تبلیغات
...شما که غریبه نیستید...
...شما که غریبه نیستید...
ببوسیدش...حتما قبل از خواب ببوسیدش...
حتی اگه با هم دعوای بدی کرده باشید...حتی اگه بهتون گفته باشه از این زندگی کوفتی خسته شده...حتی اگه برچسب "بداخلاق" بهتون چسبونده باشه...
بببوسیدش...حتی اگه بهتون گیر بیخود داده باشه...گفته باشه از لباسی که شما عاشقشین متنفره...نفهمیده باشه شما موهاتون رو مش کردین...
ببوسیدش...حتی اگه بوی عرق و خستگی می ده...حتی اگه یادش می ره جواب سلام شما رو بده...حتی اگه خیلی وقته براتون گل نخریده...
ببوسیدش...وقتی زیرپیرهنی سفید حلقه ای پوشیده و بازوهای سفیدش رو با اون پیچ ماهیچه ای مردونه انداخته بیرون...وقتی صورتش ته ریش جذابی داره...وقتی صداش خسته و خمار خوابه...
ببوسیدش...حتی اگه شما رو رنجونده و غرورش نمی ذاره دلجویی کنه...حتی اگه گرسنه ست و با شما مثل آشپز دربارش برخورد می کنه...حتی اگه یادش می ره ازتون تشکرکنه...
ببوسیدش...وقتی براتون یه آهنگ جدید می ذاره و می گه "اینو برای تو آورده م"...وقتی تو چشماش پر خواستنه...وقتی دست های طریف دخترونه تون میون دست های زمخت و مردونه ش گم می شن...
ببوسیدش...حتی اگه از عصبانیت دارید دیوونه می شید...حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه...حتی اگه با حرص می خواید از خونه بزنید بیرون و اون محکم بازوهاش رو دورتون حلقه می کنه و وسط جیغ های شما با خنده می گه عزیزم کجا میخوای بری این وقت شب؟
ببوسیدش...وقتی ناغافلی براتون لباسی رو خریده که هفته ی پیش پشت ویترین دیدین و فقط یه کلمه گفتین این چه خوشگله!...وقتی دست هاش پر از خرید خونه ن و در و با پاش می بنده...وقتی با نگاهی پر از تحسین سر تا پاتون رو برانداز می کنه...
ببوسیدش...حتی اگه توی شرکت پیاز خورده و تا موهاش بو می دن...حتی اگه با دوست هاش تلفنی یک ساعت حرف می زنه و شامتون سرد شده...حتی اگه رو دنده ی "نه" گفتن افتاده...
ببوسیدش...وقتی شما رو وسط آرایش کردن می بوسه...وقتی باهاتون کشتی می گیره و مثل پر از رو زمین بلندتون می کنه...وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتون بیرون و شما رو تو شهر می گردونه...
ببوسیدش...حتما قبل از خواب ببوسیدش...
شاید فردایی نباشه...
شاید شما فردا نباشید...
شاید اون فردا نباشه...

پ.ن: برای این روزهای بهار. . .

            
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس رمانتیک,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 10:38 ب.ظ
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390

| ()
برچسب ها : ندارد,
ای کسانی که ماشین شیک  سوارید! همانا بدانید چراغ های کوچک اون زیر مال شکستن مه هستند، نه کور کردن راننده ی جلویی اونم توی شهری مثل تهران که از زور دود، آفتاب به زور داره چه برسه به مه!!!
بفهمید دیگه!! :|
موضوع مطلب : یه خرس عصبانی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 09:49 ب.ظ
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390

| ()
برچسب ها : ندارد,
می دونی قسمت دردناکش کجا بود؟ که توی خیابونا راه می رفتم و هرچی فکر می کردم به کی پناه ببرم که بتونم باهاش دو کلمه حرف بزنم و حرفم رو بفهمه و بذاره اشک هام همینجور سر بخورن روی گونه م و فقط بگه: می فهمم، به هیچ نتیجه ای نرسیدم! تنهایی یعنی این عزیزم...تنهایی یعنی این!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس دلشکسته,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:07 ق.ظ
جمعه 8 بهمن 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,

به آرشیو موضوعی م که نگاه می کنم می بینم من یه خرس هنرمند دلتنگم که زیاد حرف می زنم ولی هیچ حس خاصی ندارم و تازه شاد هم هستم! خدایا بابت این خلق عجیبت خیلی خجالت می کشی نه؟

پ.ن: برای درک این پست به آرشیو موضوعی اینجانب رجوع کرده و به تعداد پست های هر موضوع دقت بفرمایید!

