تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
من دارم از خستگی می میرم ولی انقدر هیجان زده م گفتم تندی بدو ام بیام اینجا بگم که...
فردا مامانم و لیلا اینا و مینا اینا رو دعوت کردم شام. بعد مونده بودم واسه دسر چی درست کنم که هم خیلی تجملی نباشه (از بس اینا منو خفه کردن که به زحمت نیوفتی ها!! ساده برگزار کن!!) هم خوشگل باشه. بعد یه سایتی هست که من عــــــــــــــــــــاشقشم! آدرس می دم ولی فیلتره. آخه بلاگ اسپات کلا فیلتره. یه دختر هنرمند توش می نویسه به اسم طیبه که خدای دسر و کیک و آشپزی و هرچیزی عجیبی که تا حالا ندیدی هست!! حالا من چی درست کردم؟؟ ژله بروکن گلس!
از اونجایی که ممکنه نتونین برین تو سایتش یا حال نداشته باشین بشکن بشکن راه بندازین(!) من عکس های ح.د طیبه رو روی یه سرور دیگه اپلود کردم و می ذارم تا شمام ببینین چه شکلیه.

دستورشو با اجازه ی طیبه می ذارم اینجا. البته من یه سری توضیحات تجربی هم کنارش می دم که به مشکلات من برنخورید.  برید ادامه مطلب:
تهران خلوت رو دوست دارم. تهرانی که دود نداره. ترافیک نداره. آفتاب داغ نداره. آدم های عصبی و خسته نداره. تهرانی که قله ی دماوندش معلومه. شب شهرش معلومه. تهرانی که تو مغازه هاش آدم وول نمی زنه. لباسای همه نو ه. هرکی رو می بینی از سر و وضعش داد می زنه مشغول دید و بازدید عیده. تهرانی که خیابوناش و پیاده رو هاش پر گل ن. این تهران رو دوست دارم. تهرانی که فقط 13 روز وقت داره تهران باشه. و بعد دوباره تبدیل می شه به همون جهنمی که بود.
سال های تجردم روزای خلوتی تهران رو به شهر کتاب، پارک جمشیدیه و بازار رضا می گذروندم. اون سالی که گواهی نامه گرفتم عید برام بهترین فرصت تمرین بود. با مامان می رفتیم تو خیابونای خلوت و هر بار یه مقصدی رو در نظر می گرفتیم. خونه ی خاله فریبا...خونه ی خاله مهری...خونه ی دایی...یادش به خیر.
می دونم وقتی این 13 روز تموم بشن دوباره آرزوی من می شه رفتن از این شهر جهنمی...

***

شمال رو دوست دارم. حتی اگر سرد باشه. برف بیاد. بارون بیاد. سوز بزنه. ابر باشه. یا حتی آفتاب. فقط تحمل حالت شرجیش رو ندارم. عاشق فصل سرمای شمالم. واسه همین از مسافرتمون لذت بردم. برعکس همسری که از سرما متنفره :)  البته ما داستانای عجیبی داشتیم با این سفرمون! محض نمونه تو ادامه ی مطلب سفرنامه ی روز اول رو که یه گوشه ی لپ تاپم واسه خودم تایپ کرده بودم می ذارم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! :دی
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس پرحرف,یه خرس پرانرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 07:39 ب.ظ
دوشنبه 8 فروردین 1390

