تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
ای کسانی که ماشین شیک  سوارید! همانا بدانید چراغ های کوچک اون زیر مال شکستن مه هستند، نه کور کردن راننده ی جلویی اونم توی شهری مثل تهران که از زور دود، آفتاب به زور داره چه برسه به مه!!!
بفهمید دیگه!! :|
موضوع مطلب : یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:49 ب.ظ
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390

| ()
برچسب ها : ندارد,
شرایط الانم رو نمی پسندم. (خداییش من کی شرایطمو پسندیدم؟؟ :|  )  از اولش که تو موسسه ف مشغول به تدریس شدم با خودم عهد کردم خیلی آلوده ش نشم. ساعات زیاد برندارم و با کارم عشق کنم. تا اینجاش هم همینجور بوده. این ترم هم فقط 2 تا کلاس برداشتم تو دو روز. روزای فرد بعدالظهر. اما این قضیه ی کلاب ها و مدیریتشون خیلی برام شاخ شده! ترم پیش هرچی پیش می اومد می ذاشتیم رو حساب بی تجربگی همه مون. چون اولین بار بود که این سیستم روی موسسه اجرا می شد. اما این ترم آقای صاد - رئیس موسسه ست -  انتظارات خرکی ای ازمون داره! یه چیزی تو مایه های غیب گویی و بوکشیدن کف دست و جادو جمبل کردن و اینا!! خیلی داره روم فشار میاره. واسه ی یه چیزایی ازم بازخواست می کنه که واقعا به من مربوط نیست! و اصلا در حیطه ی اختیارات من نیست! مثلا به خاطر یه سری مسائل مسخره و بیشتر کمکاری خود همین آقای صاد شروع کلاب ها یه هفته عقب افتاد. بعد طرف شاکیه که چرا شماها زنگ نزدین بچه های مردم پا نشن اینهمه راه بیان اینجا و ببینن کلاب تشکیل نمی شه!!! یکی نیست بگه عتیقه جان!! مگه ما شماره ی بچه ها رو داشتیم که زنگ بزنیم؟؟ یا اصلا مگه این تو شرح وظایف ماست؟ پس دفتر چیکاره س؟؟ شکر خدا دفتر هم که جز چوب لا چرخ ما کردن کار دیگه ای بلد نیست بکنه! همش می خواد بگه ما داریم ازشون کار می کشیم و اونا مظلوم واقع شدن و آخی نازی!! :|  حاضر نیستن کوچیک ترین همکاری ای با ما بکنن. انگار نه انگار همکاریم و مام این کارا رو واسه دل خودمون نمی کنیم! همش واسه س موسسه ست!
اوووف! عجب جوشی آوردم! خلاصه از قبل از شروع این ترم را به را من بدبخت رو کشوندن موسسه که حالا جلسه ست و حالا متریال ها کو و حالا هماهنگ کن با لیدرها و کوفت و زهر مار. یه روز واسه خودم نبوده م. هی می خوام برم آرایشگاه ابروهامو بردارم وقت نمی شه! باورتون می شه؟؟ کار به این سادگی. شبا هم که مثه جنازه می افتم رو تخت و خر و پف! تجهیزات عکاسیم رو از یه ماه مونده به عید دیگه باز نکرده م! دلم لک زده واسه عکاسی. نمس ذارن که. اگه همینطور پیش بره و بخواد انقدر روم فشار بیاره بهش می گم من دیگه اینکارو نمی کنم. اعصابمو که از سر راه نیاوردم!
سه شنبه صبح ها می رم فوتوشاپ. با همون استاد پرتو. بهترین قسمت این روزام همین کلاس فوتوشاپه. البته اگر بذارن که حالش رو ببریم!
موضوع مطلب : یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:02 ق.ظ
شنبه 27 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,فرشید پرتو,فوتوشاپ,
مهمونی خوب برگزار شد خدا رو شکر. گفتم که قرار نبود خوکشونی در کار باشه. واسه همین زرشک پلو مرغ درست کردم و با همون ژله هه و ماست و خیار و سالاد! همین. مهمونام هم ساعت 10 اومدن!!! (در این مورد کاملا سکوت می کنم!) بالاخره بعد از قرنی هم عیدی بچه ها رو دادیم و از سوال تکراری شون که "خاله مریم؟ عیدی من چیه؟" راحت شدیم!!! مهمونی بعدی ایشالا خانواده ی همسری هستن :)