پ.پ.ن: بعضی پست ها چقدر ضایع و تابلو درج می شن که پست پایینی خودشون رو از دید مخفی کنن!!
امضا: یک عدد خانوم میم در حال سوت زدن ، که آسمون رو نگاه می کنه و می گه: اِ !! اون گنجیشکه رو!!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 08:16 ق.ظ
شنبه 18 دی 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,



یکی از همین روزهاست. یکی از همین روزهای معمولی که خسته از شعر و اواز و بازی با بچه ها به خانه برمی گردم. که سر راهم از سوپری یک پاکت شیر هم می خرم. که دارم توی اشپزخانه به پختن یک غذای جدید فکر می کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دوربینم را بی هدف توی کیفم می گذارم و می روم در دل شهر که عکس بیاندازم. که نمی اندازم هم! یا از هاجر سراغ اتلیه اش را می گیرم و یک ساعت مانده به قرار همه چیز را بهم می زنم. یکی از همین روزهای معمولی که دلم تنگ مادر می شود ولی یادم می افتد کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام دهم. ظرف هایی که نشسته ام و رخت هایی که از روی بند جمع نکرده ام! یکی از همین روزهای معمولی که توی تاکسی به صدای بی روح گوینده رادیو گوش می دهم و دیگر از دروغ های شاخ دارش متعجب نمی شوم. یکی از همین روزهای معمولی که بارانی هم نمی بارد و هوا هیچ رمانتیک نیست و یه هیچ آهنگ عاشقانه ای گوش نمی دهم. که عصبانی نیستم، افسرده نیستم، غمگین نیستم. اصلا هیچ چیز خاصی نیستم! یکی از همین روزهای معمولی که برایم پیامک تبلیغاتی می آید از هاکوپیان که خدا درصد  تخفیف می دهد به نمی دانم کی ها! یا پیامکی نمی اید از طرف اشنایی که بپرسد حال داری با هم کمی قدم بزنیم؟  یکی از همین روزهای معمولی که با همسرم بحثم نشده و زندگی به طرز مسخره ای یکنواخت است. که دیگر به رنگ کردن دیوارها و لمینیت کردن کف فکر نمی کنم. که نور لوستر اذیتم نمی کند. یکی از همین روزهای معمولی که بچه خواهرم برایم روی تلفن پیغام گذاشته که دلش برایم تنگ شده. یکی از همین روزهای معمولی که روز تولدم نیست، سالگرد ازدواجم نیست، حتی روز زن هم نیست. یکی از همین روزهای معمولی که صبحش نمازم قضا شده است. که یک ماهی می شود ارایشگاه نرفته ام و ابروهایم تا تخم چشمم پایین امده. که یکهو دلم هوس می کند بروم کنار دریای ارام جنوب قدم بزنم. یکی از همین روزهای معمولی که یک فیلم خوب دیده ام که هنوز برای هیچکس تعریفش نکرده ام. که هنوز وقت نکرده ام پاچه های شلوار جین نو ام را کوتاه کنم. که روز تولد بهترین دختر خاله ام را فراموش کرده ام. یکی از همین روزهای معمولی که وایمکس ایرانسلمان قطع شده. و دیگر توی فریزر سبزی قرمه نداریم. و من کلی عکس ادیت نکرده دارم. یکی از همینن روزهای معمولی که من هنوز وبلاگ می نویسم و شما هنوز مزخرفات من را می خوانید و یک نفر سادیسمی برای کامنت فحشی می گذارد. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به یک چیز بی اهمیت غر می زنم. که سر کلاس درس سوتی می دهم. که می خواهم سر از تن مدیر اموزش دانشگاهم جدا کنم. یکی از همین روزهای معمولی که دارم به صمیمی ترین دوستم که حالا تبدیل شده به صمیمی ترین دشمنم فکر میکنم. که هنوز برای دیدن بچه دوستم که یک سالش هم تمام شد نرفته ام. که لباس های بچگانه ی خوشگلی که با مادر از مدینه و مکه خریدیم هنوز دارند گوشه ی انباری خاک می خورند. یکی از همین روزهای معمولی ست که من دیگر از خدا نمی ترسم، گستاخ شده ام و بیشعورانه هدیه اش را به خودش پس می دهم. تا همین شمایی که خیلی احساس نزدیکی با من می کنی برای همه با اب و تاب تعریف کنی که: دخترک طوریش نبود! همین دیروزش حرف زده بودیم و می خندید. هیچ کس نمی فهمد چرا خودش را کشت!! یکی از همین روزهای معمولی...

