تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
شرایط الانم رو نمی پسندم. (خداییش من کی شرایطمو پسندیدم؟؟ :|  )  از اولش که تو موسسه ف مشغول به تدریس شدم با خودم عهد کردم خیلی آلوده ش نشم. ساعات زیاد برندارم و با کارم عشق کنم. تا اینجاش هم همینجور بوده. این ترم هم فقط 2 تا کلاس برداشتم تو دو روز. روزای فرد بعدالظهر. اما این قضیه ی کلاب ها و مدیریتشون خیلی برام شاخ شده! ترم پیش هرچی پیش می اومد می ذاشتیم رو حساب بی تجربگی همه مون. چون اولین بار بود که این سیستم روی موسسه اجرا می شد. اما این ترم آقای صاد - رئیس موسسه ست -  انتظارات خرکی ای ازمون داره! یه چیزی تو مایه های غیب گویی و بوکشیدن کف دست و جادو جمبل کردن و اینا!! خیلی داره روم فشار میاره. واسه ی یه چیزایی ازم بازخواست می کنه که واقعا به من مربوط نیست! و اصلا در حیطه ی اختیارات من نیست! مثلا به خاطر یه سری مسائل مسخره و بیشتر کمکاری خود همین آقای صاد شروع کلاب ها یه هفته عقب افتاد. بعد طرف شاکیه که چرا شماها زنگ نزدین بچه های مردم پا نشن اینهمه راه بیان اینجا و ببینن کلاب تشکیل نمی شه!!! یکی نیست بگه عتیقه جان!! مگه ما شماره ی بچه ها رو داشتیم که زنگ بزنیم؟؟ یا اصلا مگه این تو شرح وظایف ماست؟ پس دفتر چیکاره س؟؟ شکر خدا دفتر هم که جز چوب لا چرخ ما کردن کار دیگه ای بلد نیست بکنه! همش می خواد بگه ما داریم ازشون کار می کشیم و اونا مظلوم واقع شدن و آخی نازی!! :|  حاضر نیستن کوچیک ترین همکاری ای با ما بکنن. انگار نه انگار همکاریم و مام این کارا رو واسه دل خودمون نمی کنیم! همش واسه س موسسه ست!
اوووف! عجب جوشی آوردم! خلاصه از قبل از شروع این ترم را به را من بدبخت رو کشوندن موسسه که حالا جلسه ست و حالا متریال ها کو و حالا هماهنگ کن با لیدرها و کوفت و زهر مار. یه روز واسه خودم نبوده م. هی می خوام برم آرایشگاه ابروهامو بردارم وقت نمی شه! باورتون می شه؟؟ کار به این سادگی. شبا هم که مثه جنازه می افتم رو تخت و خر و پف! تجهیزات عکاسیم رو از یه ماه مونده به عید دیگه باز نکرده م! دلم لک زده واسه عکاسی. نمس ذارن که. اگه همینطور پیش بره و بخواد انقدر روم فشار بیاره بهش می گم من دیگه اینکارو نمی کنم. اعصابمو که از سر راه نیاوردم!
سه شنبه صبح ها می رم فوتوشاپ. با همون استاد پرتو. بهترین قسمت این روزام همین کلاس فوتوشاپه. البته اگر بذارن که حالش رو ببریم!
موضوع مطلب : یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:02 ق.ظ
شنبه 27 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,فرشید پرتو,فوتوشاپ,
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
هنوز خونه زندگیم رو هواست! آخه گفتیم تا همه چی این وسطه و زندگیمون انقدر گند گرفته یکی رم بیاریم لمینیت کنه! واسه همین باید تا فردا که نصاب ها میان صبر کنیم و بعد من 3 شنبه کارگر بگیرم که اینهمه تیر و تخته ی سر هم ریخته رو جا به جا کنه! عمرا تنهایی زورم برسه! آخه ما همه چیز رو کشیدیم وسط هال و نصف دیگه وسائل رو هم ریختیم تو اتاقا! یعتی تنها جایی که می شه نشست روی تخت خوابه!! نمازمون رو هم یا وسط آشپرخونه زیر شیر سماور می خونیم! یا تو یه باریکه ی تنگ بین مبل ها و میز اتو تو اتاق عقبی!! امروز صبح که اومدم برسم سجده با بازو کوبونده شدم تو این میله ی کنار میز اتو!! داغون شدما!!!
راستی خبر خوشحالی! پروژه قشنگه رو هم تحویل دادم بالاخره! فکر کن! پروژه ای که همه تو یه ترم کار می کنن من بدبخت تو 4 روز انجام دادم!! بگم مردم می فهمین؟ نمی فهمین که! :|
الان یه پروژه جدید شروع شده به اسم "برداشتن ابرو در وقت اضافه!!" به جان خودم تا توی حلقم ابروهام اومده ن پایین! وقت نمی کنم برم دستشویی! بعد از خودم انتظار دارم که برم آرایشگاه ابرو بردارم! عجبا! حالا اینا که هیچی ! او این هاگیر واگیر می خواستم امروز برم تجهیزات نور بخرم! :| می دونم! خیلی خجسته م! :-"
چوب جادو نیست خدمتتون؟ یه قرش بدیم خونه مون بشه دسته گل؟!!