خوب حالا من چرا می خوام بمیرم؟؟ چون اون شب که مهمون داشتم در حال درست کردن ماست و خیار، یه تیکه از خیار رو گذاشتم دهنم ببینم تلخ نباشه. و چی شد؟؟ بله! گوشه یکی از دندونام شکست!!! من حق دارم بخوام بمیرم؟؟ نه! من حق دارم یا نه؟؟ هول هول زنگ زدم به دندونپزشکم و قضیه رو گفتم. از هولم زود هم گفتم "من یه دندون عقل هم داشتم. کی بیام بکشم؟؟" فکر می کنین من تا یه ربع دیگه کجا می خوام برم؟؟

پ.ن: رجوع شود به پست های مرداد ماه و داستان های دندونی!!
موضوع مطلب : یه خرس مریض,یه خرس دلتنگ,یه خرس خسته,یه خرس عصبانی,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:24 ق.ظ
دوشنبه 22 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : دندون پزشکی,مهمون,
راستش خیلی زور زدم تا با یکی از همکارام جور کنم. ولی این هفته انقدر هفته ی شلوغیه که نه من زمانم با اونا جور می شد نه اونا با من، نه هیچکدوم با آتلیه!! :| منم که باید حتما حتما تا دو شنبه سه تا عکس خوب با سه تا طرح نور خوب بندازم! اینه که دیروز دوربینم رو زدم زیر بغلم رفتم خونه ی خاله م، (که آتلیه هه توی همون ساختمونه)و گفتم هرچه باداباد! اگه خانوم ه اومد و در آتلیه رو باز کرد می رم پایین. اگر نه با نور خورشید بعد الظهر که مایل می شه و ملایم توی بالکن از دختر خاله م عکس می ندازم. حالا اینا همه در شرایطی هستش که اون یکی دختر خاله هه می خواست اسباب کشی کنه و همه رفته بودن اونجا و سه عدد بچه ی شیطون رو ول کرده بودن وسط خونه با ما! :| و من هم باید زود برمی گشتم خونه چون شب پدر شوهر جان سالن گرفته بود و حاجی خورون بود! هیچی دیگه مام یه چندتایی توی بالکن انداختیم ولی هنوز خورشید اونجایی نبود که باید می بود! پس باید صبر می کردیم. ناهار رو که خوردیم خانوم ه از پایین زنگ زد که من الان هستم بیاین. مام بساطمون رو ور داشتیم و خوچحال و خندون رفتیم پایین. فکر می کنین من همه ی عکس هام رو انداختم و الان خیلی دیگه ماهرم و از همه انگشتام هنر می چکه؟؟ نخیر!! چون فلاش هاشون با سیم سنکرون وصل می شدن به دوربین نه رادیو فلاش! و سیم سنکرونشون هم به دوربین من نمی خورد! :| مام هرچی عکس انداختیم با لامپ مدلینگ انداختیم نه با فلاش! فکر کن! اینهمه راه کوبیدم رفتم خوب با یه چراغ مطالعه م م یتونستم این کار رو بکنم! :| در اینجا بود که به تقلید از پسر دایی م که در مواقع اینچنینی می گه: ننه فادرم! ، مام گفتیم : شیت! و از اونجا اومدیم بیرون! :|  من خیلی خوشحالم الان! :| من الان کلا خوشحالم خیلی! :| باور کنین! :|