| ()
برچسب ها : تهران,عید تهران,شمال,مسافرت,سفر,
شنیدین قدیمیا می گفتن " مرد وقتی از سر کار برمی گرده باید انقدر دستش پر باشه که با پا در رو باز کنه" ؟! راستش من خیلی وقتا به این حرفشون فکر می کنم. شاید اولش آدم فکر کنه منظورشون اینه که مرد باید خیلی دست و دلباز باشه یا خیلی پولدار باشه یا مثل ریگ پول خرج کنه و اینا... ولی من به شخصه فکر می کنم منظورشون یه چیز دیگه ست! بذارین یه جور دیگه بگم. الان، تو زندگی امروز، انقدر همه چیز ماشینی و سریع و مصنوعی شده که تقریبا جایی برای این حس های لطیف زنونه مردونه نمی مونه. یه موقعی مرد خونه صبح زود بعد از خوردن یه صبحونه مفصل و بوسیدن همه ی بچه ها (!) می رفت سر کار. دم در خانوم قابلمه ی ناهاررو همراه یه لیست خرید می داد دست آقا که حاجی، قربون دستت اینارم سر راهت بخر بیار! آقاهه می رفت پی لقمه نون حلالش و خانومه هم مشغول کارای روزمره ش می شد. خونه رو تمیز می کرد و ناهار واسه بچه ها که از مدرسه میان درست می کرد و اون وسط هام یه سر به مادرش یا خواهرش دو سه تا کوچه پایین تر می زد. عصر که می شد خانومه ساعت برگشت حاجی رو می دونست. می رفت دامن گل دارش رو می پوشید و موهاش رو شونه می زد و گونه هاش رو نیشگون می گرفت که سرخ شه! شامش هم سر اجاق داشت ریز ریز می جوشید. شربت سنکنجبینشم آماده بود. حاجی هم سر وقت همیشگی می رسید و از اونجایی که دستش پر از پاکت های میوه و شیرینی و خریدهای روزانه بود با نوک پا می زد به در که یعنی یکی در رو باز کنه. یکی از بچه ها می دویید و در رو واسه حاجی باز می کرد و خانوم خونه با یه لبخند رضایت مند می اومد خریدارو از دست حاجی می گرفت و می رفت توی آشپزخونه که لیوان شربت رو برای حاجی ای بیاره که داره دم حوض دست و صورتش رو می شوره! آخی...یه وقتا فکر می کنم سادگی زندگی اون موقع ها خیلی دوست داشتنی بوده. اینکه هیچکس نمی خواسته چیزی رو ثابت کنه. نه مردی مردونگیش رو نه زنی مردونگیش رو!!! جدی می گم. شاید به من بگین نافمینیست! (نمی دونم برعکس فمینیست چی می شه!) اما من یه زندگی ساده ی اینجوری رو به زندگی ماشینی و بی روح امروز ترجیح می دم! الان زندگی ها چه جوریه؟ صبح ها یا خانومه زودتر از آقا رفته سر کار! یا اگرم هست خوابه و از صبحانه خبری نیست. آقا هم می ره تو محل کارش یه شیر و کیکی چیزی می خوره که از گشنگی نمیره. ناهار هم احیانا از همون سوپری سر محل یه ساندویچ کالباس یا یه کلاب می گیره و می ریزه ته شیکمش! خانومه و وآقاهه هردوشون همه ی روز سر کارن و تقریبا با هم می رسن خونه. هر دو خسته و جنازه! حالا خانومه یکی دو ساعتم زودتر برسه حتما حال نداشته وایسه آشپزی کنه! اینه که یه دونه از همین غذا آماده ها گرفته و  گذاشته تو مایکروویو داغ شه. یعنی حتی حال نداره یه سفره بندازه پس همونجوری سر اوپن یه چیزی می خورن و جلوی تلویزیون خوابشون می بره. اون وسط مسط هام خانومه می گه: کامی؟ یه هفته س میوه نخوردم  پوستم خشک شده! نون هم که یه ماهه نداریم. گوش و مرغم که فکر کنم یه سالی هست رنگشو ندیدیم! می شه بگی پس کی می ری خرید؟ کامی جون هم لای چشماشو به زور باز می کنه و می  گه: عزیزم خودت که می بینی من اصلا وقت نمی کنم برم خرید. تازه سر راهمم نه میوه فروشی هست نه نونوایی نه قصابی. تو که دو ساعت زودتر از من می رسی خودت برو بخر دیگه!