پ.ن: فهمیدین چی شد؟ به آن احساس کردم این چیزایی که نوشتم قبلا یه جایی خونده م! رفتم سه تا پست پایین تر دیدم خدایا! من چقدر توانایی داشتم و خودم خبر نداشتم! می تونم دقیقا دو تا پست بزنم عین هم! تازه خودمم نفهمم حرفام تکراری ان! :|

موضوع مطلب : یه خرس خسته,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:35 ب.ظ
یکشنبه 10 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : لمینیت,نقاشی ساختمان,تجهیزات نور,آرایشگاه,دانشگاه,
همه چیز رو حمع کردیم ریختیم سر هم! خونه مثل میدون جنگ شده! از اونجایی که قراره فقط هال و راهرو رو رنگ کنیم همه چی رو کشیدیم وسط هال و روش ملافه پهن کردیم. هرچی هم اونجا جا نمی شده بردیم تو اتاق عقبی. اتاق عقبی هم اتاقیه که میز کامپیوتر و کمدها توشن. نتیجه می گیریم که من الان دارم با لپ تاپ آپ می کنم و حتما مستحضر هستید که لپ تاپ حروف فارسی رو روی دکمه هاش نداره و من با چه فلاکتی دارم تایپ می کنم! تقریبا از هر 4 کلمه یکیش رو برمی گردم عقب پاک می کنم و دکمه های بغلیش رو می زنم! :| برای برداشتن لباس هامون هم از کمد نقش خرچنگ رو بازی می کنم و یه وری خودمون رو از لای وسائل رد می کنیم!! تنها نقطه ای که من و همسری می تونیم روش بشینیم یکی تخته و یکی هم قالیچه ی کف آشپزخونه ست!! فکر کن آدم نمازش رو زیر شیر کتری بخونه! =))
بگذریم من مشکلم اینا نیست. مشکلم اینه که خیلی سرم شلوغه و مجبورم به این آقاهه بگم روزای زوج صبح تا ظهر بیاد! چون بعدالظهر بنده سر کلاسم!! :| این نقاش ها خودشون به خودشون که لف لف کار می کنن! چه برسه به اینکه خودتم سرت شلوغ باشه! از طرفی باید وقت بذارم برم کفپوش هم ببینم! چون می خوایم تا وسائل جمعه و کارگر تو دست و پامونه بگیم بیاد کف رو هم درست کنه. حالا شما برای من وقت پیدا کنین!! شکر خدا هیشکی هم نیست یه روز کمکمون بیاد تو خونه وایسه! خواهرها که هرکدوم درگیر بچه های خودشونن! مامان هم که میگرنی ه و کافیه بوی رنگ بهش بخوره تا یه هفته بیوفته! پس خودمم و 2-3 تا سیبیل کلفت!! :|
راستی خبر خوشحالی بدم دلتون شاد شه! امروز  می خوام برم دانشگاه بعد از 3 سال اون یدونه واحد مونده رو بردارم! خوشحال شدین نه؟ می دونم می دونم! اشک تو چشات جمع رفته!!! خودمم خوشحالم خیلی!!!
موضوع مطلب : یه خرس خسته,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:16 ق.ظ
شنبه 2 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : دانشگاه,نقاشی ساختمان,
اینکه من الان اینجوری خشک شدم و از هر طرف که می چرخم قرچی صدا می دم، اثر جنگولک بازی پریروزه! جنبه ندارم که! دست خودمم نیستا! دسته گل خدا جونه!! وقتی سال تا سال برف درست حسابی نبارونی و بنده هات رو حسرت به دل کنی، یه روز که از سمت مهربونی دربیای و ابرا رو روی سرشون مثل پنبه بزنی، جو گیر می شن از ساعت 9 صبح می زنن بیرون، تا ساعت 2!!! و بعد از 3 ساعت استراحت در منزل خاله جانشون ، دم غروب راه می یوفتن از دربند می رن خونه!!! اهم! لطفا تصور بفرمایید:

ساعت یه ربع به هفت صبح با کش و قوس و اوم اوم برای همسری که داره برای نماز صدات می کنه به زووووووووووور پا می شی! چون شب قبلش تا نصفه شب نشستی پشت پنجره و زل زدی به برفا! همچین یه نموره م واسه همسری قیافه می یای که یعنی خیلی نامردی تو این شب برفی که ممکنه تا آخر عمرمون تکرار نشه گرفتی خوابیدی و نیومدی با هم بریم تو شهر بگردیم و برف ببینیم! هپلی و داغون و خمیازه کشون می ری دم پنجره و می بینی . . . . همسری خیلی زودتر از همیشه می ره که به خاطر برف توی ترافیک نمونه و دقیقا از همون لحظه ای که همسری پاش رو از خونه بیرون می ذاره تو می شینی پشت پنجره و با یه لبخند ملیح صبر می کنی...صبر می کنی...بازم صبر می کنی...بازم...و ...و ...دیگه طاقت نمیاری و می پری رو گوشی تلفن و زنگ می زنی به مامان و خواهرات تا ببینی دارن با این برف چی کار می کنن!! مامان داره لباس می پوشه بزنه بیرون پیاده روی. مینا داره هویج و تیله و شال جور می کنه واسه آدم برفی و صدای نی نی ریحان میاد که داره جیغ می زنه و ذوق می کنه! بچه م اولین بارش بود برف می دید! لیلا داره لباس تن بچه هاش می کنه که با هم برن پارک برف بازی! به امیر علی می گم برای دماغ آدم برفیت هویج می ذاری؟ می گه هویج به اون گندگی رو که نمی شه گذاشت واسه دماغ!! بچه م نیست تا حالا هرچی آدم برفی ساخته با خمیر آریا بوده اصلا نمی دونه ابعاد آدم برفی واقعی چقدر هست!!

خوب! با این اوصافی که از خانواده تون می شنوید شما می مونید توی خونه؟ نخیر!! کارهاتون رو راست و ریس می کنین و ساعت 9 در حالی که تا خرخره پوشیدید (!) از خونه می زنید بیرون!! مبدا؟ سید خندان منزل خانوم میم! مقصد؟ بلوار میرداماد ، دانشگاه!!! جو گیرید دیگه! پس پیاده زیر اون بررررررف در حالی که سعی می کنین از جاهایی برین که برفش دست نخورده و قلمبه س، راه می افتین سمت میرداماد! سر راه این عکس رو می ندازین:

ge75avai7niy046hiquo.jpg      j0jhwkbbwpo2o54wwde.jpg
(ایشون یک دیوانه ای بوده مثل من زیر برف انقدر نشسته که یخ زده مجسمه شده!!)