پ.ن: سیم سنکرون یه سیمه که از یه طرف به دوربین وصل می شه از یه طرف به فلاش. اینجوری وقتی عکس می ندازیم دوربین و فلاش ها با هم عکس العمل نشون می دن و تخلیه می شن. ریادیو فلاش یه دستگاهه که می خوره روی دوربین. اونم همین کار رو می کنه با این تفاوت که دیگه یه سیم دراز تو دست و پاتون نیست.
موضوع مطلب : یه خرس هنرمند,یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:04 ق.ظ
یکشنبه 14 آذر 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,آتلیه,پرتره,نورپردازی پرتره,سیم سنکرون,رادیو فلاش,
رفته بودم سر یه کلاسی جای یکی از همکارام. در رو که باز کردم دیدم آقای صاد (رئیس موسسه) پشت میز معلم نشسته. یعنی فکر کنم ساعت قبل از من توی اون کلاس درس می داده و هنوز اونجا بود. من که اومدم بند و بساطش رو جمع کرد و برد آخر کلاس نشست. فهمیدم می خواد کلاس رو به اصطلاح آبزرو -Observe - کنه.جالبه که من اصلا هول نشدم! یعنی انقدر از خودم مطمئن بودم که هیچ غمی به دلم راه ندادم!!
اول یه توضیحی دادم واسه ی بچه ها که معلمشون امروز نمیاد و من اومده م. بعد شروع کردم از روی لیست خوندن و حضور و غیاب کردن! ولی می دونین عجیب چیه؟ انقــــــــــدر ریز نوشته بود که عملا من 5 نفر اول رو که به سختی حضور غیاب کردم بقیه رو نتونستم بخونم!! کلاس فوق العاده شلوغ بود و بچه ها هیچ رقمه آروم نمی شدن! گفتم بی خیال حضور غیاب بذار درسشون رو بپرسم بلکه آروم شن! گفتم دفترهاتون رو ببندین. دور کلاس راه می رفتم و یه نفر یه نفر می گفتم: کلوز یور نوت بوک! از اینور کلاس که میومدم اینور، اونوری ها دفترهاشون رو باز می کردن! :| مام که دیگه بدجوری جلوی آقای صاد داشتیم ضایع می شدیم بی خیال شدیم و چند نفری رو آوریدیم جلوی کلاس که درس جواب بدن. ولبشویی بود تو کلاس ها! هرچی هم می گفتم بی کوایت به روی خودشونم نمی آوردن! آقا ما که شروع کردیم به درس پرسیدن و سرمون به جواب های بچه ها گرم شد یوهو دیدیم نصف کلاس خالی شد!! چی شد؟؟ یه گروه سرشون رو عینهو گاو انداختن پایین رفتن بیرون! :| منم پاشدم در کلاس رو قفل کردم که مثلا اونا رو راه ندم تا ادب شن خیر سرم! :|  دیگه بی خیال درس پرسیدن شدم و گفتم بیاین کتابهاتون رو باز کنین درس بدم. آقا هیچی! اینا کتاب هاشون رو باز کردن دیدم ای وای! من که با این معلمه که جاش اومدم هماهنگ نکرده م که!!  اینا چیه نوشته تو این کتابه؟! من الان چه کنم؟! این کلمه هه چیه؟؟ چه جوری بخونمش؟؟! حالا آقای صاد چی فکر می کنه؟! . . .
و از خواب پریدم!!
دیدین بعد از این خوابها آدم چه حس گندی داره؟؟ من نصفه شبی دلم می خواست چند تا شاگرد دم دسم بودن ریز ریزشون می کردم! :| بعد یاد این صران مملکطی افتادم! می دونین؟ من دیشب دقیقا حال پادشاها و کله گنده ها رو وقتی مردم علیه شون شور.ش می کنن فهمیدم!! خیلی حس بدیه که ببینی از پس کسایی برنمیای که همیشه مثل موم تو دستت بوده ن و هیچوقت حسابشون نمی کردی و فکر می کردی ازشون خیلی بالاتری! آدم احساس بی کفایتی و مسخرگی و بی عرضگی و یه عالمه حرص می کنه!! باور کنین!
موضوع مطلب : یه خرس معلم,یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:52 ق.ظ
یکشنبه 16 آبان 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,صیاصت,

Auto Forwarding .......