حالا اینا که شوخیه. ولی من خودم به عنوان یه زن وقتی مرد خونه م برای خونه خرید می کنه و دست پر میاد یه حس خیلی خوبی بهم دست می ده. آره من خودم می تونم ماشین رو بردارم و برم خرید کنم که چه بسا برای من هم خیلی راحت تره تا همسری. چون همسری ماشین نمی بره سر کار و اصولا همیشه زیر پای منه این تئودور! بی عرضه م نیستم. نابلد هم نیستم. عارم هم نمیاد از اینکه برم تو میوه فروشی و قصابی! ولی حرف من اون حسه س! اون حس قشنگه وقتی می بینم همسری با یه کیسه لیمو شیرین میاد خونه. نمی دونم می تونم حسم رو برسونم یا نه. یه چیزایی هستن تو زندگی که خیلی ریز و ناچیزن ولی با خودشون کلی حس خوب میارن. تا حالا بچه ها رو دیدین؟ دیدین هربار که باباشون از در میاد تو منتظرن براشون یه چیزی خریده باشه؟ حتی شده یه آبنبات چوبی! من فکر می کنم این حس کودکانه تو وجود خانوما هیچوقت از بین نمی ره :) اصلا مهم نیست اون چیزی که توی دست آقای خونه ست چقدر ارزش مادی داشته باشه. مهم اینه که اسم خانوم خونه روش بیاد! پدر خدا بیامرز من یه اخلاق خوب داشت. جمعه ها که می رفت خرید هفته ای واسه هر کدوم از ماها یه چیزی رو جداگونه اسم می ذاشت! می گفت اینو برای مریم خریدم اینو واسه لیلا اینو واسه مینا! شاید اون خرید واقعا ربطی به ما نداشت ولی ما ذوق می کردیم که حالا مثلا این نیم کیلو ازگیلی که اومده تو خونه به اسم منه! حالا من می تونم به بقیه هم تعارف کنم!!! :))
خلاصه که آی آدما! ماها همه مون کم توقعیم. به چیزای کوچیکی هم دلخوشیم. فقط یادمون میره این دلخوشی های کوچیک رو به هم هدیه بدیم...
موضوع مطلب : یه خرس پرحرف,یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:13 ق.ظ
دوشنبه 18 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : اون قدیما,خانوما,آقایون,خرید,
سلام!
من بالاخره از زیر آوار در اومدم ! باورتون می شه؟ دیشب بعد از 10 شب اولین شبی بود که بدون استرس و فکر یه مشت خاکی که روش دراز کشیدیم می خوابیدیم!! بدون اینکه دور و ورمون پر باشه از وسائلی که تو تاریکی شب شبیه لولو و هیولا می شن!! تازه شم از خواب که پاشدم دیگه پوستم خشک نبود و کش نمی اومد! انقذه خونن خوچگل شده! لمینیت فندقی زدیم. دیوارامونم کرم خیلی خیلی روشن کردیم. سرویس منم که رنگ استخونی رنگ داره تقریبا. همه چی خیلی فانتزی و گوگولی شده. ولی خداییش دیروز پدرمون در اومد جمیعا! تا خونه شکل الانش شد. خودم یکی فقط سه بار زمین رو تمیز کردم. دو بار هم اون خانوما که اومده بودن کمکم! فکر کن! یعنی مثلا به من گفتن لمینیت کمترین دردسر رو توی نصب داره! گول نخورید آقا گول نخورید! میان اره برقی راه می ندازن قیــــــــــــــــــــژ قیــــــــــژ بعد همه ی زندگیتون رو خاک اره ورمی داره!! شانسی که من آوردم این بود که به خاطر نقاشی همه چیز رو جمع کرده بودم! وگرنه که بدبخت می شدم!