به راهتون ادامه می دید و می رسید به دانشگاه! خیس و یخ زده!! سراغ آقای نون رو می گیرین و بهتون می گن که توی برف گیر کرده و نمی دونن کی می رسه! پس شما سرتون رو می ندازین پایین و می رین سمت محل کار همسری! خیلی تمیز از محیط گرم و نرم کار جداش می کنین و زیر برررررررررررررررف می برینش برای قدم زدن! آخه نیست همسری هم خیلی عاشق برفه!!!!! یه هات چاکلت و نسکافه ی داغ با هم می زنین و بعد می رین برج نادر ناهار می خورین! بعد از ناهار از هم جدا می شین و همسری می ره سر کار و شما برمی گردی دانشگاه! اقای نون تشریف دارن؟ بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! آقای نون شما رو می برن پیش آقای ط! آقای ط و آقای نون هردو شروع می کنن به بمبارون شما که خـــــــــــــــانوم جان؟ کجایی تو؟؟ سال 86 واحد کارورزیت رو برداشتی و رفتی که پروژه ت رو بیاری! الان که آخر 89 ه اومدی؟؟! برین یکم استراحت کنین تا بقیه شو بگم!! . . .

خوب...چی می گفتم؟؟ آهان! شما یکم نقش گربه ی شرک رو بازی می کنین و خودتون رو مظلوم می کنین و می گین باشه بابا! من نیومدم! ولی یه نگاه به پرونده ی من بندازین شوما!! من یه واحدم نیوفتادم! اینهمه 20 هست تو پرونده م! به خدا به پیر به پیغمبر من بپه تنبل نبوده م!! اینا رو که می گین آقای ط و آقای نون خیلی مهربون بهت می گن فکر نکنیم کاری بشه برات کرد! باید جریمه بدی هوارتا!! بعدم می گن فردا دوباره بیا ببینیم چیکار می شه برات کرد! این سومین باریه که بهتون می گن یه روز دیگه بیا!!

الان دیگه ساعت 1 ه! دلتون میاد تو این برف خوشگل که دیگه گیرتون نمیاد برین خونه؟؟ حتی اگه دارین از سرما می میرین! حتی اگه از زور خستگی می خواین کف خیابون دراز شین!! پس می چپین توی مترو و ایستگاه قیطریه پیاده می شین. وقتی میاین بیرون چی می بینین؟؟ آسمون اومده روی زمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن! انقدر شدید داره می باره که یه متر جلوتر از پات رو نمی تونی ببینی! سوار تاکسی می شی؟ نخیر!! پیاده می ری تا تجریش ! به سر دربند که می رسین می بینین دیگه شوخی بردار نیست قضیه! پس سوار تاکسی می شین و دم خونه ی خاله تون پیاده می شین. زنگ آیفون رو که می زنین با یک جیغ بنفش مواجه می شین! این می شه که توی بالکنی که از برف لبریزه این آقای آدم برفی رو با دختر خاله فری می سازین:

qrbftg1csr5bmfaddupl.jpg
(توجه بفرمایید که آقای آدم برفی شال گردن و کلاه بنده رو دزدیده ن!!)

(اینم منظره ای که از بالکن خونه خاله اینا می شد دید: )
xrym3nsbqbunps7zx0kz.jpg

نزدیک غروب که می شه بدو بدو لباساتون رو با اتو خشک می کنین!! و از خونه ی خاله می زنین بیرون چون می دونین هوا به شدت سرده و خیابون دربند هم به سمت تجریش تاکسی نداره و باید پیاده برین!! خلاصه ش کنم...وقتی ساعت 6:30 می رسین خونه با جنازه هیچ فرقی نمی کنین! برای همین فقط در عرض نیم ساعت یه سوپ می پزین و منتظر همسری یخ زده می شینین و وقتی اومد با هم شام می خورین و بعدشم یه چایی داغ و بعدم همون وسط هال که دارین قهوه ی تلخ می بینین روی زمین خوابتون می بره!!

بله! اینجوریه که الان بعد از دو روز هنوز همه ی جونتون درد می کنه و احساس می کنین به هر طرف که خم بشین امکان شکستنتون هست!!!