پ.ن: لطفا مرا جدی نگیرید!

موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 11:28 ب.ظ
پنجشنبه 16 دی 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,
گاهی وقت ها بار می خورَد دیگر! منظورم اینست که شرایط اینطور می طلبد دیگر! چطور؟ همینطور دیگر. همینطور که تو باید از نقش "همیشه مهربان"، "همیشه بخشنده" یا "همیشه خوب" در بیایی و بروی در جلد "ای کینه ایِ بدبخت سنگ دلِ عقده ای"!! همچین خوب می طلبد که نقش سیاهه تو باشی. تو پشت کنی. تو بروی. تو نگاهت را برگردانی. تو محل سگ نگذاری! گاهی می  طلبد...
طلب وحشتناکی ست ولی اگر از من می پرسید. کمک من را می خواهید؟ در نقش "دیوار کوتاه" خودتان بمانید و همچنان دیگران را شرمنده رفتار جنتلمنانه ی خودتان بکنید! به خدا خیلی راحت تر است. زبانتان دراز می شود تا کجا. می توانید راحت گذشت و فداکاری تان را چوب بکنید بکوبید بر فرق سر آنهایی که می خواهند زمانی از شما آتو بگیرند! البت نه! شما که جنتلمن و جنتلومن اید! لذا به این چوب نیازی ندارید. هرکس خواست با شما تندی کند لبخند پهنی تحویلش می دهید و او را شرمنده تر از پیش راهی کنج لاکش می کنید! این منم که تغییر ماهیت داده ام! پوست انداخته ام! به هیبت نفرت انگیز "انتقام جو" ها درآمده ام! بگویم از دیدن خنده کج و شیطانی خودم در آینه وحشتم می گیرد باورتان می شود؟؟! ولی چاره چیست؟ خودت را که به زور میان یک چهارچوب آهنی چپاندی دیگر به این آسانی ها نیست خلاص شدنت! گیرم خودت را به بدبختی بیرون کشیدی. فُرم می گیری بیچاره! آری بیچاره! بیچاره منم که نمی توانم دیگر از این نقش وحشی سیاه خارج شوم! بالهای سفیدم را چند صباحی ست رو به آینه ی دستشویی با ژیلت زده ام! برای خودم دُم کشیده ام با دندان های نیش بزرگ! آن حلقه ی نورانی بالای سرم را هم با یک چنگک سه سر تاخت زده ام!
کارریش نمی شود کرد. شده است دیگر. باید نقش را خوب بازی کنم! اگر روزی روزگاری توانستم فرشته ی خوبی باشم قاعدتا حالا هم نباید برای ایفای نقش شیطان مشکلی داشته باشم! لااقل برای یک بار هم که شده در زندگی ام به کسی اجازه داده ام در مقابلم نقش فرشته ها را بازی کند!!!
موضوع مطلب : یه خرس دلتنگ,یه خرس بی انرژی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 01:05 ب.ظ
شنبه 24 مهر 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,
به همین سادگی نیست که! قاطی دعوایی شوی که تنها یک زمین دارد، یک توپ، یک حریف. همین! نه مربی، نه داور، نه قانون! اصلا هیچ چیز نباشد. مهم نیست. ولی یک بوقچی باید داشته باشی! نمی شود که. هی خسته از گل زدن و گل خوردن خودت را بیاندازی روی چمن های داغ، آنوقت هیچکس نباشد دلت را گرم کند. می شود؟ نمی شود دیگر. نمی شود که من الان اینجا ایستاده ام. بوقچی ام رفته است برای حریف بوق می زند!!!
موضوع مطلب : یه خرس بدون هیچ حس خاصی,
ارسال شده توسط خانوم میم در ساعت 01:07 ب.ظ
چهارشنبه 31 شهریور 1389

| ()
برچسب ها : ندارد,

Auto Forwarding .......