خوب...پز دادن بسه! اینجا یکی دو نفر ( من که با انگشتم نشون نمی دم کیا! ) فرم پر کردن و درخواست فرستادن که ما بازم زکات علممون رو بدیم!! مام درخواست رو فرستادیم مقامات بالاتر مهر تایید خورد برگشت!! دوست داشتی با ما بیا ادامه ی مطلب!
موضوع مطلب : یه خرس شاد,یه خرس معلم,یه خرس پرحرف,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:50 ق.ظ
چهارشنبه 13 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : عکاسی,ایزو,حساسیت,لمینیت,نقاشی ساختمان,
اینکه من الان اینجوری خشک شدم و از هر طرف که می چرخم قرچی صدا می دم، اثر جنگولک بازی پریروزه! جنبه ندارم که! دست خودمم نیستا! دسته گل خدا جونه!! وقتی سال تا سال برف درست حسابی نبارونی و بنده هات رو حسرت به دل کنی، یه روز که از سمت مهربونی دربیای و ابرا رو روی سرشون مثل پنبه بزنی، جو گیر می شن از ساعت 9 صبح می زنن بیرون، تا ساعت 2!!! و بعد از 3 ساعت استراحت در منزل خاله جانشون ، دم غروب راه می یوفتن از دربند می رن خونه!!! اهم! لطفا تصور بفرمایید:

ساعت یه ربع به هفت صبح با کش و قوس و اوم اوم برای همسری که داره برای نماز صدات می کنه به زووووووووووور پا می شی! چون شب قبلش تا نصفه شب نشستی پشت پنجره و زل زدی به برفا! همچین یه نموره م واسه همسری قیافه می یای که یعنی خیلی نامردی تو این شب برفی که ممکنه تا آخر عمرمون تکرار نشه گرفتی خوابیدی و نیومدی با هم بریم تو شهر بگردیم و برف ببینیم! هپلی و داغون و خمیازه کشون می ری دم پنجره و می بینی . . . . همسری خیلی زودتر از همیشه می ره که به خاطر برف توی ترافیک نمونه و دقیقا از همون لحظه ای که همسری پاش رو از خونه بیرون می ذاره تو می شینی پشت پنجره و با یه لبخند ملیح صبر می کنی...صبر می کنی...بازم صبر می کنی...بازم...و ...و ...دیگه طاقت نمیاری و می پری رو گوشی تلفن و زنگ می زنی به مامان و خواهرات تا ببینی دارن با این برف چی کار می کنن!! مامان داره لباس می پوشه بزنه بیرون پیاده روی. مینا داره هویج و تیله و شال جور می کنه واسه آدم برفی و صدای نی نی ریحان میاد که داره جیغ می زنه و ذوق می کنه! بچه م اولین بارش بود برف می دید! لیلا داره لباس تن بچه هاش می کنه که با هم برن پارک برف بازی! به امیر علی می گم برای دماغ آدم برفیت هویج می ذاری؟ می گه هویج به اون گندگی رو که نمی شه گذاشت واسه دماغ!! بچه م نیست تا حالا هرچی آدم برفی ساخته با خمیر آریا بوده اصلا نمی دونه ابعاد آدم برفی واقعی چقدر هست!!

خوب! با این اوصافی که از خانواده تون می شنوید شما می مونید توی خونه؟ نخیر!! کارهاتون رو راست و ریس می کنین و ساعت 9 در حالی که تا خرخره پوشیدید (!) از خونه می زنید بیرون!! مبدا؟ سید خندان منزل خانوم میم! مقصد؟ بلوار میرداماد ، دانشگاه!!! جو گیرید دیگه! پس پیاده زیر اون بررررررف در حالی که سعی می کنین از جاهایی برین که برفش دست نخورده و قلمبه س، راه می افتین سمت میرداماد! سر راه این عکس رو می ندازین:

ge75avai7niy046hiquo.jpg      j0jhwkbbwpo2o54wwde.jpg
(ایشون یک دیوانه ای بوده مثل من زیر برف انقدر نشسته که یخ زده مجسمه شده!!)