پ.ن: خیلی دلم می خواد اولین عکس هایی رو که تو آتلیه انداختم بهتون نشون بدم! حیف که کسایی که ازشون عکس انداختم دوست ندارن عکساشون بیاد توی اینترنت! عکسای خاصی نیستن ها! اما من خیلی ذوق دارم :)
اول یه چیزی بگم. می دونم این قالب جدید برای بعضی ها سکته ای میاد بالا پایین. البته من حدسم اینه که از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید یا اینترنت دایل آپ دارید. به هر حال. من شرمنده م واقعا الان یکم سرم شلوغ شده نمی رسم برای قالب وقت بذارم. تو اولین فرصت درستش می کنم. فعلا برای کمتر کردن مشکل من تعداد پست های توی صفحه ی اول رو کم می کنم تا بعدا سر فرصت درستش کنم.

و اینکه مگه من چه غلطی دارم می کنم که انقدر سرم شلوغ شده ییهو!! جونم برادون بگد که ما قرار بود این هفته از بیکاری و استراحت بترکیم! یعنی کلا قرار بود این سه ماه زمستون از خوشی بترکیم! چشم نداشتن ترکیدن ما رو ببینن که! حقیقتش از وقتی توی اون مدرسه هه برام کار پیدا شد و می رم اونجا، از این جهت که کتاب اونا اینترچنج ه و من تا حالا این کتاب رو درس ندادم و سطحشون هم اینترمیدی ایت ه و خیلی هجم کارشون سنگینه، دلم می خواست موسسه بهم کلاس نده! و در کمال ناباوری همین هم شد و آقای صاد ازم عذرخواهی کرد و گفت که چون من فقط صبح هام رو تایم خالی دادم نتونسته برام کلاسی بذاره. منم انقدر دلم شیکست!!! خلاصه با یه قیافه ی خیلی دلشکسته ای گوشی تلفن رو قطع کردیم و مشغول عمل شنیع (؟) بشکن زدن شدیم! بعد از اون طرف کلاس های مدرسه رو به خاطر امتحانات بچه ها 2 هفته تعطیل کردن و منم ذوق مررررررررررررررگ گفتم برو حال کن میم جان که خدا برات خواسته!! ولی تا خواستیم حال کنیم افتادیم تو پروسه ی اون یه واحد جا مونده ی دانشگاه و پیدا کردن نقاش برای خونه و از همه ی اینا داغون تر یه مسئولیت سنگین توی موسسه که انداختن گردن من چون از همه بیکار تر بودم!!! موسسه ی ما غیر از کلاس های خودش یه سری club هم داره که شبیه کلاس های بحث آزاده . با این تفاوت که leader ها کاملا برنامه دارن و می دونن بجث رو باید به کجا هدایت کنن و چه جوری طوری که شاگرد نفهمه بهش یه چیزایی هم در قالب بازی و سرگرمی و لیستنینگ یاد بدن! حالا بنده این وسط چیکاره م؟؟ مسئول هماهنگی لیدر هام!!!! این عکس کاملا گویای وضایف منه!!!
هیچی دیگه! از اول این هفته بدبخت کارای موسسه شده م و از این سر شهر به اون سر شهر و تلفن به این و اون و کپی گرفتن و رایت کردن و سرچ کردن و خلاصه...!! داغونیم آقا داغون! این وسط هم با بچه های عکاسی هی باید با هم قرار بذاریم که بریم آتلیه عکس بندازیم و از اون یکی طرف هم به توصیه همسری و دوستان به این نتیجه رسیدم که باید تجهیزات بخرم و اتاق عقبی رو برای عکاسی استفاده کنم تا به یه جایی برسم! اینه زندگی من!!!الان که داری اینجا رو می خونی من یا تو راه موسسه م، یا توی موسسه دارم دنبال فایل ها و لیست ها می دو ام، یا دارم با تلفن لیدر ها رو هماهنگ می کنم، یا درام می رم آتلیه که عکس بگیرم، یا درام درباره ی تجهیزات نور توی اینترنت سرچ می کنم!!! برای شادی روحم صلوات بلنننننند بفرست!
موضوع مطلب : یه خرس معلم,یه خرس زرنگ,یه خرس خسته,یه خرس پرحرف,یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:29 ق.ظ
سه شنبه 21 دی 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,قالب,
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2

Auto Forwarding .......