداشته بود اومده بود بیرون! و از شدت هیجان هیچ جا جز خونه ما به ذهنش نرسیده بود که بره :))  هیچی یه یکی دو ساعتی پیشم بود و لوله کش ها هم رفتن و مرضی هم رفت و همسری هم خوابید. عصر بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم برای افطار شرکت همسری اینا که تو یه سالن گرفته بودن. بعد افطار قرار گذاشتیم که با مرضی اینا بریم بیرون بستنی بزنیم ، ولی وقتی رسیدیم دم خونه و رفتیم بالا که نمازهامون رو بخونیم وا رفتیم و زنگ زدیم گفتیم شما آیس پک بگیرین بیاین اینجا ! خلاصه تا ساعت 2 و نیم اینا با هم بودیم و The Book of Eli دیدیم و مرضی اینام به صورت کاملا غافلگیرانه ای هدیه تولد همسری رو بهش دادن و رفتن. دیروز هم که یکشنبه بوده باشه دوباره کار و کار و کار چون شب قرار بود خانواده ی همسری اینا بیان برای افطار و تولد. البته همسری از بیرون کباب گرفت. من فقط برنجش رو درست کردم. ولی به هرحال سفره افطار راه رفتن داره. چون تنقلات توش زیاده. آخر شب هم وایسادیم ظرف ها رو با هم شستیم و جمع و جور کردیم و ساعت 3 بود که سحری مونم خوردیم و همسری خوابید ولی من تا 5 دقیقه به اذان صبح بیدار بودم و بعد یکدفعـــــــــــــــــــه خوابم برد و نمازم قضا شد!! عاشق خودمم کلا ! و شیطون هم!!
خوب...حالا منو نگاه کنین! چی می بینین؟؟؟ می دونم می دونم! کلا خیلی آدم له ای ام!!! حالا فکر میکنین من با این همه خستگی حاصل از این یه هفته واقعا شب ها تا سرم رو می ذارم روی بالش خوابم می بره؟؟!! ها!! دلتون خوشه ها! من تو بالش هم فرو برم بازم خوابم نمی بره! یه چیزی می گم دستمال وردارین برام گریه کنین!! من شاید نزدیک به 2 سال و نیم باشه خواب عمیق شبانه نرفته م! یعنی خوابی که شب بخوابم و صبح بلند شم!!! به خاطر همین روزها خیلی کسلم و همیشه سرم درد می کنه و روزم دیر شروع می شه! هفته پیش رفتیم یه چک آپ کلی هم من هم همسری دادیم ولی وقت نکردم با اینهمه مشغله برم و جوابش رو بگیرم. فکر کنم سرطان گرفتم! سرطان خواب!!
راستی...دراژه ژله ی آلوئه ورا داده! من دیشب درست کردم. توشم کمپوت آلوئه ورا ریختم. واقعا عالی بود! خیلی خوشمزه شده بود.  تست ایت!! :)

Auto Forwarding .......