به راهتون ادامه می دید و می رسید به دانشگاه! خیس و یخ زده!! سراغ آقای نون رو می گیرین و بهتون می گن که توی برف گیر کرده و نمی دونن کی می رسه! پس شما سرتون رو می ندازین پایین و می رین سمت محل کار همسری! خیلی تمیز از محیط گرم و نرم کار جداش می کنین و زیر برررررررررررررررف می برینش برای قدم زدن! آخه نیست همسری هم خیلی عاشق برفه!!!!! یه هات چاکلت و نسکافه ی داغ با هم می زنین و بعد می رین برج نادر ناهار می خورین! بعد از ناهار از هم جدا می شین و همسری می ره سر کار و شما برمی گردی دانشگاه! اقای نون تشریف دارن؟ بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! آقای نون شما رو می برن پیش آقای ط! آقای ط و آقای نون هردو شروع می کنن به بمبارون شما که خـــــــــــــــانوم جان؟ کجایی تو؟؟ سال 86 واحد کارورزیت رو برداشتی و رفتی که پروژه ت رو بیاری! الان که آخر 89 ه اومدی؟؟! برین یکم استراحت کنین تا بقیه شو بگم!! . . .

خوب...چی می گفتم؟؟ آهان! شما یکم نقش گربه ی شرک رو بازی می کنین و خودتون رو مظلوم می کنین و می گین باشه بابا! من نیومدم! ولی یه نگاه به پرونده ی من بندازین شوما!! من یه واحدم نیوفتادم! اینهمه 20 هست تو پرونده م! به خدا به پیر به پیغمبر من بپه تنبل نبوده م!! اینا رو که می گین آقای ط و آقای نون خیلی مهربون بهت می گن فکر نکنیم کاری بشه برات کرد! باید جریمه بدی هوارتا!! بعدم می گن فردا دوباره بیا ببینیم چیکار می شه برات کرد! این سومین باریه که بهتون می گن یه روز دیگه بیا!!

الان دیگه ساعت 1 ه! دلتون میاد تو این برف خوشگل که دیگه گیرتون نمیاد برین خونه؟؟ حتی اگه دارین از سرما می میرین! حتی اگه از زور خستگی می خواین کف خیابون دراز شین!! پس می چپین توی مترو و ایستگاه قیطریه پیاده می شین. وقتی میاین بیرون چی می بینین؟؟ آسمون اومده روی زمیــــــــــــــــــــــــــــــــــن! انقدر شدید داره می باره که یه متر جلوتر از پات رو نمی تونی ببینی! سوار تاکسی می شی؟ نخیر!! پیاده می ری تا تجریش ! به سر دربند که می رسین می بینین دیگه شوخی بردار نیست قضیه! پس سوار تاکسی می شین و دم خونه ی خاله تون پیاده می شین. زنگ آیفون رو که می زنین با یک جیغ بنفش مواجه می شین! این می شه که توی بالکنی که از برف لبریزه این آقای آدم برفی رو با دختر خاله فری می سازین:

qrbftg1csr5bmfaddupl.jpg
(توجه بفرمایید که آقای آدم برفی شال گردن و کلاه بنده رو دزدیده ن!!)

(اینم منظره ای که از بالکن خونه خاله اینا می شد دید: )
xrym3nsbqbunps7zx0kz.jpg

نزدیک غروب که می شه بدو بدو لباساتون رو با اتو خشک می کنین!! و از خونه ی خاله می زنین بیرون چون می دونین هوا به شدت سرده و خیابون دربند هم به سمت تجریش تاکسی نداره و باید پیاده برین!! خلاصه ش کنم...وقتی ساعت 6:30 می رسین خونه با جنازه هیچ فرقی نمی کنین! برای همین فقط در عرض نیم ساعت یه سوپ می پزین و منتظر همسری یخ زده می شینین و وقتی اومد با هم شام می خورین و بعدشم یه چایی داغ و بعدم همون وسط هال که دارین قهوه ی تلخ می بینین روی زمین خوابتون می بره!!

بله! اینجوریه که الان بعد از دو روز هنوز همه ی جونتون درد می کنه و احساس می کنین به هر طرف که خم بشین امکان شکستنتون هست!!!

پ.ن: خیلی دلم می خواد اولین عکس هایی رو که تو آتلیه انداختم بهتون نشون بدم! حیف که کسایی که ازشون عکس انداختم دوست ندارن عکساشون بیاد توی اینترنت! عکسای خاصی نیستن ها! اما من خیلی ذوق دارم :)
اول یه چیزی بگم. می دونم این قالب جدید برای بعضی ها سکته ای میاد بالا پایین. البته من حدسم اینه که از اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید یا اینترنت دایل آپ دارید. به هر حال. من شرمنده م واقعا الان یکم سرم شلوغ شده نمی رسم برای قالب وقت بذارم. تو اولین فرصت درستش می کنم. فعلا برای کمتر کردن مشکل من تعداد پست های توی صفحه ی اول رو کم می کنم تا بعدا سر فرصت درستش کنم.

و اینکه مگه من چه غلطی دارم می کنم که انقدر سرم شلوغ شده ییهو!! جونم برادون بگد که ما قرار بود این هفته از بیکاری و استراحت بترکیم! یعنی کلا قرار بود این سه ماه زمستون از خوشی بترکیم! چشم نداشتن ترکیدن ما رو ببینن که! حقیقتش از وقتی توی اون مدرسه هه برام کار پیدا شد و می رم اونجا، از این جهت که کتاب اونا اینترچنج ه و من تا حالا این کتاب رو درس ندادم و سطحشون هم اینترمیدی ایت ه و خیلی هجم کارشون سنگینه، دلم می خواست موسسه بهم کلاس نده! و در کمال ناباوری همین هم شد و آقای صاد ازم عذرخواهی کرد و گفت که چون من فقط صبح هام رو تایم خالی دادم نتونسته برام کلاسی بذاره. منم انقدر دلم شیکست!!! خلاصه با یه قیافه ی خیلی دلشکسته ای گوشی تلفن رو قطع کردیم و مشغول عمل شنیع (؟) بشکن زدن شدیم! بعد از اون طرف کلاس های مدرسه رو به خاطر امتحانات بچه ها 2 هفته تعطیل کردن و منم ذوق مررررررررررررررگ گفتم برو حال کن میم جان که خدا برات خواسته!! ولی تا خواستیم حال کنیم افتادیم تو پروسه ی اون یه واحد جا مونده ی دانشگاه و پیدا کردن نقاش برای خونه و از همه ی اینا داغون تر یه مسئولیت سنگین توی موسسه که انداختن گردن من چون از همه بیکار تر بودم!!! موسسه ی ما غیر از کلاس های خودش یه سری club هم داره که شبیه کلاس های بحث آزاده . با این تفاوت که leader ها کاملا برنامه دارن و می دونن بجث رو باید به کجا هدایت کنن و چه جوری طوری که شاگرد نفهمه بهش یه چیزایی هم در قالب بازی و سرگرمی و لیستنینگ یاد بدن! حالا بنده این وسط چیکاره م؟؟ مسئول هماهنگی لیدر هام!!!! این عکس کاملا گویای وضایف منه!!!
هیچی دیگه! از اول این هفته بدبخت کارای موسسه شده م و از این سر شهر به اون سر شهر و تلفن به این و اون و کپی گرفتن و رایت کردن و سرچ کردن و خلاصه...!! داغونیم آقا داغون! این وسط هم با بچه های عکاسی هی باید با هم قرار بذاریم که بریم آتلیه عکس بندازیم و از اون یکی طرف هم به توصیه همسری و دوستان به این نتیجه رسیدم که باید تجهیزات بخرم و اتاق عقبی رو برای عکاسی استفاده کنم تا به یه جایی برسم! اینه زندگی من!!!الان که داری اینجا رو می خونی من یا تو راه موسسه م، یا توی موسسه دارم دنبال فایل ها و لیست ها می دو ام، یا دارم با تلفن لیدر ها رو هماهنگ می کنم، یا درام می رم آتلیه که عکس بگیرم، یا درام درباره ی تجهیزات نور توی اینترنت سرچ می کنم!!! برای شادی روحم صلوات بلنننننند بفرست!
موضوع مطلب : یه خرس معلم,یه خرس زرنگ,یه خرس خسته,یه خرس پرحرف,یه خرس هنرمند,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:29 ق.ظ
سه شنبه 21 دی 1389

| ()
برچسب ها : موسسه,عکاسی,قالب,
راستش باید چند روزی می گذشت تا تنش ازم دور می شد و می تونستم در آرامش و بدون اینکه بغض کنم، یخ کنم یا عصبی بشم اینجا بنویسم که دوشنبه ساعت 11 شب چه اتفاقی افتاد! تا وقتی دوباره یادش می افتم سرم رو محکم تکون ندم و  نگم: حرفشو نزنید من دلم ریش می شه!! همیشه فکر می کردم  چقدر یه آدم باید محکم و شیر باشه که تو بعضی شرایط حساس دست و پاش رو گم نکنه و بتونه خوب فکر کنه و از مغزش کار بکشه! اما از دوشنبه ساعت 11 شب فهمیدم کافیه تنها باشی و وقت نداشته باشی و بدونی همه چیز رو دوش تو ه! پس لاجرم محکم می شی!
تب نداشت. اما شدیدا لرز کرده بود. سر تا پاش خیس عرق بود و دو سه ساعتی می شد به حال ضعف خوابیده بود. طرفای ظهر از همون شرکت رفته بود دکتر و دو تا آمپول زده بود. سِرُم هم همینطور! بعد اومده بود خونه و تخت خوابیده بود. منم که انقلاب بودم سر کلاس عکاسی! وقتی برگشتم براش سوپ درست کردم و باهم شام خوردیم و اونوقت بود که لرز کرد و ضعف کرد و دو سه ساعت خوابید. نزدیکای یازده که شد صداش زدم..."سهیل جان. نمازت داره قضا می شه. چند دقیقه بیشتر وقت نداری." پا شد. من راه می رفتم از اینور به اونور. داشتم چیکار می کردم؟ نمی دونم. فقط یادمه همینطور که یه چیزی رو از روی میز ناهار خوری برمی داشتم ، باهاش حرف می زدم و منتظر جواب بودم. فکر کنم جمله م تموم نشد. داشتم فعل رو می چسبوندم ته جمله که صدای گرومپی که از توی دستشویی اومد منو از جا پروند! گفتم پاش گیر کرد به سکوی دستشویی..."سهیل؟" دویدم جلو. نمی دونم تا حالا به معنای کلمه قلبتون از جاش کنده شده؟! تا حالا شده احساس کنین وای بدبخت شدم؟! با همه وجودتون حس کنین الانه س که روحتون از تنتون دربیاد؟ من فقط یادمه سه بار بلند داد کشیدم: سهیل! با صورت خورده بود کف دستشویی! دراز به دراز! تکون هم نمی خورد! من ، تنها، چه جوری بلندش کنم؟! زیر بغلش رو گرفتم. شروع کرد لرزیدن! گفتم: دیدی؟ تشنج کرد دختر! به مغزت فشار بیار ببین باید چه خاکی تو سرت بریزی! فقط می تونستم بی وقفه صداش کنم: سهیل! سهیل! خودشو کشید بالا. شروع کرد محکم مشت کوبیدن رو زمین! نمی فهمیدم چرا! خم که شدم بلندش کنم فهمیدم...سرامیک سفید کف سرویس سرخ سرخ شده بود! وحشت زده برگشت سمتم. می دونستم نمی فهمه کجاست یا چی شده! تا نگاهم کرد خون از پیشونیش فواره زد رو صورتش. فقط تونستم دستم رو بذارم رو پیشونیش. نمی دونم چه جوری دویدم 5-6 تا دستمال کاغذی از وسط هال آوردم و گذاشتم رو صورتش...نمی دونم. فقط هی زیر لب می گفتم سرش شکافته...سرش شکافته! گفت می خواد از دستشویی استفاده کنه. درو بست. من موندم پشت در. اشک جوشید تو چشمام. از وحشت؟ از شوک؟ از دلسوزی برای عزیزم؟ از تنهاییم؟ نمی دونم. بعد خودمو دیدم که دارم می دو ام دور خونه لباس می پوشم که تا اومد بیرون ببرمش بیمارستان. می ترسیدم سرش ضربه بدی خورده باشه. خودمو جمع و جور کردم و با پشت دست اشکامو پاک کردم. در رو که باز کرد که بیاد بیرون انقدر می لرزیدکه صداشو به سختی می شنیدم. زیر بغلش رو گرفتم و نشوندمش رو زمین هال. پتو رو پیچیدم دورش و بدو بدو براش آب قند درست کردم. پنبه رو بتادین زدم و گذاشتم رو زخمش. شربت رو قاشق قاشق   می ریختم تو دهنش و  یکمی هم نمک...واسه فشاری که می دونستم دیگه عملا وجود نداره!! ولی همچنان سهیل می لرزید و دل منو می لرزوند. خودش نمی دونست چه بلایی سرش اومده.  وقتی می گفتم بپوش بریم دکتر، خواهش می کرد بمونیم خونه و نریم. گفتم: تو که نمی بینی! این هوا پیشونیت باز شده! یه تیکه پنبه نم دار کردم و خون های روی صورتش رو...خون های زیر گلوش رو...خون های روی بینیش رو...! آروم و با احتیاط لباس پوشید و از خونه رفتیم بیرون. حتی توی آسانسور هم نمی تونست روی پاش  وایسه و نشست! ساعت شده بود نزدیک دوازده و خیابونا دااشتن خلوت می شدن. سردش بود و می لرزید. بخاری رو براش زدم و تو دست اندازا سرعت رو کم می کردم که دردش نیاد. درمانگاه انقدر شلوغه بود که باورم نمی شد. راهنماییمون کردن به یه اتاق و دکتر اومد برای ویزیت. پنبه رو که بردارشت عمق فاجعه معلوم  شد! سرش به اندازه ی یک سانت و نیم باز شده بود و عمقی داشت تا جایی که می تونست! دکتر می رفت، میومد، پرستار می رفت ، میومد، مستخدم می رفت ، میومد! خلاصه کاروانسرا بود!! در باز شد و یه دکتر دیگه خودش رو انداخت تو ..."بار اولته؟ خوب زدی!" با من بود!! تو اون هول و ولا خنده م گرفت. بالاخره بعد یه ربع بیست دقیقه دکتر و پرستارش و وسائل بخیه اومدن. منم انداختن بیرون! البته مودبانه! زیر لب داشتم حمد شفا می خوندم و همزمان به مرضی و فائزه اس ام اس می زدم. شدیدا احتیاج دارشتم یکی بیدار باشه و بهش بگم چی شده! قبل از اینکه خبری ازشون برسه سهیل از اتاق اومد بیرون. سرش 5 تا بخیه خورد! رنگش زرد زرد! به مسئول پذیرش می گم: قند دارین آقا؟ می گه : واسه چی؟ می گم: همسرم ضعف کرده زیر بخیه! می خوام بش آب قند بدم. می گه: خانوم ما چایی مونم تلخ می خوریم! قند نداریم!!! می گم: یه شکلات هم ندارین؟؟ من ساعت 1 نصفه شب سوپری که نمی تونم گیر بیارم! ... می گرده و سه تا آب نبات پیدا می کنه!
به خونه که می رسیم، سهیل که می خوابه، من به خون هایی خیره می شم که هنوز کف سرامیک ها پخشن و دلش رو ندارم که بشورمشون...

پ.ن: هنوز مریضه. امروز دوباره آمپول زد. 2 تا دیگه هم داره. خیلی سرفه می کنه و سینه ش درد می کنه. همش هم تب می کنه. خود منم...من...من؟ من خوبم...فکر کنم خوبم...

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | « 3

Auto Forwarding .......